کوتاه نگاهی به نوشته آصف اکبری- قسمت دوم

آصف اکبری گرامی و سایر دوستان عزیز سلام،

ژورنالیستی که در بخش روانشناسی تحقیق میکرد از رئیس "جنرال موتور" پرسید که بنظر او(رئیس) کسانی که به کار استخدام می شوند چه مشکلی دارند؟ رئیس در جواب گفت: «مشکل اینجاست که کسانی که میخواهند بکار استخدام شوند آنطوری که هستند خود را معرفی نمیکنند بلکه آنطوری که نیستند خود شان را معرفی میکنند». در جامعه سنتی و دین سالار افغانستان؛ یکی از مشکلی که مشاهده میگردد این است که معارف دیده ها نیز سعی میکنند دید گاه شان را با دید گاه روحانیون وفق داده  و خود را مذهبی رادیکال معرفی کنند!

بهرصورت درین نوشته از بحث مذهبی میگزرم و میپردازم به پاره دیگری از نظرات و دیدگاه آقای اکبری.

ایشان در باره دیموکراسی نوشته است که « دین با دیموکراسی سر دشمنی ندارد و قرائن و شواهد دینی و نمونه های که ذکر شد نشان میدهد که دیموکراسی در جامعه دینی اسلامی سر همزیستی دارد».

آصف جان چگونه دین با دیموکراسی سر دشمنی ندارد؟ اصلاً جنابعالی از دیموکراسی چه تعریفی دارد؟ آیا جوهر دیموکراسی همان آزادی اندیشه، عقیده و بیان است یا نه؟ آیا در یک جامعه ای که در آنجا دیموکراسی حاکم باشد انسانها آزاد هستند به هر دینی که مایل باشند اعتقاد داشته باشند یا آزاد هستند اظهار بی باوری به دین بنمایند؟ البته که جواب مثبت است. خوب اگر اینطور است لابد در جمهوری اسلامی افغانستان دین با دیموکراسی همزیستی دارد درست است آصف جان؟ خیلی خوب پس غوث زلمی، قاری مشتاق احمد و پرویز کامبخش در زندان چکر رفته اند یا آب خنک خوردن؟ آیا یک مسلمان آزاد است به مسیحیت بگرود؟ اگر آزاد است پس عبدالرحمن عیسوی چرا حکم اعدام دریافت کرد؟ و محقق نسب و میر حسین مهدوی چه شدند؟ کجای دیموکراسی با دین هم زیستی دارد آصف جان؟

اگر دیموکراسی در جامعه دینی اسلامی سر همزیستی دارد، شما و دیگر محصلین چرا مجبورید اعتقادات تان را مهار و سانسور کنید تا زمینه تکفیر تان مهیا نشوند؟ آیا در میان انجمن تان یک فرد دیموکرات هم پیدا نمیشود که خواهان جدایی دین از دولت باشد؟ چرا پیدا میشود اما فضای اختناق دینی مسلط است و کسی جرئت طرح آن را ندارد. پس کی گفته دین با دیموکراسی همزیستی دارد؟

اینکه نوشته اید «استدلال من در باره لغوه برده داری در دوران امام حسین به این می ماند که ما اختراع برق را در قرن هفتم میلادی از دانشمندان اعراب بادیه نشین توقع داشته باشیم».

درست نوشته اید آصف عزیز اما سوال اینجاست که شما میگوئید امام حسین مافوق بشر بوده است، حتا روحانیون معتقدند که امام حسین "علم لدونی" داشته و میتوانسته است از آینده با خبر باشد. وقتی این حضرت آینده را پیش بینی میکرد چطور نمیتوانیست ستم بر برده را تشخیص نداده و این پدیده را زشت نداند، در حالیکه حتا در میان بخش آگاه اعراب آنجا این مسئله درز برداشته بود.

شما وقتی از صفات نیک امام حسین میگوئید او را رهبر آزادگان میخوانید اما کمی بعد تر فراموش میکنید و و دیدگاه او را با اعراب بادیه نشین هم سطح معرفی می نمائید.

نوشته اید من «مسلمانان قرن هفتم عیسوی را با عینک و معیار های قرن بیست و یکم مورد قضاوت قرار میدهم» ولی آصف جان قبل از ظهور اسلام در آئین میترایی و زرتشت نیز آزادی عقیده و آزادی های دینی وجود داشته بود. به این ترتیب پایه های تئوریک دیموکراسی در قرن 21 نیست که ظهور کرده است بلکه برمیگردد به یونان باستان و دوره کوروش هخامنشی.

در مورد بگور کردن دختران اعراب نیز قسمی که شما مطرح کرده اید موضوع آنقدر عمومیت نداشته است که مثلاً کل اعراب چنین کرده باشند. اگر اینطور بود باید نفوس دختر در میان آنها کم می بود. بگور کردن نوزاد دختر تنها در میان یک طایفه کوچکی مرسوم بوده اما باز هم آنقدر عمومیت نداشته است. مثلاً ختنه کردن زنان در میان بعضی از فرقه های مسلمانان رایج است ولی درست نیست تا آن را در میان تمامی مسلمانان تعمیم بدهیم. وضعیت زنان و دختران قبل از ظهور اسلام در عربستان به مراتب بهتر از ظهور پس از اسلام بود. چنانچه پیامبر بعنوان یک جوان در خدمت زن تجاری مثل خدیجه قرار گرفت که این خود مبین برتر وضعیت زنان قبل از اسلام بوده است.

تا قبل از نزول آیه حجاب، مردان و زنان با هم معاشرت داشته بوده اند اما پس از نزول این آیه بود که زنان در چهار دیواری خانه میخ کوب شد و جای شان در گُل خو شد.

نوشته اید: «هیچ بی دینی و جود نخواهد داشت که بدون کدام تعلقات فکری وپیش فهم ها و پیش فرض ها به تفکر بپر دازند که شما انها را از پیش آزاد و بدون تعلقات دانسته اید !»

شاید منظور تان این باشد که هیچ بی دینی وجود ندارد، که در جمله تان زمان را با هم قاطی کرده و آینده را بجای حال نوشته اید. بهرصورت اگر فراموش نکرده باشید من در بحث قبلی نوشته بودم که بی دینان دیدگاه مختلف و متفاوتی از هم دارند. تازه ممکن است کسی بی دین باشد اما بی خدا نباشد. داشتن دین یا بدون دین مستلزم عدم باور داشتن بخدا نیست. ممکن است کسی دین نداشته باشد اما معتقد بوجود خدا باشد. مثل عارفان و صوفیان.

ازین گذشته مارکسیزم کدام دین و مذهبی نیست تا کسی آن را بجای کدام دین و مذهب بپرستد. مارکسیزم یک خط سیاسی ایدئولوژیک است. ممکن است کسی مارکسیست باشد اما در عین حال دین هم داشته باشد. مارکسیزم یک مکتب اعتقادی نیست که پیروان آن صرفاً به آن اعتقاد داشته باشند بلکه یک مکتب سیاسی است. ممکن است یک مسلمان یا یک یهودی و مسیحی مارکسیست باشد و ممکن هم است که نباشد. همانطوریکه هر بی دین مارکسیست نیست، هر مارکسیست لاجرم بی دین نیست. مسلمانان اغوری در زمان انقلاب چین همه کمونیست بودند و جـُز ای از متحدین انقلاب مائوئیستی محسوب میشدند که ادگار اسنو ژورنالیست امریکایی آنها را مسلمانان کمونیست میخواند. ملیونها کارگر شوروی سابق مسیحی بودند ولی مارکسیست هم بودند.

مارکسیزم کاری به دین مردم ندارد نه در مانیفیست و نه در هیچ یک از اساسنامه  های احزاب کمونیستی نوشته نشده است که کسی که مارکسیست میشوند حتماً انسانهای دین دار نباشند. مارکسیستها عقاید مردم را به رسمیت می شناسند اما آن را بعنوان اعتقادات شخصی افراد می پذیرند نه اینکه در دولت داری سهیم نمایند. بناً قرار دادن مارکسیزم در پهلوی دین و یا الحاد ارزیابی علمی ای نیست.

در میان مارکسیستها خیلی از دین دارانی هستند که به مارکسیزم گرویده اند اما گرایش آنها به مارکسیزم انگیزه طبقاتی دارند و مارکسیزم را برای انقلاب کردن و تحول نظام سیاسی اقتصادی می پذیرند. لذا این تحلیل درست نیست که

«کسی که به مارکسیسم معتقد است نیز به پیش فرض های که کارل مارکس مطرح میکند تعلق دارد».

درست است که فلسفه مارکسیزم بر ماتریالیزم بنا یافته و مارکس «مذهب را افیون توده ها» خوانده است اما این بدین معنا نیست که جوهر مارکسیزم را بی دینی تشکیل بدهد. ملیونها کارگر مارکسیزم را برای رهایی شان از زنجیر ستم و بردگی پذیرفته اند نه اینکه مارکسیزم را بعنوان دین و مذهب عقیده تی شان بپرستند. لذا مارکسیزم یک تفکر عقیدتی نیست بلکه یک بینش سیاسی اجتماعی است.

نوشته اید که «کشتاری که استالین برای تحقق نظام کمونستی یا سوسیالیستی کرد تاریخ کمتر نمونه انرا دارد وی باچنین کشتارش بنام مبارزات ضد طبقاطی وعدالت(که عدالت را زیر سوال برد) علاقه داشت دیگران باید طوری باشد که وی فکر میکنند(نه تنها مانند وی فکر کند)   لذا اینها همه تعلقات و علاقه بی دینان است به اینکه دیگران هم باید مثل انها فکر و در سایه فکر آنها زندگی کنند.»

اول اینکه استالین مبارزات اش را طبقاتی میخواند نه ضد طبقاتی. دوم اینکه استالین شعار عدالت را سر نداد بلکه شعار برابری را سر میداد. مقوله عدالت با برابری تفاوت دارد. سوم اینکه استالین برای تعلقات به بی دینی نمی زرمید بلکه برای تحقق نظامی میرزمید که 80 در صد از طبقات زحمتکش آن با دین بودند. یعنی طبقات زحمتکش  از استالین بدلیل ضد مذهب بودن استالین ازش حمایت نمی کردند بلکه بخاطر منافع طبقاتی شان حمایت میکردند. چهارم اینکه اگر کشتار استالین را تاریخ  شوروی کمتر دیده بود، شوروی ها در جنگ با فاشیزم از سر و جان از استالین اطاعت نکرده و شوروی شکست میخورد. اجازه بدهید بحث استالین را بیشتر بشکافم تا موضوع کمی روشن شود.

ضدیت با استالین در عصر فعلی مُد روز شده و تعدادی از روشنفکران لیبرال برای اینکه بتوانند اعتماد امپریالیزم و ارتجاع را بخود جلب نموده و وی را کمونیست و چپ نخوانند، فوراً خود را با چماق زدن بر استالین تطهیر می نمایند. گرچه در جامعه افغانستان بخاطر سلطه و جنایت خلق و پرچم کمونیزم بد نام شده است ولی در باقی کشور های جهان امپریالیزم نمیتواند مستقیماً ضدیت اش را با کمونیزم اعلام کند. چرا که کمونیزم بعنوان ایدئولوژی رهایی طبقات ستم شونده و خلقهای جهان، در قلوب ملیونها توده زحمتکش جا دارد و در یک مقطع زمانی مشخص آنها کمونیزم را با خون و پوست خود لمس کرده اند.

درست بهمین دلیل است که ضدیت با کمونیزم از از کانال ضدیت با استالین عبور می نماید. آنها در واقع میخواهند لباس کمونیزم را با نام استالین بیاراید و یک تصویر از قبل طراحی شده در ذهن مخاطبین شان تزریق کنند که مثلاً کمونیزم یعنی دیکتاتوری استالین.

امپریالیزم در میدان نبرد با استالین چه در جنگ های داخلی و چه در جنگ های جهانی خوب گوشمالی خورده است و بهمین دلیل از نام کمونیزم و استالین وحشت داشته و نهایت سعی بعمل می آورد تا کمونیزم را با کوبیدن استالین و اتهام بستن با او بد نام کند.

یک روان شناس امریکایی میگوید اگر به مردم از طریق رسانه های پروپاگند دولتی اعلام شود که در ایالت تیگزاس "فیل های زرد" هم وجود دارند، مردم بدون کدام تحقیق قبول خواهد کرد. بناً وقتی گفته شده استالین آدم کشته، بدون اینکه دلیل این آدم کشی را بداند، همان حرف های مغرضانه بورژوازی را تکرار میکند.

در وبلاگ «پیام» نیز تا حال چندین دوست بدون اینکه حتا یک مقاله ای در باره "انقلاب اکتوبر" و دوران استالین خوانده باشند، نوشته اند که کشتار استالین در تاریخ کمتر بوده و یا در تاریخ نظیر نداشته و غیره..

آخر دوستان عزیز مسئله تا این حد هم ساده نیست. اگر با اتهام و ادعا موضوع حل می شود من هم میگویم که کرزی بیست ملیون نفر را بقتل رسانده است! اگر من ارگانهای تبلیغاتی در اختیار داشته باشم و در رسانه ها این ادعا را چند بار تکرار کنم، تا چند سال دیگر رسانه ها خواهد گفت که کرزی سی ملیون نفر را به قتل رسانده است. در حالیکه  جمعیت کشور به سی ملیون نفر تخمین زده می شود.

ادعا؛ در واقع استدلال و مدرک نیز میخواهد. آیا هیچ میدانید که در آریشف شوروی تا هنوز آماری در باره میزان قتل توسط استالین وجود ندارد. حتی خروشچف نیز که یگانه دشمن استالین بود، نتوانسته ارقامی را در باره کشتار استالین ارایه کند. بناً خیلی ساده است که گفته شود استالین ملیونها نفر را سر به نیست کرد ولی ساد ه نیست تا سر شماری این کشتار را جعل کرد. بناً تاریخ که ابزار بازیچه کودکان نیست تا همراهش سات تیری کنند و براحتی و با کمال اطمنان خونسردی حکم کنیم که مثلاً جنایت کرزی در تاریخ بی نظیر بوده است!

امپریالیزم حتا در کتاب درسی بچه ها نیز به نشر میرساند که استالین ملیونها نفر را کشت ولی چرا حتا چند هزارنفر را درین لیست قرار نمیدهد؟

وقتی از جنایت در تاریخ سخن میگوئیم، اگر کل جنایات را در تاریخ جامعه انسانی ندانیم، حد اقل 50 مورد از جنایت تاریخی را بدانیم و بعد چنین حکم کنیم. حال ببنیم استالین در کجا و برای چی آدم کشته است.

استالین و دولت تازه استقرار یافته شوروی نه تنها با مشکل جنگهای داخلی گرفتار بود بلکه در محاصره و مداخله دول امپرياليستی نیز قرار داشت. امپریالیست ها میدانیست که رشد اقتصادی و بهبود شرایط زندگی توده های مردم در شوروی، زمینه انقلاب را در باقی کشور ها فراهم خواهد کرد، بناً دست به فعالیت تخریب گرایانه زدند.

بطور مثال در سه ماهه اول سال ١٩٣١ بيش از ٢٧٠ سيلوی گندم کلکتيو های کشاورزی شبانه توسط آنها به آتش کشيده شد و بالاخره از آنجا که تعداد زيادی از آنها اسلحه داشتند گروه های مسلح تشکيل داده و به ترور بلشويک ها پرداختند. اوايل سال١٩٣١ بيش از١0٠ عضو حزب بلشويک توسط باندهای مسلح کولاک ها به شهادت رسيدند. مبارزه طبقاتی شديدی بين توده های دهقان به رهبری حزب از يک طرف و کولاک ها از طرف ديگر درگرفت که مانند هر مبارزه بين طبقات آشتی ناپذير، روند و قانونمندی خاص خودرا داشت.

آنها چندین بار سعی کردند با مبارزه مسلحانه قدرت شوراها را سرنگون کنند ولی شکست خورده و تار و مار شدند. به این خاطر تنها کاری که از دستشان برمي آمد خرابکاری بعناوین مختلف عليه کارگران، دهقانان تعاونی، حکومت شوروی و حزب بود و آنها این خرابکاری خود را مخفی انجام ميدادند.

 انبارهای غله را به آتش می کشیدند، ماشين آلات کارخانجات را خراب میکردند، به خرابکاری های سازمان یافته در کلخوزها و سوخوزها دست می زنند، حتی برخی از آنها که استادان دانشگاه نيز در ميان آنها پيدا می شدند، سرم طاعون را به چهار پایان کلکتيوهای کشاورزی تزریق می کردند.

بيماری مننژیت را در ميان اسبان شيوع ميدادند و منابع آب های آشامیدنی را مسموم میکردند ولی فعاليت این "رانده شده ها" به اینجا ختم نمي شدند. کار اصلی شان در زمينه دیگری بود و آنهم سرقت و حيف و ميل کردن اموال و اجناس دولتی و یا تعاونی به مقياس بسيار وسيع آن. این سرقت و حيف و ميل در کارخانجات شروع شده و به تجارتخانه ها و فروشگاهها، انبارهای راه آهن و از همه مهمتر واحد های کشاورزی گسترش می یافت. آنها با غریزه طبقاتی شان حس ميکردند که پایه جامعه سوسياليستی را مالکيت اجتماعی تشکيل ميدهد و اگر بخواهند با جامعه سوسياليستی مبارزه کنند ، باید پایه آنرا نابود سازند و آنها عملاً نيز کوشش کردند از طریق سرقت و حيف و ميل سازمان یافته در مقياس وسيع مالکيت اجتماعی را نابود کنند.

در تابستان ١٩٣٤ توطئه ای در ارتش سرخ، مشخصاً در پادگان پتروساودوسک کشف شد. تحقيقات واحد امنيتی در اين مورد بعهده سرگئی کيروف عضو دفتر سياسی و دبير سازمان حزبی شهر لنين گراد بود که بعد از تحقيقات لازمه و دنبال کردن سرنخ توطئه پتروساودوسک به اين نتيجه رسيدند که دبير سازمان حزبی منطقه اورال با يک شبکه اپوزيسيون در مسکو، لنينگراد، کی ا ف و تفليس در ارتباط بوده و نشريات مخفی در چاپخانه حزب به چاپ می رسانده است.

در دسامبر ١٩٣٤ کيروف در دفترش واقع در لنينگراد بقتل می رسد. قاتل بلافاصله دستگير شده و تحقيقات اوليه نشان میداد که هدف از اين قتل جلوگيری از کشف توطئه های ديگری بوده است. اين عمل يعنی به قتل رساندن يکی از اعضای دفتر سياسی کميته مرکزی حزب بلشويک سرآغاز جريانی بود که بورژوازی آنرا"اوج استالينيسم" می نامید، يعنی دادگاههای مسکو.

در سال ١٩٣٥ بيش از ١5٠ نفر از کادر های حزب و دولت مورد سوقصد قرار گرفته و بقتل رسيدند. در همين مدت بيش از١٠٠٠ مورد خرابکاری و عمل تروريستی در پرونده های دادگاههای شوروی به ثبت رسيده است.

(منبع از کتاب مسایل شوروی و کتاب ده روزی که دنیا را تکان داد)

این مشتی از نمونه خروار این خرابکاری ها بود که بدلیل حجیم شدن این مقاله از ادامه آن صرف نظر می نمایم.

ولی استالین در مقابل این خراب کاری دشمن دستور قتل عام صادر نکرده و حتی یک نفر را نیز بدون محاکمه تیر باران نشده و مثل جنایات کشور ما هر سال گور های دسته جمعی یافت نمیگردد. برای اکبری جان اطمنان میدهم که استالین حتی یک نفر را بخاطر  داشتن اعتقاد به مذهب و یا اعتقاد نداشتن به کمونیزم به قتل نرساند. وی صرفاً آنهائی را کشت، که داد گاه حکم اعدام آنها را بجرم بر اندازی نظام صادر کرده بود.

درین میان ده ها نفر بجرم جاسوس و خرابکاری به دولت شورارها توسط ستون پنجم آلمان در داد گاه محاکمه شدند. تازه داد گاه ها مثل داد گاه نظامی امریکا در کدام جزیره بر گزار نمیشد و در زندان های استالین حتا یک موردی نیز از نوع شکنجه بوش که در زندان های ابوغریب و گوانتانامو رخ داد؛ دیده نشده بلکه در حضور سفیران دولت ها و ژورنالیست ها دایر میگردید. سفير وقت آمريکا در باره داد گاه های مزکور چنین میگوید:

"مسکو ٨ مارس ١٩٣٨ : در هفته گذشته هر روز در دادگاه بوخارين حاضر بودم... اين دادگاه از نظر فکری برايم جالب بود چرا که مسئله قديمی اعتبار شواهد و مشکل تشخيص حقيقت از دروغ را مطرح ميکرد، مسئله ايکه من بارها با آن، در دورانی که خود جلسات دادگاهی را اداره ميکردم، روبرو بودم. تمامی ضعف های اساسی طبيعت انسان و خود خواهی در بدترين شکل آن در طول جلسات دادگاه آشکار شد. اين دادگاه خطوط اصلی توطئه ای را فاش نمود که خيلی نزديک بود، در سرنگونی حکومت شوروی موفق شود".

دادگاه عليه گروه"راست"بوخارين و ريکف امروز در کاخ اشراف سابق که اکنون کاخ کارگران نام دارد، آغاز گشت. به هر سفارتخانه خارجی فقط يک برگه ورودی تعلق داشت و بهمين خاطر من مترجم نداشتم و در رديف جلوی خبرنگاران آمريکائی نشسته بودم و مجبور بودم به مترجم آنها اطمينان کنم. ولی همچنين وزير کشور استلند، سرگرد "گوزنيچ" پهلويم نشسته بود و تمام گفتگوهای دادگاه را برايم با صدای آهسته ترجمه ميکرد... موهايم بر تنم سيخ شد وقتی متهمين را ديدم. معاون سابق کميسر خارجی کرستينسکی که يکسال پيش معرفی نامه ام را به عنوان سفير به او تقديم کرده بودم، جزو متهمين بود. همچنين وزير سابق تجارت که درست همين روزهای سال گذشته با هم نهار خورده بوديم".

دوست عزیز اکبری جان استالین اینگونه آدم کشته است نه آنگونه که شما و سایر دوستان فکر میکنند.

حال اگر استالین را متهم میکنید که به خراب کاران و جواسیس هیتلر اجازه میداد تا به هدف هایی شان موفق میشدند؛ چیز دیگر است.

البته استالین در جنگ دوم جهانی نیز آدم کشت. بگذار این خبر را برای شما بگویم که حتماً برایت تازگی دارد، چرا که رسانه های امپریالیستی و ارتجاع هرگز چنین اخبار را اشاعه نمیدهند و آن اینکه در جنگ دوم جهانی علیه فاشیزم هیتلری، شوروی ها 21 ملیون قربانی دادند. برایت تازگی دارد نه؟

خوب وقتی کشوری 21 ملیون نفر در جنگ تجاوز کارانه فاشیزم قربانی داده و قادر شود متجاوزین را شکست بدهد، حتماً که بینی بزغاله خون شده است. این آمار از نوع آماری نیست که بشکل اتهام به استالین نسبت میدهد بلکه از نوعی است که اسامی آنها در آرشیف شوروی موجود است. لذا ادعای آنها از یک بابت راست است که استالین ملیونها نفر کشته و اردو گاهای کار اجباری ساخته است. چون وقتی کشوری 21 ملیون نفر قربانی بدهد، حتماً باید چند ملیونی را بکشد تا خود را نجات بدهد.حال اگر استالین اردو گاهای اجباری کار ساخته هم باشد، فکر نمیکنم از کشتن اطفال در دامان مادران شان به قصد اعتراف گرفتن از مادران کودک که در زندان ابوغریب رخ داد بدتر باشد.

استالین در شرایط جنگی از اسیران برای کار استفاده میکرد اما هیتلر از اسیران بعنوان انرژی سوخت استفاده میکرد. حال شما چرا هیتلر را بخاطر این جنایت تقبیح نمیکنید که به یخن استالین چسپیده اید؟ بدیهی است که رسانه های امپریالیستی اگر هیتلر را جنایت کار هم بگوید، صرفاً میگوید که هیتلر یهودی ها را قتل عام کرده است. زیرا با جلوه دادن مظلومیت یهودی ها از یک جانب اعتباری برای سرمایه داران که عمدتاً یهودی هاست، میخرند و از جانب دیگر اسرائیل را تجهیز و تمویل می نمایند تا خلق فلسطین را در آتش تجاوزگری غاصبانه قرار بدهند.

اکبری جان شما همه روزه از رسانه ها می شنوید که هیتلر شش ملیون یهودی را در کوره های آدم سوزی سوختاند که درین میان سالانه آلمان ملیونها یورو غرامت به یهودی ها میپردازد و آیا هیچ می شنوید که فاشیزم هیتلری 21 ملیون نفر شوروی را در جریان تجاوز گری اش قتل عام کرد؟ البته که نه. چون امپریالیست ها این موضوع را در رسانه ها انعکاس نداده تا مردم یاد بگیرد ولی کشتار استالین را تبلیغ کرده اند و مردم خوب یاد گرفته است.

جناب اکبری، پروژه ضدیت با استالین، انتقام ضربه خوردن ستون پنجم  آلمانی هاست که بدست پرتوان استالین نابود و میخکوب شد. سفير وقت آمريکا بعد از حمله آلمان به شوروی تحت عنوان "ستون پنجم در روسيه" درباره رابطه دادگاههای مسکو نوشته است:

"وقتی از مراسم جشن دانشگاه قديمی ام برميگشتم و از شيکا گو گذر می کردم، از من خواستند که برای کلوب دانشگاه و جمعيت ويسکانيسن سخنرانی بکنم. درست ٣ روز بود که از حمله هيتلر به روسيه ميگذشت يکی از حضار سئوال کرد: راستی ستون پنجم روسيه چه شد ؟" بدون يک لحظه مکث جواب دادم: وجود ندارند." سفیر وقت امریکا افزوده است "که در اين آخرين تجاوز نازی ها صحبتی از“کارداخلی“ پشت جبهه روسها در تطابق با فرماندهی نظامی آلمان بميان نيامد. وقتی هيتلر در سال ١٩٣٩ به چکسلاواکی حمله کرد، تشکلهای فاشيستی چکسلاواکی موسوم به "هن لاين“ با فعاليت آکتيو نظامی خود به کمک او شتافتند. در حمله به نروژ نيز اوضاع همينطور بود".

بلی اکبری عزیز، ستون پنجم آلمان در باقی کشور های که هیتلر تجاوز کرد، این کشور ها را از درون شان تخریب کرد اما ستون پنجم در شوروی که یکی از نمایندگان آن تروتسکی بود، توسط استالین تار و مار و نابود شد.

در قسمت اینکه نوشته اید:« لذا کشفیات علمی در این نگرش  به هیچ عنوان در قطب مقابل دین قرار نمی گیرد بلکه دین موئيد علم قرار می گیرد علم نیز می تواند درينصورت به دین شناسی و معرفت دینی ما کمک کند ،نه اینکه انرا منسوخ کند».

بهتر بود درین زمینه فاکت می آوردید تا پشتوانه قضاوت تان قرار میگرفت ولی من برای تان فاکت می آورم که کشفیات علمی صد درصد در مقابل دین قرار دارد. مثلاً علم زندگی انسان را از دوره «لعاب ها» و درست از وقتی به بررسی قرار داده که انسان زندگی را از تک سلولی آغاز کرده است اما ادیان ابراهیمی میگویند که خدا آدم را از خاک آفرید و حوا را از دنده چپ او. آیا این کشف علم داستان زندگی آدم را منسوخ کرده یا تائید؟ اینکه معتقدید که دین موئيد علم است، آیا دین این کشفیات علم را که انسان از دوره لعاب ها و از تک سلولی زندگی را آغاز کرده تائید میکند یا تکذیب؟ اگر تائید کرده است و ما خبر نداریم؛ لطفاً ما را در جریان قرار بدهید. آیا دین تئوری تکامل انواع و تئوری بینگ بونگ را تائید کرده است تا تکذیب؟

نوشته اید:«علم،دانش و آگاهی انسان از طبعت و قوانین آن ،جامعه ،تاریخ ،فلسفه و دیگر است ، اما دین آگاهی، دانش  باور ،دغدغه انسان در برابر نیروی ماورای الطبیعت( خدا ) است».

طبق تعریف شما،علم دانش و آگاهی انسان از طبیعت و قوانین آن جامعه و تاریخ و فلسفه است. اگر اینطور است، علم تمامی عرصه های شناخت انسان را در برگرفته است پس وظیفه دین چیست؟ شما گفته اید که دین آگاهی، دانش  باور، دغدغه انسان در برابر نیروی ماورای الطبیعت است. اگر توجه کنید شما بخشی از وظیفه علم را تحویل دین کرده و برای ایدئولوگهای دین اشتغال ایجاد کرده اید. وگرنه علمی که قادر به توضیح فلسفه باشد، وظیفه اعتقاد و عدم اعتقاد انسانها را به نیروی مافوق الطبیعه نیز روشن می کند. بهرصورت اینکه نوشته اید "علم معادل بی دینی نیست" پس چیست؟ شما بعنوان محصلی که تا حدودی بیولوژی خوانده اید برای ما ثابت کنید که یک انسان میتواند هزاران سال عمر کند و هم چنان جوان و سرحال بماند. اگر از دیدگاه علم بیولوژی این مسئله را تائید کردید، علم معادل بی دینی نیست اما اگر ثابت نتوانستید، همین آگاهی انسان از علم بیولوژی یا حیات خود بخود بر زنده نبودن امام زمان و عیسی مسیح  و باقی شخصیت های غایب مذهبی صحه میگزارد و در نهایت معادل می دینی می شود.

نوشته اید که «اگر ما به گزشته دانشمندان قرون گزشته مسلمانان چون بو علی سینا ، ابن خلدون ، ابوریحان البیرونی و غیره نگاه کنیم هیچ وقت دینداری شان را  با علمش نه تنها در تضاد  و ضدیت نیافتند  بلكه همیشه معتقد بودند که با هر کشفي  قدرت و ابتکار  خداوند را بیشتر درک می کنند.»

چون بو علی سینا ، ابن خلدون ، ابوریحان البیرونی، ذکریا رازی و غیره در سرزمین اسلامی زاده شده بودند. اسکان آنها درین سرزمین موئید دانشمند بودن مسلمانی آنها نیست. اگر اینطور است پس انشتین و مارکس نیز دانشمندان یهودی هستند. اکبری جان میداند که همین شخصیت های مسلمان از جانب ایدئولوگهای دین همواره بجرم زندیق بودن تکفیر، شکنجه و زندانی میشدند که از جمله رازی را آنقدر با کتابهایش بر سرش کوبیدند که نابینا شد. رازی میگفت: «اگر استدلال قرآن با عقل بشر سازگاری نداشت؛ بهتر است که انسان جانب عقل را بگیرد؛ نه جانب قرآن را».

در آنزمان نه آزادی بیان وجود داشت و نه دانشگاها مستقل از دولت و در بار بودند، بناً با سوادان مجبور بودند در دربار ها به تحصیل بپردازند و مناسبات مسلط فرهنگی دربار را بپذیرند. با وجودیکه آنها ادعا دیندار بودن میکردند  اما از آثار آنها معلوم است که بقول روحانیون، زندیق بودند.

فکر میکنم حجم نوشته به اندازه بیاز آته رفیق رسیده است. لذا باقی بحث باشد برای بعد.

نادر نظری 25 فبروری 2009