تأمل بر نوشته های آقای نظری (قسمت پنجم)
بسمه تعالی
تأمل بر نوشته های آقای نظری (قسمت پنجم)
باسلام خدمت دوستان عزیز !
دراین قسمت بحث در ابتدا نوشته آقای نظری را مرور و سپس به تأملات خودم بعد از این به طور خلاصه می پردازم زیرا مثل اینکه من به گام آقای نظری نمی رسم و ایشان سری جدیدی را شروع کرده اند باید این سری را زودتر تمام کنم : ایشان در ادامه نوشته ای خود در نقد جمله ای از من چنین نوشته اند :
( در رابطه با اینکه گفته اید:«اگر خط سیاسی ایدئولوژیکی مارکسیزم را با خط سیاسی یا بگو خط ایدئولوژیکی دینی مثل دو خط قطار در کنار هم قرار دهیم این دو خط تا کجا به طور موازی پیش خواهد رفت تا یک نفر بتواند یک پای خود را روی یک خط و پای دیگرش را روی خط دیگر قرار داده و بدون این که در این مسیر قَیَک شود تا آخر هر دو را پیموده بتواند ؟!»
آقای مظفری مشکل شما در این است که اعتقاد یا ایدئولوژی شیعی ولایت فقیه را بر تمامی افراد دین دار تعمیم میدهید. در خط فکری ولایت فقیه حکم میکند که یک شیعه باید از تمام عرصه های زندگی، از آداب خوابیدن گرفته تا جامه پوشیدن و حکومت داری از رهبر دینی شان پیروی کنند. این خط فکری آنقدر علیل و ناتوان است که نه تنها مذاهب غیر شیعی آن را نپذیرفته و قبول ندارند بلکه شیعه های غیر پیرو ولایت فقیه نیز به آن مخالف هستند. حتی آقای طالقانی و خویی نیز شیعه را بعنوان یک مذهبی می شناختند که نباید در سیاست بازی دولتی خود شان را چرکین کند. خیلی از شیعه ها نیز وجود دارند که معتقد هستند که فرایض دینی شان را بجا می آورند اما حاضر نیستند در مسایل سیاسی از آخند ها پیروی کنند. بگذریم از اینکه شیعه های اخباری و اسماعیلی اصلاً مجتهد را قبول ندارند.
اگر به قرائن تاریخی و مستندات ما توجه کنید، خدمت عرض کنم که تا قبل از به قدرت رسیدن جمهوری اسلامی، نه تنها پایه های تئوریک ولایت فقیه در میان شیعه وجود نداشت بلکه شیعه بودن مستلزم قدرت گیری به سیاست نیز نبود. لذا پایه های تئوریک شیعه در سیاست،توسط امام خمینی فرموله شد که «دیانت ما عین سیاست ماست». بنابراین ولایت فقیه اعتقادات شیعه را از سیر تا پیاز احتوا کرد. یعنی از مسایل عقیدتی و آداب سخن گفتن و نشستن گرفته تا سیاسی – ایدئولوژک. از دنیا گرفته تا آخرت در انحصار و انقیاد خود قرار داد.)
پاسخ :
همانطور که ملاحظه شد آقای نظری در پاسخ به نوشته ی قبلی من یک مشکلی را در من کشف کرده است که من ایدئولوژی شیعی ولایت فقیه را بر تمام افراد دین دار تعمیم داده ام ، در این رابطه مطالبی قبلاً نوشته شده است و ظاهراً دو نفری قبول کرده ایم که بحث از واقعیت هر چیز نسبت به چیزهایی مختلف فرق می کند و از آنجائیکه بحث بنده مربوط به جمع نشدن مارکسیست واقعی با مسلمان واقعی است آقای نظری آن را در این مقام تأیید می کنند و بحث از واقعیت بیرونی که در بعضی از جاها نه اصول مارکسیست صد در صد مورد عمل قرار می گیرد و نه احکام و مقررات اسلامی صد در صد مورد عمل قرار می گیرد در این جا من نیز حرف آقای نظری را قبول دارم و لذا از ادامه دادن این بحث صرف نظر می کنم .
اما چند نکته را در این جا اشاره می کنم که اولاً در خط فکری ولایت فقیه نیز تمام شیعیان و حتی خود ولی فقیه تابع دین است و کوچکترین تخلّف ولی فقیه از دین، وی را از ولایتش ساقط کرده و هیچ کس حق اطاعت از او را ندارد.
ثانیاً خود نپذیرفتن مذاهب غیرشیعی دلیل ناتوان و علیل بودن آن نمی شود زیرا آنها بالاتر از ولایت فقیه ، مکتب اهلبیت(ع) را نیز قبول ندارند ، توانایی و ناتوانایی ها را در استدلال و مبانی باید جستجو کرد نه در کثرت طرفداران.
ثانیاً دخالت در سیاست به معنای صحیح آن که مدیریت جامعه به صورت صحیح در زمینه های مختلف باشد، ما معتقدیم که وظیفه ی اصلی دین است که در جای خود باید مورد بررسی قرار گیرد ، و این مسئله اختصاص به شیعه نداشته از خیلی وقت در بین سنی ها نیز رواج داشته و دارد و مطالعه تاریخ و اساسنامه جنبش های اسلامی معاصر در کشورهای مختلف گویای این مسئله است.
رابطه دین اسلام و حکومت مثل رابطه دین و عبادت است ، عبادت رابطه فرد با خدا و حکومت روابط افراد و گروه ها را با هم تعیین می کند ، البته حکومت دینی دارای اصول و معیارهای مشخص خود است که به سه تا اصل آن اشاره می کنم :
1 فضیلت در عرصه تخصص و مهارت ها و هم چنین در عرصه اخلاق وتربیت. شایسته سالاری در عرصه تخصص در هر کجا مطرح است اما صلاحیت های اخلاقی را دین شرط می داند.
2. رعایت عدالت در تمام زمینه ها
3. وظیفه و مسئولیت به این معنی که حکومت در اسلام ، مسئولیت و خدمت است نه سلطه بر مردم .
اما در مورد دخالت مستقیم آخوند ها در امور اجرایی درابتدا نظر خود امام خمینی هم این بود که دخالت مستقیم نکنند و فقط نظارت داشته باشند که احکام اسلامی در کشور پیاده شود و لذا اولین رئیس جمهور ایران روحانی نبود اما به دلیل محذوریت هایی که بعداً به وجود آمد به این کار نیز رضایت دادند و امروز نیز سیاست اصلی اگر برعکس نباشد اصلاً بر این اساس استوار نیست که حتماً آخوند در رأس اموراجرایی قرار گیرد، در این میان اگر آقای طالقانی و آقای خویی و غیر آن نیزدراین قالب نظر داده باشند ، مشکلی را به وجود نمی آورد.
دراین که شیعه همواره نقش اپوزیسیون را بازی کرده و رهبران دینی شان اجازه مشارکت در سیاست و قدرت های طاغوتی را نداده است و خود نیز بخاطر همین مخالفت های شان یا با شمشیر یا به زهر به شهادت رسیده اند و هیچ کدام به مرگ طبیعی از دنیا نرفته اند، اگر این مسئله دلیل سیاسی بودن شیعه نباشد دلیل سیاسی نبودن آن نمی تواند باشد ، اگر غیر سیاسی می بود با هر حکومتی سازش نموده و امور عبادی را با احترام فراوان ، تحویل گرفته و امور سیاسی را به حاکمان واگذار می کردند و دنیا گل و گلزار می شد، اما از آنجائیکه شیعه از ابتدا حکومت های بنی امیه و بنی عباس را به رسمیت نمی شناختند ، حکومت ها هر کار آنها را حتی کارهای علمی و عبادی و خصوصی آنها را نیز علیه خود دانسته در صدد جلوگیری از آن بر می آمدند .
بنابراین شریک نبودن شیعه در قدرت به دلیل مساعد نبودن شرایط آن ، دلیل بر سیاسی نبودن شیعه نمی شود کمااینکه گروه های اپوزیسیون اگر سالهای سال نتوانند به قدرت برسند اگر روزی به قدرت برسند نمی توانیم بگوئیم که این قدرت از قبل هم وجود داشت شما به دلیل این که قبل از این درقدرت شریک نبودید و یا در رأس آن قرار نداشتید حالا هم حق ندارید که در قدرت باشید اگر چنین حرفی در مورد دیگران درست نیست ،همین طور نسبت به شیعه هم نمی تواند درست باشد.
پایه های تئوریک ولایت فقیه در متون دینی مطرح شده است ولی عملی شدن آن توسط امام خمینی صورت گرفته است و لذا اگر در بحث ولایت فقیه مراجعه کنید می بینید که دلایل روایی و تاریخی فراوانی را برای اثبات این مطلب اقامه می کنند.
و جمله «دیانت ما عین سیاست ماست» قبل از امام خمینی توسط مرحوم آیت الله مدرس بیان شده است.
نظام مبتنی بر احکام اسلامی به هرشکلی که محقق شود اگر واقعاً بر ادعایش پابند باشد باید از سیر تا پیاز را احتوا نماید امکان ندارد که در یک نظام شلغم شوروا مخلوطی از چیزهایی متضاد و متناقض و گرفته شده از نظام گوناگون صورت گیرد و اسم آن را نظام اسلامی گذاشت. آقای نظری درادامه نوشته است :
(هدف از تحلیل فوق این است که انسانها تفکر آزاد دارند ولو اینکه مذهبی هم باشند. آنها دوست دارند بلحاظ عقیدتی ذهنیت شان را به باور های دینی که برای شان نفع داشته باشند بپذیرند. مثلاً بوجود خدا و زنده شدن بعد از مرگ و به بهشت رفتن ایمان داشته باشند اما استعمار و مظالم مستبدین دینی و مذهبی را نپذیرند و مارکسیزم را بعنوان حلاج این مشکلات قبول کنند. این ها مسایل نیستند که ما اگر پذیرفتیم واقعیت داشته باشد اما اگر نپذیرفتیم واقعیت نداشته باشد. واقعیت خارج از چهار چوب فکری ما و مستقل از ذهن ماست.
شما اگر افکار شریعتی را خوانده باشید، میدانید که شریعتی مکتب توحیدی شان را از سوسیالیزم گرفته است اما از نظر عقیدتی شیعه است. لذا لزومی ندارد تا کسی بصورت مکمل و در بست خط سیاسی- ایدئولوژیک عقیدتی یک مکتب را بپذیرد تا از نظر شما آدم با دین محسوب شود.
ما تعدادی را می شناسم که هم مارکسیست هستند و هم نماز میخوانند. اینکه شما این شیوه را نپذیرفته و میگوئید که با دین سر سازگاری ندارد، من چکار کنم خوب هستند دیگه!)
درپاسخ به تحلیل تان عرض می کنم که انسان ها پس از شنیدن و دانستن راه درست از نادرست در انتخاب آن آزاد است تا هر دین و آئینی را برای خود انتخاب کند منتهی بعد از آنکه راهی را انتخاب کرد این را قبول دارید که باید نامردی نکند و باید به لوازم آن نیز پای بند باشد، اگر این را قبول داشته باشید پس از آن امکان ندارد که کسی به وجود خدای واقعی وزنده شدن پس از مرک و به بهشت رفتن ایمان داشته باشد ولی منظور و هدف این خدا از آفرینش انسان و چگونه زندگی کردن وی در دنیا را و چرایی زنده شدن پس از مرگ و رفتن به بهشت و جهنم را نداند.
واقعیت همین چیزها است که بدانیم اعتقاد به وجود خدا چه تأثیری درزندگی ما دارد اگر خدایی هیچ تأثیری در زندگی ما نداشته باشد و وجود و عدم آن مساوی باشد نه ایمان به آن فایده دارد و نه انکار آن ضرری دارد. زیرا چنین ایمان که برای انسان هیچ مسئولیت نیاورد ساده ترین کاری است که از هر کسی ساخته است مثل کسی که در جواب سوال آخوند از اصول دین گفته بود اصول دین 25 تا است دیگری با افسوس گفت بی بخت چرا گفتی 25 تا موگوفتی 5 تا !! در جواب با غرور پاسخ داد من 25 تا گفتم آخوند قبول نکرد 5 تارا قبول می کرد ؟!!! حالا هم اگر ایمان به خدا هیچ تکلیفی را متوجه انسان نسازد چه اشکال دارد که به جای ایمان به یک خدا ایمان به صد تا خدا داشته باشیم بابت این کار که از ما کدام قیمتی دریافت نمی کند!! تیل که از خانه سرکار مفت بیاید در دامن خود هم جمع می توانیم هر قدرش رفت رفت هر قدرش ماند باز هم غنیمت است!!، تازه ازیک دو خوبه از دو سه خوبه ، هر چه خدا بیشتر بهتر . ما کار را از دل خود انجام می دهیم و تازه به دین داری ما هیچ لطمه هم نمی خورد و خدا یا خدایان نیز موجودات بی ضرری هستند که هیچ کاری به کار ما ندارند.!!
بلی ، این قسم دین داری یا دین چنین خدا یا خدایانی با هر نوع توجیه و مکتب و افکار سازگاری دارد لذا شریعتی حق دارد مکتب توحیدی شان را از سوسیالیزم بگیرد در ضمن آن ایده های اساتید اگزیستانسیالیزم خود را بگنجاند و مباحث جامعه شناسان غربی را در ان جا بزند و شما هم حق دارید که بگویید :« لزومی ندارد تا کسی بصورت مکمل و در بست خط سیاسی- ایدئولوژیک عقیدتی یک مکتب را بپذیرد تا از نظر شما آدم با دین محسوب شود.»
طبق این نظر شما، این کار لزوم که ندارد هیچ ، تازه استحباب هم ندارد زیرا سری که درد نکند چرا آدم دستمال ببندد، این را قبول دارید که هر دین و مکتب و حزب و...برای انسان محدودیت می آفریند چرا انسان آزاد خود را در بند این محدودیت ها قرار دهد؟!! تازه چشم خود را اگر باز کنیم و کمی آدم روشن هم باشیم باچشم سر خود می بینیم که افرادی « هم مارکسیست هستند و هم نماز میخوانند. اینکه شما این شیوه را نپذیرفته و میگوئید که با دین سر سازگاری ندارد، من چکار کنم خوب هستند دیگه!»
بلی ، من هم این را قبول دارم و بالاترش را هم قبول دارم که قبلاً عرض کرده ام .
آقای نظری در تعریف جوهر مارکسیزیم نوشته اند :
(اینکه گفته اید جوهر مارکسیزم چیست، باید عرض کنم که جوهر مارکسیزم عبارت است از مبارزه طبقاتی تا ایجاد نظام سیاسی مبتنی بر برابری انسانها. جمع شدن حول مبارزه طبقاتی، هیچ ربطی به دین ندارد. طبقاتی که تحت ستم و استثمار هستند؛ علیرغم گرایشات متفاوتی که به ادیان و مذاهب شان دارند، میتوانند زیر درفش مارکسیزم گرد آمده در صدد ریشه کن کردن مناسبات ستم گرایانه شوند. اینکه شما پدیده های اجتماعی را صرفاً با عقل و منطق مجرد خود تان مورد تجزیه و تحلیل قرار میدهید و کاری بوجود خارجی آن ندارید، برداشتی است که برای جهان بینی شما قابل توجیه است.)
من هم قبلاً توضیح داده ام که بعضی از مشترکات حتی در بین هر حق و باطلی وجود دارد ، بحث بر سر عمل بر مشترکات نیست زیرا همانگونه که یک مارکسیست تحت عنوان مبارزه طبقاتی ، مناسبات ستم گرایانه را نفی می کند، یک مسلمان نیز همین کار را تحت عنوان مبارزه با ظلم ، ستم ، تبعیض ، بی عدالتی و... انجام می دهد این کار مشترک نه مارکسیست را مسلمان می سازد و نه مسلمان را مارکسیست ، هر دو راه خود را می روند گرچند ممکن است هردو در این جهت به یک مقصد دست پیدا کنند، بحث بر سر عمل بر نقطه های اختلافی است که در این جا یک نفر چطور دو اصل نقیض را باهم معتقد شده و در عمل بین شان جمع می کند؟! مارکسیست نمازخوان خدای موهوم و خرافات مارکس را می پرستد یا خدای حقیقی و خالق هستی و معبود مورد نظر دین را ؟ اگر آن هست این هم هست مگرنه ؟ یا این باعقل و منطق مجرد ما تحلیل شده است و شما قبول ندارید؟ ادامه نوشته تان را می خوانیم :
(شما نسبت دادن کشتار ملیونها نفر توسط استالین را که به نفع خط فکری تان است تائید میکنید اما هلوکاست را که احمدی نژاد انکار کرده است، نیز قبول ندارید.
من اسناد و مدارک معتبری دارم که شش ملیون یهودی توسط نازی ها به قتل رسیده اند اما چون مرکز ثقل تحلیل آقای مظفری بر ظن و گمانه زنی میچرخد و اصلاً بقول خودش فاقد مسنتدات تاریخی است، ضرور نمی بینم روی آن درنگ کنم. از جمله ایشان درباره عدم آزادی های مذهبی چنین حدس میزند:
« برای اثبات این ادعا خوب است به آزادی های مذهبی داده شده توسط استالین و دنباله های آن درجماهیر شوروی سابق نگاه کرد تا صحت و سقم این ادعا روشن شود. درمدت هفتاد سال نه تنها اجازه ی کاری برای مذهب داده نشد بلکه تنها مراکز دینی باقی مانده از گذشته نظیر مساجد ومکاتب در جمهوری های مسلمان نشین نیز به سینما و تحویل خانه وامثال آن تبدیل شد که پس از گورباچیف بعد از هفتاد سال صدای اذان بار دیگر در آنها طنین انداز شده و بعضی از آنها هنوز با همان تغییر کاربری خود باقی مانده است. نظام که با مظاهر مذهب این گونه بر خورد کند معلوم است که با افراد مذهبی چگونه برخورد خواهد کرد.»
اول اینکه استالین تا سال 1956 زمان امور را در دست داشت. اگر آقای مظفری تاریخ شوروی را نخوانده است؛ لااقل در مباحثات قبلی این نکته را نباید فراموش کرده باشد که من بار ها نوشته ام که خط سیاسی خروشچف با استالین 180 درجه از هم تفاوت دارند. من هم میگویم که از زمان خروشچف تا گورباچف نه تنها تبعیض مذهبی بلکه تبعیضات نژادی، ملتی وجود داشت.
باز هم جای شکرش باقیست که آقای مظفری فقط بعد از سقوط شوروی فهمیده که در آنجا آزادی های مذهبی وجود نداشته است. یعنی اگر شوروی سقوط نکرده بود، احتمالاً ایشان تا حال هم از آنجا اطلاعاتی دریافت نمی کرد!)
جناب آقای نظری ! اعتبار اسناد کشتار شش میلیون یهودی توسط هیتلراز کجا به دست آمده است؟ به نظر شما این اعتبار از همان پروپاگند رسانه هایی معتبر صهیونیستی نیست ؟! اگر جواب منفی باشد و این اسناد از طریق معتبر دیگر و کاملاً منصفانه به دست آمده باشد ، تحقیق پیرامون آن را برای چه قدغن کرده و جرم تلقی کرده و می کنند؟! در حالی که آن کس را که حساب پاک است از محاسبه چه باک!! راستش من طرفدار هیتلر یا طرفدار احمدی نژاد نیستم و در این زمینه تحقیق هم نکرده ام اما از این که می بینم دنیای غرب از محاسبه و تحقیق پیرامون این مسئله باک دارند از این جهت به شک افتاده و در پاک بودن حساب شان هم شک کرده ام و لذا در همان اسناد که شما آن را معتبر می دانید نیز شک دارم مگر اینکه محققین بی طرف از نو آن را تأیید کنند یا آنکه همانطور که شما این اسناد را معتبر می دانید اسناد کشتار استالین توسط همین رسانه های امپریالیستی را که هر کدام شان در جای خود شان خیلی معتبر هستند نیز قبول کنید که آن زمان نه از تو نه از من کور د کور!!
آقای نظری ! ممکن است شما بین استالین و خروسچف فرق بگذارید و استبداد خروسچف را انحراف از اصول مارکسیست بدانید اما من به گفته شما اینگونه گمانه زنی می کنم که ولو استالین به دلیل مشکلات دیگر در صدد اجرای اصول مارکسیست به طور کامل برنیامده باشد اما عمل خروسچف و امثال آن در قد راستی نشان می دهد که جمع بین مارکسیست و مسلمان امکان ندارد لذا سیاستی را در پیش گرفتند که در این کشور یا مارکسیست زندگی کند یا مسلمان و لذا آزادی های مسلمانان را از چند جهت محدود کرد این هم یک گمانه زنی روی گمانه زنی های دیگر!!
دراین که من از آن دیر خبر شده باشم ضرری به واقعیت نمی زند زیرا من خیلی چیزها را قبلاً نمی دانستم امروز خیلی کمی از آنها را دانا شده ام و امروز نیز بی نهایت چیز را نمی دانم شاید ذره ای از آنها را در صورت زنده ماندن در آینده دانا شوم. توصیه شما را هم می خوانیم :
(اینجانب به ایشان توصیه می نمایم که آثار استالین را در رابطه با مسئله ملیت ها و آزادی های مذهبی بخوانند و از آن آدرس با ما بحث کند نه اینکه اطلاعات شان را از معاشرت با دوستان جمع آوری نماید. حتی در رسانه های بورژوایی نیز چیزی در باره تفتیش مذهبی توسط استالین وجود ندارد.
وقتی من استدلال میکنم؛ شواهد تاریخی می آورم؛ از شما نیز توقع دارم چنین کنید؛ نه اینکه از آوازه سرچوک با مسئله برخورد نموده استدلال کنید که احتمالاً استالین در عدم حضور سفیر امریکا نیز آدم کشته است.
شما اگر از استدلال امپریالیست ها در مورد کشتار توسط استالین با خبر میبودید، میدانستید که تحلیل اینجانب درست قلب ادعای آنها را هدف قرار داده است، زیرا آنها «داد گاه مسکو» را اوج کشتار توسط استالین میدانند. وقتی من ماهیت و روح این داد گاه ها را به بحث میگیرم؛ شما باز گمان میزنید که ممکن است استالین خارج از داد گاه هم آدم کشته باشد.
آقای مظفری، اگر امپریالیست ها مثل شما بدون کدام توجیه و تفسیر استدلال میکرد که استالین ملیونها نفر را قتل عام کرده است، ممکن بود هیچ اهمیتی پیدا نمیکرد. زیرا ادعای قابل توجیه نیز نبود، اما آنها ادعاهای شان را تحت پوشش داد گاه های مسکو مطرح میکند که شما از آن هیچ خبر ندارید و بخاطر این بی خبری باز توجیه ای را براه می اندازید که عذر بد تر از گناه است. )
در رابطه با توصیه شما وعده نمی دهم ولی سعی می کنم اگر فرصت کردم همین کار را انجام دهم اما در این که شما در استدلال های خود شواهد تاریخی می آورید ما هم از آوازه سرچوک استفاده نمی کنیم بلکه محدوده کاربرد شواهد تاریخی تان را به چالش می کشیم که اگر در دادگاهی سفیر امریکا حضور داشته باشد آیا این حضور ، تمام دادگاه ها را پوشش داده می تواند یا نه . اگر شما قلب ادعای دشمن را نشانه بروید ما حاشیه های آن را هدف قرار داده باشیم ، گناه کرده ایم ؟ واقعاً شما معتقد به کشتار حتی یک نفر بدون تشکیل دادگاه بدون حضور سفیر و ژورنالیستها توسط استالین نیستید؟ اگر هستید ما هم در همین حد معتقد هستیم و در این صورت قبول می کنید که این آوازه سرچوک نیست و ما هم عذر بد تر از گناه نیاورده ایم. در ادامه آمده است:
(آقای مظفری بین خود ما باشد و باید این موضوع را در هیچ جای دیگر مطرح نکنی که استالین چند ملیون نفر نازی ها را کشته است. طرح این موضوع صدمه ء بسیار جدی و خدشه نا پذیر بر شخصیت روحانی شماست. چرا که من تا حال هیچ روحانی را نمی شناسم که با فاشیزم و تجاوز گری هم نوا باشد. حتی امپریالیست ها نیز جرئت طرح این موضوع را نکرده است. اگر کسی استدلال کند که استالین فاشیزم هتلری را کشتار کرده است، اولاً مبین نا آگاهی وی از تاریخ جنگ دوم جهانی است،دوماً کسی است که هیچ انگیزه ملی و ضد تجاوز گری ندارد.
اینکه کتاب درسی بچه ها گنجایش لیست چند هزار نفر را ندارد، درست است اما درست این بود که شما هدف اساسی مطلب را درک میکردید. منظور من این نبود که جای گنجایش این لیست در کتاب های درسی است بلکه چنین آماری در اتحاد شوروی سابق و جمهوری های آزاد شده از آن وجود ندارند. وقتی آمار چند هزار نفری ای وجود نداشته باشد، چگونه بر اساس آن به قضاوت نشست که استالین چند ملیون نفر را کشته است.)
ما هم علنی می گوییم که مخالف کشتار متجاوزین نیستیم بحث بر سر کشتار افرادی است که تحت عنوان ستون پنجمی ها و افراد آشوبگر و ضد خلق و ضد حاکمیت و... مطرح است که آیا آنها نیز واقعاً از آلمان نازی آمده بودند یا مردم خود شوروی بودند ؟ آیا محاکمه آنها تنها با حضور ژورنالیست و سفیر قابل توجیه و دفاع است ؟ آقای نظری حتماً می دانید که پرونده سازی آن هم توسط دولت ها علیه مخالفین شان مثل آب خوردن است و ممکن است در این پرونده سازی ها به قدری ماهرانه کار کنند که نه تنها سفیرامریکا که هر آدم حقوق دان و وکیل و آگاه به مسایل دیگر را نیز برای مدت ها گیج و حتی تطمیع کند این ها در شرایط سخت دوران انقلاب و تهدید و کشتار و... شواهد تاریخی شده نمی تواند که تمام موارد را پوشش دهد . شما هرچه می نامید بنامید . شما در اخیر بخش اول نوشته خود نوشته اید:
(شما اگر حس انسان دوستی و جرئت طرح آن را دارید، دور نه بلکه در همانجا آقای خلخالی را محکوم کنید که چرا بیش از هفت هزار نفر را بدون محاکمه کشتار کرده است. اگر چنین کردید ما نیز میگوئیم که واقعاً یک روحانی نیز وجدان بیدار دارد که دلش به حال انسانها میتپد.
نادر نظری 1 مارچ 2009)
اولاً حس انسان دوستی تنها با محکومیت افراد نزدیک و دور معلوم نمی شود ، ثانیاً کار آقای خلخالی اگر بدون محاکمه و رسیدگی عادلانه به اتهامات صورت گرفته باشد چه من محکوم بکنم یا نکنم محکوم است و من هیچگاه به خاطر شدت علاقه!! آن را صد در صد نفی یا تبرئه نمی کنم . اما اگر از روی اسناد و مدارک بوده باشد که خود سالها بعد پس از فرونشستن حرارت های انقلاب در فضای کاملاً آرام ادعا کرده و گفته است که دریک موردش هم من پشیمان نیستم و خلاف عدل رفتار نکرده ام ، با محکومیت من لطمه ای به آن وارد نمی شود.
ادامه دارد.