تأمل بر نوشته قبلی آقای نظری

باعرض سلام خدمت دوستان و علاقه مندان خاصتا آقای نظری و تشکر از تاملات و نقد شما بر مطلب بنده.

مقدمتا خدمت عرض شود که  شما نه تنها نظرات  روی صفحه مارا نقد میکنید  بلکه نظرات دل مارا نیز میدانید و بعدش به نقد می کشید !!  سوال ژورنالیستی در مورد ریس جنرال موتر که نوشته اید  " رئیس "جنرال موتور پرسید که بنظر او(رئیس) کسانی که به کار استخدام می شوند چه مشکلی دارند؟رئیس در جواب گفت: «مشکل اینجاست که کسانی که میخواهند بکار استخدام شوند آنطوری که هستند خود را معرفی نمیکنند بلکه آنطوری که نیستند خود شان را معرفی میکنند»  باور کنید که ما چیزی را که مینوسیم از ته دل خود نیز بدان باور داریم اینطوری نیست که ما چیزی را بگویم و خلاف انرا اعتقاد داشته باشیم و چیزی باشیم خلاف آنچه   هستیم !! و نیاز نداریم که خود را با نظر روحانی یا جسمانی وفق دهیم اگر کسی معتقد به دین باشد و درد دینی بودن نیز داشته باشد به این معنی نیست که وی رادیکال است رادیکال بودن در اندیشه ها و عمل سیاسی و اجتماعی انسان ها نمودار میگردد و در اجتماع خود را تبارز می دهد و رادیکال بودن زیادتر مربوط به دیدگاه سیاسی افراد میشود که در این صورت طرفداران سیاسی مکتب های مختلف میتواند رادیکال باشد یا نباشد .  اما در  گفته شما شک ندارم که جامعه افغانستان سنتی و دین سالار است .

حالا در مورد نکاتی از مقاله شما بشکل مختصر دقت می کنیم

آقای نظری در مورد دیمو کراسی پرسیده است که " چگونه دین با دیموکراسی سر دشمنی ندارد؟ اصلاً جنابعالی از دیموکراسی چه تعریفی دارد؟ آیا جوهر دیموکراسی همان آزادی اندیشه، عقیده و بیان است یا نه؟ آیا در یک جامعه ای که در آنجا دیموکراسی حاکم باشد انسانها آزاد هستند به هر دینی که مایل باشند اعتقاد داشته باشند یا آزاد هستند اظهار بی باوری به دین بنمایند؟... " و در ادامه ایشان در مورد آزادی عقیده پرسیده است که پس چرا کامبخش  و دیگران به زندان رفته است ؟

 بله آزادی بیان و عقیده از لوازم دیموکراسی است و لی شما در نوشته تان دوچیز متفاوت ازهم را در اینجا یکی گرفته و باهم خلط کرده اید یکی دین و دیگر جامعه دیندار (جامعه مسلمانان را) ما به دین بدون نقض و تناقض باورداریم اما در فهم دین و جامعه دینی نقض و جود دارد یعنی جامعه دینی بدون نقض نیست و موضوع مهم دیگر اینکه ما در تفسیر دین در جامعه نیز بایک تفسیر و تک تفسیر  مواجه نیستیم و شما نیز درنوشته های قبلی تان در نقد نوشته آقای مظفری به ان اذعان کرده اید ،

چناچه طالبان نیز تفسیری از دین داشت که نه تنها با دیمکراسی نمی سازد بلکه با هیچ منطق انسانی هم سر همخوانی ندارد البته تفسیری دیگری دین از متفکری دینی اسلامی خاصتان روشنفکران دینی داریم که تفسیری واقعی و خردپسند و معقول از دین ارائه میکند که با دیمو کراسی نه تنها مشکل ندارد بلکه دیموکراسی را  معقولترین ساختار سیاسی تیوریزه شده عصر ما می داند( البته شما میدانید که در عصر امروزی که جهان  وعلم با خرد نقادی به پیش میرود لذا دیموکراسی نیز از این قاعده استثنا نیست) خوب اگر ما در افعانستان نتوانسته ایم این تفسیری معقول از دین را در عمل داشته باشیم د لیل براین نمی شود که اسلام با دیموکراسی نمیسازد متسفانه کشورما گرچند ادعای دیموکراسی را دارد اما نه تنها درعمل که در عالم تیوری نیز مشکلات فراوان بادیمکراسی دارد مااز طرفی از آزادی بیان و عقیده در قانون اساسی خود حرف میزنیم اما رابطه دین و دیموکراسی دقیقا در قانون اساسی کشور ما مشخص نشده است لذاست که  فضای باز،عادلانه و بدور از خشونت در جامعه ما وجود ندارد بلکه خشونت خشونت پیشگان همچنان با سوی استفاده از دین خود را نشان میدهد . من معتقدم که با هرکس میتوان در یک فضای باز و عادلانه وارد گفته گوشد و بانقد نظر افراد هم خدمتی برای دین کرد هم خدمتی برای خلق با خشونت بجز اینکه دین را از محتوای اصلی اش که همان رحمت، محببت و معنویت است خالی کرد چیزی را نمی توان به دین افزود و یا به تعدادی مومنین اضافه کرد ! خلاصه کلام اینکه دفاع از دین مساوی با دفاع از دولت نیست !

نظری نوشته است " سوال اینجاست که شما میگوئید امام حسین مافوق بشر بوده است، حتا روحانیون معتقدند که امام حسین "علم لدونی" داشته و میتوانسته است از آینده با خبر باشد. وقتی این حضرت آینده را پیش بینی میکرد چطور نمیتوانیست ستم بر برده را تشخیص نداده و این پدیده را زشت نداند، در حالیکه حتا در میان بخش آگاه اعراب آنجا این مسئله درز برداشته بود."در ارتباط به اینکه  من امام حسین را مافوق بشر دانسته باشم من دوباره به نوشته ام نظرکردم اما چنین چیزی را نیافتم ! من امام حسین را با تمام صفات و شخصیت معنوی اش بشر می دانم نه مافوق بشر و خود امام حسین نیز چننین ادعای نکرده است اگر من از چننین چیزی بی خبرم لطفا مارا نیز با خبر سازید ! لذا بنده چیزی را که نگفته ام در سدد اثبات ان بر نخواهیم امد ! اگر من از شخصیت حماسی و آزادگی حسین صحبت کردم آیا باید ثابت کنم که حسین  باید برق راه نیز کشف میکرد ؟! تا بادیه نشین گفته نشود ؟! من چننین لزومی را نمی بینم . اما در مورد بردگی چناچه در نوشته قبل نیز اشاره کردم از نظر تاریخی اجتماعی و سنتی از میان برداشتن برده داری  میسر نبوده  چناچه آقای مظفری با شرح بیشتر به این موضوع پرداخته است.          

درمورد پایه های تیوریک دیمکراسی در یونان باستان(در یونان باستان دیموکراسی مستقیم و ابتدائی و جود داشت اما زن ها و برده ها حق رای را نداشتند) و یا آزادی در مذهب زردشت درست است که به شکل کلی در اکثر مذاهب به آزادی اشاره شده است در اسلام نیز جبر و اکراه نیست  یعنی انسان ها در انتخاب  حق و باطل به اصطلاح قران کریم آزاد است  

 اما  دیموکراسی به شکل مدون و مشروح ان که شامل ازادی بیان آزادی عقیده ، آزادی دین باشد و همچنان در تشکل ساختار سیاسی و تعیین حاکمیت زنان نیز در آن سهم داشته باشد از فراوردهای قرن بیستم است ک در ان برده داری جای ندارد اما چنین دیموکراسی در ادیان گذشته باشرح و بسط فعلی  و جود نداشته است .

در مورد اینکه گفته اید که زنده به گور کردن دختران عرب و مخالفت اسلام با انرا نباید عام دانست چنانچه گفته اید که  این پدیده انقدر عمومیت نداشته است پس چگونه میتوان از و جود یک شخص تجار مانند خدیجه به این نتیجه کلی رسید که وضعیت زنان قبل از اسلام بهتر بوده است ؟!  چون زنان پادشاهان گذشته "بانوان" از تمام امکانات مالی ،حقوقی سیاسی و آموزشی برخوردار بوده است ایا میتوان نتیجه گرفت که تمام زنان دارای چنین حقوقی بوده است ؟ مسلما که نه .

من نوشته بودم که هیچ بی دینی بدون تعلقات فکری وپیش فرض نمی باشد تاوی را بدون تعلق و از قبلاآزاد دانسته که شما درنوشته قبلی تان چنین امتیاز ناشدنی را برای انها هدیه کرده بودید لذا بود که من انرا برای هردو ناممکن دانسته بودم . اختلاف اعتقاد که گفته اید " بی دینان دیدگاه مختلف و متفاوتی از هم دارند. تازه ممکن است کسی بی دین باشد اما بی خدا نباشد. داشتن دین یا بدون دین مستلزم عدم باور داشتن بخدا نیست. ممکن است کسی دین نداشته باشد اما معتقد بوجود خدا باشد. مثل عارفان و صوفیان.

"  اختلاف عقیده میان مسلمانان نیز عملا ممکن است که خیلی طبیعی است اما اینکه شما گفته اید که ممکن است کسی بی دین باشد اما بی خدا نباشد من معتقدم که وجود خدا برای معتقدش به خودی خود  یک دین است عارفان و صوفیان خودرا متعلق به دینی می دانستند مثلا مولوی بعنوان صوفی عارف که اشعارمثنوی اش مملو از بیانات ناب  عارفانه است متعلق به دین اسلام بوده است . لذا اعتقاد به وجود خداوند یکی از محورهای اساسی دین است که بدون ان دینی نمی تواند و جود داشته باشد . هر چه ما در دین می بینم همه شان برشالوده وجود و اعتقاد به  خداوند بناگزاشته  شده است .

البته اینکه مارکسیم کدام دینی نیست بلکه یک ایدئولوژیست بله من هم معتقدم که دین نیست که ایدئولوژیست گرچند تعدادی زیادی معتقدند که دین نیز یک ایدئولوژیست بهر صورت فعلا بحث ما نیز به این موضوع مربوط نمی شود اما اگر شما متوجه باشید من دین و مارکسییم را در کنار هم به معنی دودین مورد مقایسه قرار نداده بودم چنانچه  گفته اید " ازین گذشته مارکسیزم کدام دین و مذهبی نیست تا کسی آن را بجای کدام دین و مذهب بپرستد. مارکسیزم یک خط سیاسی ایدئولوژیک است. ممکن است کسی مارکسیست باشد اما در عین حال دین هم داشته باشد " بلکه شما دینداران را فاقد آزادی فکری و در نتیجه آزادی دانسته بودید که کسی که دین دارد که آزاد مرد گفته نمی شود یعنی دینداران بخواطر اینکه تعلق خواطر به دین دارد لذا نمی تواند آزادانه به تفکر بپردازند در پاسخ به این ادعای شما من گفته بودم که کسانی که  به مارکسییم معتقد است به پیش فرضهای مارکس تعلق خواطر دارد لذا کسی را پیداکرده نمی توانیم که بدون کدام پیش فرض و پیش فهم و تیوری قبلی به تفکر بپردازد حالا فرق نمی کند که این پیش فرض ها و پیش فهم ها برای برسی دین بکار رود یابرای ایدئولوژی سیاسی . لذا ذکر که من از مارکسیسم کردم بعنوان مثال بود که برای شما ثابت نمایم که چگونه ممکن است در عین دیندار بودن میتوان ازاد اندیش و عقل گرا بود نه انطوری که شما فکر کرده اید و شما با چنین سوئ تفاهم موضوع را درجهت دیگر بسط داده اید .

 خوب حالا باید بشکل مختصری در باره استالین و قتل و عام وی که شمارا برانگیخته است نیز اشاره نمایم

گرچند هر آماری که در مورد کشتار استالین ارایه شود از نظر شما امار امپریالیست ها خواهد بود اما بهر صورت ارایه این امار حداقل بیانگر این خواهد بود که این همه سخن ها در مورد قتل و عالم وی بیهوده نبوده است ! حالا به نوشته  بخشی از سخنان  دکتر احسان نراقی جامعه‌شناس و مشاور عالی سابق يونسکو را از خبرنامه فارس برای شما بعنوان مثال ذکری میکنم << استالين در طول قدرت حکومتش ثابت کرد که قدرت‌طلبی و جاه‌طلبی شخصی انگيزه‌ای مهمی بوده است و ايدئولوژی و حزب تنها سرپوشی برای کارهايش بوده است. مشاور عالی سابق يونسکو، به سخنان گورباچف آخرين رئيس‌جمهور شوروی اشاره کرد که چندی پيش در يونسکو عنوان نموده بود که آمار کشتار استالين را ۵۰ يا ۶۰ ميليون می‌گفتند ولی طبق آمار دقيقی که ما به دست آورديم مجموع قربانيان استالين که نتيجه سياست‌ها و اعمال او شده بود بالغ بر ۳۰ ميليون نفر بوده است. از نظر نراقی آمار اين جنايات آنقدر بالا است که ديگر فرقی بين ۳۰ يا ۶۰ ميليون نفر ندارد!
احسان نراقی ادعای استالين، مبنی بر پيروی از مکتب مارکسيسم - لنينيزم را ناصحيح دانست و در اين مورد عنوان داشت:«استالين همواره ادعا می‌کرد که من پيرو مکتب مارکسيسم - لنينيزم هستم، ولی باطنا با تمام همکاران و ياران لنين کمال خشونت را به کار برد. به قسمی که تقريبا همه آنها را نابود کرد، فی‌المثل اخيرا کتابی منتشر شده است که نشان می‌دهد از ۲۰۰ نفر عضو کميته مرکزی حزب کمونيست، ۱۸۰ نفرشان را استالين به صور مختلف در دادگاه‌هايی که ترتيب می‌داده محکوم به اعدام کرده است. شيوه او در اخذ اعتراف از متهمان اين بوده است که از راه تهديد به قتل عام اعضای خانواده آنها متهمان را وادار به اعتراف خطاهايی را که هرگز مرتکب نشده‌اند می‌کند و همه اين عمليات را چکا با تسلط کاملی که بر اوضاع داشته انجام می‌داده است. جامعه‌شناس در توصيف «چکا» به نوشته‌ای از لنين اشاره می‌کند که می‌گويد:«من پس از آنکه خودم اينجا را بنا کردم، هنگامی که از کنار ساختمانش رد می‌شدم، بدن خودم می‌لرزد»! و یا " ستالین روزی گفته بود: هر مرگ یک تراژدی است ولی مرگ میلیون ها نفر تنها یک آمار است رجوع کنید به: لنین، تروتسکی، مارکس"  

  حالا امار های مختلف  از منابع مختلف میتوان ارائه کرد اما چه کنیم که اینهمه امار از نظر آقای نظری مدار اعتبار نیست خوب بهر حال نه  مقاله قبلی بنده دور ثبوت جنایات استالین یاهتلر میچرخید و نه من در سدد ثبوت اماری قتل و عام استالین و یا هتلتر در این مقال هستم اما چیزی که مسلم است این است که نظر به مدارک مختلف میتوان گفت که قتل عام صورت گرفته است که بیانگر دیکتاتوری استالین است . اما از ذکر نکردن نامی از هتلترو نازی ها  کشتار و جنایات شان نمیتوان نتیجه گرفت که ما از کشتار انها راضی هستیم   چناچه آقای نظری نظر داشته است ! یا نمی توان قتل و عام استالین را با کشتار هتلر پوشاند . خوب کشتار  دیکتاتاتوری از هرطریق که باشد محکوم است و پزیرفتنی نیست . حالا فرق نمی کند که این کشتار بادین توجیه شود یا با مارکسیسم یا با فاشیسم ...

طوری نیست که خشونت و آزادی کشی  منبعث از ایدولوژی سیاسی خوب باشد اما خشونت و آزادی ستیزی دینی بد !

ادامه دارد ..

آصف اکبری