خدمت تمامی بازدیدکنندگان ویلاگ پیام سلام عرض میکنم چنانچه دوستان در جریان هستند چندی قبل بنده و آقای نظری صحبت های چندی پیرامون عدالت  و  آزادی خواهی حسین داشتیم که دامنه بحث ها به مسایل های مختلف دیگر هم کماکان ارتباط پیدا کرد بنده از شما و جناب آقای نظری معذرت میخواهم که به خواطر حجم کاری روزانه ام اکثرا نمی توانم به موقع به تبادل نظر با دوستان ادامه دهم امید وارم دوستان این نقیصه را با بزگواری شان ببخشند . طبق معمول بنده اول نظرات و نقد آقای نظری را آورده بعدا نظر خود را بارنگ آبی می آورم

مطالب آقای نظری:

با سلام مجدد خدمت آقای اکبری عزیز و سایر دوستان،
از اینکه در رابطه با دین دار بودن اهالی دوره امام حسین موافقت کرده اید؛ اینک زمینه بجلو رفتن بحث خود بخود فراهم شده است. حال سوال اینجاست که وقتی ادعا دارید دین شکم پروری یزید و حامیان وی در عین داشتن ظاهر دین و داشتن لقب امیر المومنین عین بی دینیست ، پس دین چه کسانی شکم پرور نیست و چه کسانی دین را وسیله دوام و مشروعیت بخشی حاکمیت شان برای فریب دادن مردم استفاده نکرده اند؟ از خلفای راشدین گرفته تا اموی ها و عباسی ها. از خاندان آل سعود و مریدان دیو بندی شان گرفته تا شیعیزم ولایت فقیه، از جمهوری اسلامی گرفته تا امارت و دولت اسلامی و غیره کسی یا کدام نظامی از خلافت اسلامی را سراغ دارید که دین را ابزاری برای فریب دادن مردم قرار نداده باشند و در آن نظامات، اخلاق و عدالت ایده آل اسلامی که شما از آن تعریف دارید استقرار یافته باشد؟
ازین گذشته مگر چه تفاوتی اساسی میان دید گاه امام حسین و دید گاه یزید در مورد اخلاق، عدالت و دیانت وجود داشتند؟ یزید خود را امیر المومنین خطاب نموده و ادعا داشت که مجری فرامین پیامبر است. در حالیکه امام حسین معتقد بود که وی رسالت چنین امر را عهده دار است. امام حسین و یزید اصلاً در باره نظام سیاسی و ایدئولوژی با همدیگر شان اختلاف نداشتند. اختلافات آنها در خلافت یا قدرت سیاسی بودند. همانطوریکه خود شما اشاره کرده اید؛انتقادات امام حسین از یزید؛ جنبه اخلاقی داشته نه جنبه سیاسی ایدئولوژیک. تاکیدات امام حسین از یزید بیشتر این بوده که یزید شراب خوار و میمون باز است. لذا وقتی یک شخصیت سیاسی و مذهبی مخالف ساختار نظام سیاسی نباشد؛ اگر قدرت را نیز تصاحب کند میتواند اخلاق و عدالت را برای مردم تامین نماید؟ البته میتواند اخلاقیات را دست خوش تغییرات نماید اما نمیتواند عدالت را تامین نماید

عدالت اجتماعی یک پدیده مادی است که آن را باید از ساختار نظام سیاسی استخراج کرد. بناً اگر ساختار نظام سیاسی یزید یک ساختار عدالت پیشه بوده است؛ دلیلی وجود ندارد که آن را یزیدی ها مستقر نتواند ولی حسینی ها از عهده آن بر آمده بتواند. به بیان بهتر اگر امام حسین یزید را شکست میداد و خلافت را تصاحب میکرد، بر همان نظام سیاسی و ماشین خلافت تکیه میکرد وچه تضمینی وجود داشت که در آن خطه عدالتی بر پا گردد؟ تازه مگر مبارزه حسین علیه یزید برای تامین عدالت اجتمامی در میان مردم بوده است یا خلافت؟ اگر برای تامین عدالت در میان مردم بوده است بفرمائید که مثلاً امام حسین با طرح لغو قانون برده داری رایج آن زمان و یا کاهش مالیات و باج گیری های آن دوره الترناتیفی ارایه کرده و خواهان آزادی برده ها و بهبود وضع اقتصادی مردم بوده است.
در مورد آزاد مردی و جوان مردی باید عرض کنم که واژه «آزاد مرد» در زمان امام حسین که در آنجا نجام بردگی حاکم بود یک اصطلاح فرهنگ برده داری بود. به این معنا که مردان آزاد نسبت به برده ها از امتیاز و اعتبار بهتری برخور دار بوده اند. اصطلاح آزاد مرد نوعی صفت افتخاری امتیازطلبی طبقاتی بوده است. همانطویکه واژه های حاجی صاحب و فلان و بهمان صاحب در عصر فعلی یک اصطلاح برتری طلبی طبقاتی است. فرهنگ طبقات ارتجاعی؛ طبقات پائینی جامعه را خوار شمرده و هرگز نمیگوید جناب جوالی صاحب،جناب آقای دهقان صاحب و یا کارگر صاحب و شاگرد هوتلی صاحب. بدیهی است که کار و فعالیت برده ها و اندیشه یاغی گری برده ها مورد تقدیر امام حسین قرار نمیگرفت تا بگوید مثل برده ها متمرد و مبارز باشید، بلکه بقول شما گفته است که مثل مردان آزاد، آزاد مرد باشید!

در مورد جوان مردی نیز باید عرض کنم که این اصطلاح به هیچ وجه خارج از چهار چوب فکری افراد قرار ندارد تا از آن یک تعریف مطلق و جامع داشته باشیم. بطور مثال اگر پرویز کامبخش با اسد الله سروری یکجا از زندان فرار نموده در خانه یکی از هم وطنان پناه میجویند. حال جوان مردی یا نا جوانی این مهماندار پناهجو از طرز تفکر و اندیشه عقیدتی او منشا میگیرد. اگر این پناه دهنده اعمال اسدالله سروری را یک پدیده زشت و یک جنایت بداند که جوانمردی اش این است که او را در همانجا خودش اعدام کند. و پرویز کامبخش را بخاطر یک ابراز عقیده پناه بدهد. عکس آن نیز درست است. یعنی پرویز کامبخش را بخاطر توهین به مقدسات همانجا سر بزند و اسدالله سروری را بخاطر اشتراک فکری ای که با وی دارد فوراً از مرز عبور داده نجات دهد که در هر دو صورت جوان مردی اش را نشان داده است. لذا اصطلاح جوان مرد یک صفتی است که به هیج وجه خارج از نظام فکری انسانها قرار ندارد تا همه از آن یک تعریف داشته باشیم.
نوشته اید « چون یک مومن واقعی از نظر مفهومی و عملی زودتر میتواند خودرا از تعلقات نجات داده و آزاد مرد باشد تا یک بی دین ».
اگر در جمله تان دقیق شوید؛ یک بی دین از تعلقات نجات داده شده هست. زیرا وی از لحاظ دید گاه عقیدتی در موقعیت قرار دارد که برایش دین دار و بی دین تفاوتی ندارد. بی دین بودن خودش یک دین نیست تا افراد بی دینان با همدیگر شان تعلقات فکری داشته باشد. بی دینان طرز تفکر گونه گونی دارند و به هیچ وجه اشتراک فکری در مورد دین نداشتن با هم ندارند.

از اگنوستیست ها گرفته تا اگزیستانسیالیسم ، از آتئیست ها گرفته تا ماتریالیست ها، ازکمونیست ها گرفته تا لا ادری گری ها؛ هر کدام شان با دید گاه متفاوت شان بی دین هستند که نه کدام تعلقات میان خود دارند و نه با دین داران. بناً وقتی چنین تعلقاتی وجود ندارد چگونه گفته میتوانیم یک مومن واقعی از نظر مفهومی و عملی زودتر میتواند خودرا از تعلقات نجات داده و آزاد مرد باشد تا یک بی دین. مومن دوست دارد تا دیگران مثل او بیاندیشد و عمل کند و اصلاً خوش ندارد دیگران به عقیده او ایمان نداشته باشد. درینجا متاسفانه نمیدانم که اکبری عزیز چه تعریفی از مومن دارد که مومن را برابر هومانیست انسان گرا ها بالا کشیده برایش جهان بینی انترناسیونالیستی ترسیم میکند، وگر نه فکر نمیکنم که ما نقش مومن و شیخ و زاهد را در جامعه نشناسیم؛ یا پیرامون آنها اختلاف نظر داشته باشیم.
اینکه نوشته اید من آزاد مردی را در گره بی دینی میدانم نیز درست برداشته نکرده اید. اگر متوجه شده باشید من توصیف آزاد مردی را بستگی به جهان بینی افراد میدانم که درین میان مطمئنم که بی دینان جهان باز تری برای تفاهم با افراد دارند تا جهان بینی مومنان و زاهدان قشری و ریایی. بحث مو من و زاهد را با شعر حافظ خاتمه داده سراغ مطلب دیگری می روم:
می خور که شیخ و واعظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همـــــــــه تزویر می کنند

آصف جان نوشته است که «آزادی در نتیجه غلبه علم بر مذهب و کلیسا حاصل شد نه بی دینی». درست است آصف جان من با شما موافقم که ازادی در نتیجه غلبه علم بر مذهب و کلیسا حاصل شد اما از شما یواشکی سوال میکنم که علم چیست و بی دینی کدام است؟ لابد بی دینی از نظر شما این است که عده ای ادعا کنند که ما بی دین هستیم! علم از نظر من دانش و آگاهی انسانها از طبیعت و جامعه است. وقتی علم تاریخ را بخوانیم در می یابیم که خلقت زمین و انسانهایش قسمی که ادیان توضیح داده اند زمین تا آسمان تفاوت دارد. علم زمين شناسي يا ژئولوژي تاریخ کره زمين را 5ر4 ميليارد سال پيش محصول يک انفجار کهکشاني میداند در حالیکه تاریخ زمین و انسانهایش از نظر ادیان حد اکثر به هشت هزار سال میرسد.
وقتی علم از حیات و قانونمندی های طبیعت بحث کند هم دید گاه ادیان را پیرامون آن نسخ میکند و هم خود بر بی اعتقادی به دین مبدل میگردد. یعنی علم قطب مخالف دین است.
آصف جان اگر متوجه باشد علم خود بی دینی است. یعنی علم و بی دینی دو پدیده جدا گانه از هم نیستند.بهمین دلیل است که بقول یکی از دانشمندان«کسی که علم دارد دین ندارد و کسی که دین دارد علم ندارد». لذا غلبه علم بر مذهب، همان غلبه بی دینی بر مذهب است. به بیان دیگر این علم است که بی دینی را ترویج میدهد نه اینکه بی دینی خود یک کیش دینی بوده باشد. به بیان ساده تر، اگر علم نبود، بی دینی نیز نبود.
در قسمت نظر تان مبنی بر اینکه نوشته اید«لازم هم نیست که هر چیزی که در جهان مسحیت و غرب اتفاق می افتد در میان مسلمانان نیز چنین شود تجربه مسحیت تجربه بس آموزنده برای متفکرین اسلامیست که از ان درس آموزنده بیاموزند». خدمت عرض شود که جهان غرب دین را صرفاً از سیاست و داشتن قدرت دولتی جدا کرد. فکر میکنم این کار به مسیحیت نیز اعتبار بخشید تا عده ای از دین سوه استفاده نتوانند. اینکه در جهان اسلام شما مخالف این امر هستید که دین از سیاست جدا نشود بلکه متفکران اسلامی با درس آموزی از تجربه غرب؛ اسلام را بشکل مطلوب و ایده آلی که ازش درک دارید، بکار ببرند؛ نظر مترقی نیست. شما بعنوان یک فرد تحصیل کرده، حد اقل خواهان جدایی دین از دولت و ایجاد دولت سیکولار باشید. این یک خواست برحق و بسیار ناچیزی است که رسالت آن را تحصیل دیده های مکتب خوانده باید بدوش بکشند. در واقع تفاوت یک فرد دیموکرات و مترقی صرفاً درین خواست و مطالب شان نهفته است. اگر کسی یک دیموکرات باشد،قطعاً که خواهان ایجاد دولت دیموکرات است و دولت دیموکرات جوهرش این است که دین را از چوکات دولتی به مساجد و منبر ها منتقل نماید تا هم دین مصئون بماند و هم دولت طبق نیاز مندیهای زمانی اش؛ قانونش را از زمین و از تفکر انسانها تئوریزه کند نه از یک نیروی مافوق الطبیعه.
اینکه شما علم را جدا از بی دینی میدانید، گناه شما نیست بلکه اسلام گرایان نهایت سعی کرده اند بزرگترین دانشمندان علمی را دین دار جا بزند تا نظرات خود شان را در باره دین پشتوانه علمی و منطقی بدهند. بطور مثال یک نمونه ای از جعل آنها را ببینید:
آلبرت اینشتین(فوت 1955 م) در رساله ی پایانی عمر خود با عنوان:
"دی ارکلرونگ"
Die Erklärung - von: Albert Einstein - 1954
یعنی:"بیانیه" که در سال 1954 آن را در امریکا و به آلمانی نوشته
است - اسلام را بر تمامی ادیان جهان ترجیح میدهد و آن را کاملترین
و معقولترین دین می داند.

این رساله در حقیقت همان نامه نگاری محرمانه اینشتین با آیت الله
بروجردی(فوت1340ش=1961م) است که توسط مترجمین برگزیده ی
شاه ایران محرمانه صورت پذیرفته است.
اینشتین در این رساله "نظریه ی نسبیت" خود را با آیاتی از قرآن کریم
و احادیثی از(نهج البلاغه) وبیش از همه (بحارالانوار) علامه ی مجلسی
(که از عربی به انگلیسی توسط حمید رضا پهلوی(فوت1371ش) و...
ترجمه و تحت نظر آیت الله بروجردی شرح می شده) تطبیق داده و
مینویسد که :هیچ جا درهیچ مذهبی چنین احادیث پر مغزی یافت نمی شود وتنها
این مذهب شیعه است که احادیث پیشوایان آن نظریه ی پیچیده ی
"نسبیت" را ارائه داده / ولی اکثر دانشمندان نفهمیده اند.
از آنجمله حدیثی است که علامه ی مجلسی در مورد
معراج جسمانی رسول اکرم(ص) نقل میکند که: هنگام برخاستن
از زمین،دامن یاپای مبارک پیامبر به ظرف آبی میخورد وآن ظرف واژگون
میشود؛اما پس از اینکه پیامبراکرم(ص) از معراج جسمانی باز میگردند
مشاهده میکنندکه پس از گذشت این همه زمان- هنوز آب آن ظرف در
حال ریختن روی زمین است...
اینشتین این حدیث را از گرانبهاترین بیانات علمی پیشوایان شیعه
در زمینه ی "نِسبیّت زمان" دانسته و شرح فیزیکی مفصلی بر آن
مینویسد...
همچنین اینشتین در این رساله "معاد جسمانی" را از راه فیزیکی
اثبات میکند(علاوه براثبات آن از راه قانون سوم نیوتون=
عمل وعکس العمل
او فرمول ریاضی معادجسمانی را عکس فرمول معروف"نسبیت ماده
و انرژی"می داند:

2
E = M . C
2
M = E : C

یعنی اگر حتی بدن ما تبدیل به انرژی شده باشد دوباره عینا"
به ماده تبدیل شده و زنده خواهد شد.
او همچنین در همین رساله عقیده به "وحدت وجود" را از خرافه های
شایع شده توسط ملا صدرا تلقی کرده و آن را از دیدگاه
"فیزیک کلاسیک" و "فیزیک نسبیتی" به شدت مورد حمله
قرار می دهد... بطور خلاصه:او میگوید: هر موجودی دارای حیطه
و مرز فیزیکی خاص خود (حیّز وجودی) است / که امکان ندارد با
موجود یا وجود دیگری اتحاد یا وحدت داشته و یا بیابد.
در رابطه با "عقل" نیز - با کمال شگفتی - اینشتین نظریه اخباریون
شیعه را (که عقل را نسبی میدانند و در حریم شرع و دین آن را
بکار نمیبرند) صحیح دانسته و میگوید که حق با اخباری های شما
بوده و هنوز زود است که مردم این را بفهمند ...
در ادامه نیز فرمول ریاضی خاصی برای"عقل نظری بشر"ارائه داده و
"نسبیّت" آن را اثبات میکند ...
اینشتین در این کتاب همواره از آیت الله بروجردی با احترام و به لفظ
"بروجردی بزرگ"یاد کرده و از شادروان پروفسور حسابی نیز بارها
با لفظ"حسابی عزیز"... یاد مینماید.

مندرج در سایت دینی ای بنام یا حسین. آدرس سایت:
(http://www.askquran.ir/showthread.php?p=76288)
آصف جان اکبری خوب توجه کنید، وقتی بزرگترین نظریه پرداز علم فزیک تا این حد مورد جعل و سوه استفاده عالمان دینی قرار بگیرند و دروغ های شاخدار را به وی نسبت دهند، دیگر از شخصیت های علمی، سیاسی و مذهبی نیمچه های دیگر چه نوع غذای های اوگرنج درست میکنند!
حال با درج یک نمونه از نظرات انشتین، منبر امروز را با دعای:
ای مسلمان دمبدم گوئید لعنت بر یزید، لعنت بر یزید!
کینه بر اهل نبی ورزید لعنت بر یزد، لعنت بر یزید، خاتمه میدهم.

«من نمی‌توانم خدایی را تصور کنم که مخلوقات خود را پاداش یا کیفر می‌دهد و اهدافش طبق مقاصد ما انسان‌ها شکل گرفته است. چنین خدایی، بطور خلاصه انعکاسی از ضعف و ناتوانی ما انسان‌هاست. من همچنین نمی‌توانم باور کنم که انسان می‌تواند پس از مرگ، ورای جسم مادی‌اش زنده بماند، هر چند که افراد ناتوان بدلیل ترس و جهل چنین افکاری را با خود حمل کنند».
-البته آنچه درباره ی اعتقادات دینی من گفته اند دروغ است. دروغی که به طور سیستماتیک تکرار شده است. من به خدایی شخصانه اعتقاد ندارم و هرگز منکر این بی اعتقادی ام نمی شوم بلکه آن را آشکارا بیان می کنم.
من در طول حیاتم با هیچ کشیش یسوعی صحبت نکرده ام، من از این گستاخی متحیرم که اینچنین در باره ی من دروغ می گویند. از نظر کشیش یسوعی من بیخدا هستم ، البته، که هستم و همیشه بوده ام. [در جواب یک شایعه که یک کشیش یسوعی سبب برگشتن انشتین از بیخدایی شده است]
(بر گفته از کتاب: دنیا آنگونه که من می بینم)

 نظر من:

  با سلام خدمت آقای نظری و تشكر از ادامه و دنبال بحث و طرح موضوعات جدید به ادامه بحث .           

  در قسمت اینکه فرموده اید دین چه کسانی  و چه کسی برای مشروعیت ... فریب مردم استفاده نکرده است؟!، من از یک چیز تعجب میکنم و آن اینکه شما دو جریان کاملا" متفاوت حق و باطل اسوه عدالت و اسوه  ظلم یعنی حسین و یزید را در یک سندان ميكوبيد و میان آنها هیچ تفاوت را نمی بینید، و به هر دو چهره  بعنوان شخصیت های استفاده جو مینگرید، چون حسین خودش نتوانست  به خلافت برسد  به اصطلاح امروزی  حاکمیت سیاسی  درست کند ( گرچند بکار گیری این اصطلاح برای آن دوران صحیح نیست چون آنها در یک نظام قبیلوی زندگی می کردند) تا ما بتوانیم نظام سیاسی وی و يزيد را در مقایسه گذاشته و از آن نتیجه گیری نمایم که کدام نظام سیاسی  متکی  بر عدالت بوده و کدام یک ظالم (شکم پرور ) و منفعت جو بوده است ،اُُُُُُما نظام و حکمرانی که حضرت علی  پدر حسین داشت تاریخ به روشنی شهادت میدهد که عدالت علی در نام بوده است، وی طی یک نامه مشهور خود به مالک اشتر یکی از فرمان روایان نوشته است که مردمان به دو نوع هستند یا برادران دینی تو هستید يا همنوعان تو، یا میگوید که علی خبر می شود که زنی توسط یک زوراوری  مورد ضرب و شتم قرار گرفته است و فرزند وی سقط شده است علی (ع) میگوید اگر از این درد کسی بمیرد بروی نمی توان خرده گرفت ، خوب نمونه های زیادی از علی حکایت میکند که وی به عدالت خیلی معروف بوده است اگر حسین زنده نماند که خلافت مبنی بر عدالت بسازد (یا برایش مقدور نبود) ظلم ستیزی وی و اهل و عیالش گواه بر این است که وی دین را وسیله خورد و برد برای خود و خانواده اش فرار نمی داده است که زندگی مومنانه  آنها مملو از نمونه های عدالت شفقت ، عزت نفس و عدم سر در آخور بردن بیت المال مانند یزد و هم دستانش هست که وي را از یزید بعنوان دشمنش جدا میسازد . لذا چهره آزاده وی در مقام ظلم ستیزی مورد تمجید مسلمانان ، آزادی دوستان  و عدالت  دوستان بوده  وتنها فرض که اگر وی خلافت را بدست میگرفت از کجا معلوم بود که وی از دین مانند یزید سو استفاده نمی کرد انها را از تقدیر و تمجید حسین و ظلم ستیزی وی باز نمی دارد وی بعنوان شخصیت حماسی همیشه مورد تقدیر قرار خواهد داشت!

اما بنده در سدد جعل دیموکراسی از متون دینی نیستم چنانچه تعدادی زیادی هستند که معتقد است که دیموکراسی از یافته های دینی است اما معتقدم که دین با دیموکراسی سر دشمنی ندارد و قرائن و شواهد دینی و نمونه های که ذکر شد نشان میدهد که دیموکراسی در جامعه دینی اسلامی سر همزیستی دارد و بامفهوم عدالت که یکی از عناصر اساسی دین است بیشتر نزدیک است !

در مورد بخش دوم سوال شما که  "چه کسانی دین را وسیله دوام و مشروعیت بخشی حاکمیت شان برای فریب دادن مردم استفاده نکرده اند؟ از خلفای راشدین گرفته تا اموی ها و عباسی ها. از خاندان آل سعود و مریدان دیو بندی شان گرفته تا شیعیزم ولایت فقیه، از جمهوری اسلامی گرفته تا امارت و دولت اسلامی و غیره کسی یا کدام نظامی از خلافت اسلامی را سراغ دارید که دین را ابزاری برای فریب دادن مردم قرار نداده باشند " بله وقتی ما از نظام امویها ، عباسی ها  و غيره نام میبریم ما باید انرا در موقعیت تاریخی و ظرف زمانی خاص خودش برسی کنیم و اگر میخواهیم مقایسه میان قرن 12 تا 14 اسلام ميكنيم باید انرا با قرون وسطی اروپا مقایسه کنیم تا بیایم و نتیجه انصافانه بگیریم  نه اینکه ما بیایم  مقایسه میان خلافت امویان مسلمانان با نظام دیموکراتیک امريكا فعلی بنماییم لذا اگر نظام مستبدانه امویان قابل نقد  است(که واقعا هم هست) نظام حاکم  بر قرون وسطی نیز دارای چنین خصوصیت است اگر انقلاب علمی و رنسانس در اروپا نظام سیاسی اجتماعی را دگرگون  کرد و آنها را در موقعیت فعلی رساند اما در جهان اسلام چنین نظام سیاسی جدید پا نگرفت و مسلمانان نا وقت تر به نقد خودش شروع کرد و یا تعدادی هنوز هم شروع نکرده است ! تعدادی از متفکرین به این عقیده است که اسلام نسبت به علم میانه خوبی داشته و از دانسته علم استقبال ميكرده است یا تعدادی معتقد است که این به علت ضعف علم در جهان اسلام در دوره انقلاب علمی ارو پا بوده است  که چنین اتفاقی رخ نداده است.

لذا من این نظام های سیاسی را که از ان نام برده اید(به استثنای خلافت خلفای راشدین  و نعدادادی) نه تنها نظام سیاسی ایدال ه نمی دانم بلکه انرا  نظام مستبدانه و شدیدا مورد نقد می دانم و از طرفي این نظام ها که اکثرا بنام حاکمیت دینی یا اسلامی بوده است در میان انها حاکمان نهایت مستبد نیز بوده که پسوند دینی ان متاسفانه آنها را خشن تر و ظالم تر ساخته است به دلیل اینکه این حاکمان ظلم شان  را نیز مشروعیت دینی میدادند لذاست که خشونت که با دین توجیه میشود خطر ناکترین خشونت و ظلم است!

نظر به روایات و شواهد تاریخی من معتقدم که حسین چنا نچه با عملش و شهادتش نشان داد وی در پی تبیین دین و خلافت عدالت محور بود که یزید و حاکمبیت وی فاقد آن بود.

در مورد انیکه فرموده اید  " (اگر میارزه حسین) برای تامین عدالت در میان مردم بوده است بفرمائید که مثلاً امام حسین با طرح لغو قانون برده داری رایج آن زمان و یا کاهش مالیات و باج گیری های آن دوره الترناتیفی ارایه کرده و خواهان آزادی برده ها و بهبود وضع اقتصادی مردم بوده است" خد مت عرض شود که این توقع به این می ماند که ما اختراع برق را در قرن هفتم میلادی از دانشمندان اعراب بادیه نشین توقع داشته باشیم،چنانچه علم و تکنولوژی در نتیجه تلاش های چندین قرن به این جا رسیده است لذا تحول اجتماعی و سیاسی نیز عین مسیر را در بستر تاریخ پیموده است که در اثر تغييرات و تکامل علم،تکنولوژی روابط اجتماعی ،سیاسی ،خاصتا" اقتصادی و غیره زمینه حقوق انسانی امروزی را و نظام حقوقی سیاسی امروزی را فراهم ساخته است که در آن برده داری جا ندارد و از طرفی در صدر اسلام نیز نمونه های اخلاقی و عملی عدالت و احترام انسانی نمونه های روشنی وجود دارد مثلا برای  آزادی بردگان پاداش معنوی در نظر گرفته شده است یا خود پيا مبر و امامان با برده ها مانند انسان های دیگر نشست و بر خواست می نمودند ،غذا میخوردند ؛ اولین اذان مسلمانان را در مدینه  بلال حبشی که برده بود  گفته است  چنانچه در مورد تاریخ زنده به گور کردن دختران و مایه ننگ بودن انها در میان عرب که معروف به عرب دوره جاهلیت است اطلاع دارید . و قتی  اسلام می اید انرا ممنوع اعلام می کند وانها را دارای نیم از حقوق نیز اعلام میکند که یک قدم خیلی عالی اصلاحی در دوره و زمان خودش است ، نقطه خیلی مهم که در اینجا نباید از نظر دور گزاشت این است که ما نباید مسلمانان را در قرن هفتم عیسوی را با عینک و معیار های قرن بیست و یکم مورد قضاوت قرار دهیم این کار به معنی نادیده گرفتن تاریخ تحول و تمدن1400 ساله بشر است در طول این قرن ها مردم که نه خوابیده است بلكه بشكل مداوم در تحول و تغیر بوده است که تمدن امروزی ثمره  آنست .

تغييرات مذکور شاید حد اکثر تغیر ممکن در جامعه مورد نظر بوده است نه نهایت و نقطه پایان تغیر

متاسفانه تعدادی زیادی در این فکر اند که اعمال که توسط اولیای دین در صدر اسلام انجام شده باید به عنوان ملاک همیشگی مورد استفاده قرار گیرد چنانجه حالا اگر صحبت از حقوق کامل زن به عنوان انسان مطرح میشود این موضوع با مشكلات بسیار مواجه میشود که خودش ناشی از این اشتباه عدم در نظر گیری شرایط اجتماعی  فرهنگی تاریخی در عرصه عمل است. در مورد ساختار سیاسی که عدالت را باید از ان استخراج کرد چنانچه شما اشاره کرده اید باز خدمت عرض شود که ساختار سیاسی امروزی مورد نظر که متکی بر حقوق و آزادی باشد نیز ثمره علم جدید و تحولات تاریخی اجتماعی چندین قرن است که در زمان حسین و خلفای بعدی مطرح نبوده است

در زمان آنها عدالت سیاسی در قالب خلیفه عادل مطرح بوده است که چه کسی عادل است و حاکم باید عادل باشد و تئوري پردا زي های سیاسی اگر میشده است هم بر محور حاکم و خلیفه عادل بوده است نه در مورد نظام سیاسی عادل،یعنی دیمو کراسی به معنی امروزی  در آن زمان مورد بحث نبوده است بلكه همه توصیه ها و نصیحت ها در مورد خلیفه عادل بوده است و همیشه به اشکال های مختلف برای خلفا توصیه میشده که با رعایا مدارا کنند و عدالت را پیشه کنند و اوصافی برای عدالت و حاکمان عادل و تداوم حاکمیت انها ذکر میکردند که اینها همه بیانگر نبود ساختار سیاسی امروزین است و نظام تک فردی در انجا حاکم بوده لذا صحبت کردن از دیموکراسی و توقع ان در ان زمان بی مورد است.

در اینکه اشاره کرده اید که " بدیهی است که کار و فعالیت برده ها و اندیشه یاغی گری برده ها مورد تقدیر امام حسین قرار نمیگرفت تا بگوید مثل برده ها متمرد و مبارز باشید " زندگی ساده و بدور از تجمل و برخورد انسانی انها با انسانهاي محروم و همکاری های مالی انها با محرومان و برده ها امتیاز طلبی های طبقاتی امام حسین را نه تنها منتفی میکند بلکه بشكل روشن نشان میدهد که انها همیشه از موضع مردمان محروم صحبت میکرده و حقوق انها را مطالبه می نموده است و از انها باج نمیگرفته! در مورد جوانمردی هم شما دو مورد را باهم مخلوط نموده اید یعنی جوانمردی و حق ستاني را یکی گرفته اید در حالی که جوانمردی به معنی گذشتن از حق خود به نفع دیگری درصورت داشتن توانائی گرفتن آن حق است . در حاليكه حق ستاني به معنی نگذشتن از حق خود است  بطور مثال اگر کسی شخصی را که به وی صدمه رسانده و بر شخص صدمه رسان کاملا مسلط است او را می بخشد به این میگوید جوانمردی، اگروی شخص صدمه رسان (که بر او کاملا مسلط است)را شكنجه کتند  به این مرد جوانمرد به معنی و اقعی کلمه نمی گو يد بلكه به وی  قصد گیرنده میگوید .

در مورد دین، علم و بی دینی چنانچه نوشته اید که " اگر در جمله تان دقیق شوید؛ یک بی دین از تعلقات نجات داده شده هست. زیرا وی از لحاظ دید گاه عقیدتی در موقعیت قرار دارد که برایش دین دار و بی دین تفاوتی ندارد "  اگر شما دقت نمائید بنده آزادی را محصور در دین یا بی دینی ندانسته بودم و شما در نوشته قبلی تان دینداران را فافد ازادی دانسته بودید و گفته  بودید که " اگر کسی دین داشته باشد که آزاد مرد گفته نمی شود"  یعنی کسانیکه مومن است دیگر فکر دینی اش به وی اجازه آزادی فکری نمی دهد من فکر میکنم مومن و غیر مومن از این نظر یکسان است هیچ بی دینی و جود نخواهد داشت که بدون کدام تعلقات فکری وپیش فهم ها و پیش فرض ها به تفکر بپر دازند که شما انها را از پیش آزاد و بدون تعلقات دانسته اید ! لذا کسی که به مارکسیسم معتقد است نیز به پیش فرض های که کارل مارکس مطرح میکند تعلق دارد و بدون تعلق نمی باشد انها نیز مانند مومنان علاقه دارد که دیگران مانند انها بیندیشند اینطور نیست که انها کاملان منفعلانه بدون کدام خواست باشد ، کشتاری که استالین برای تحقق نظام کمونستی یا سوسیالیستی کرد تاریخ کمتر نمونه انرا دارد وی باچنین کشتارش بنام مبارزات ضد طبقاطی وعدالت(که عدالت را زیر سوال برد) علاقه داشت دیگران باید طوری باشد که وی فکر میکنند(نه تنها مانند وی فکر کند)   لذا اینها همه تعلقات و علاقه بی دینان است به اینکه دیگران هم باید مثل انها فکر و در سایه فکر آنها زندگی کنند ! البته من تاریخ سیاسی دین را نیز بری از این همه مشکلات نمی دانم بلکه تاریخ اسلام ونظام های سیاسی انها در طول تاریخ سخت قابل نقد و برسی است و مومن البته در  تعریف که امروز روشنفکران دینی از ان ارایه میکند عبارت از منش و سلوک زییستن است یعنی زندگی همرا با معنویت و هدف کلی و نهایی برای حیات و داشتن معنی وجودی است که شئون زندگی خود را معنی دار می داند و خود را موجود بی مفهموم و اتفاقی و بی معنی نمی داند . این مفهوم زیستن هیچ  مشکلی را برای دیگران ایجاد نمی کند.   

در ارتباط به اینکه آزادی در غرب در نتیجه غلبه علم بر مذهب و کلیسا حاصل شده و سوال یواشکی شما که علم چیست بی دینی کدام است ؟ خدمت شما یواشکی عرض شود که علم معادل بی دینی چنانچه شما دانسته اید نیست .

      علم،دانش و آگاهی انسان از طبعت و قوانین آن ،جامعه ،تاریخ ،فلسفه و دیگر است ، اما دین آگاهی، دانش  باور ،دغدغه انسان در برابر نیروی ماورای الطبیعت( خدا ) است ، البته علم و معرفت دینی انسان رابطه های گوناگون با هم دارد اما علم معادل بی دینی نیست و رابطه علی و معلولی ندارد، بی دینی معلول علم نیست ، البته  اینکه  در یک مقطع از تاریخ اروپا و غرب که مذهب جایگاه علم را به ناحق اشغال کرده بود دین را حلال تمام مسایل اعلم از علمی و معنوی میدانست ،و مسيحيت خود را مسئول چبزي و جوابگوی  موضوعات میدانست که برای  پاسخگویی  آن نیامده بود و ناصواب بارهای اضافی را که نه توان و نه هدف حمل کردن آنرا داشت بر دوش می کشید که در نتيجه ناکام  ماند و علم انرا در جایش نشاند  این عقب نشینی دین که واقعا سزاوارش بود برای خیلی ها که عقیده داشتند که دین جواب هر سوال اعم از دینی و علمی را دارد  این شكست کلیسا و مسیحیت برای آنها منجر به فروریزی ارزش های دینی شد و دین را از اعتبار قبلی اش  انداخت  لذا مقابله علم در مقابل دین  در اروپا  یک  عکس العمل  کو تا مدت در مقابل حریف بود که حق وی را غضب کرده بود ، در نتیجه اگر  بگویم علم علت همیشگی  بی دینی است این یک حرف کلی و غیر دقیق است و با واقعیت های موجود در غرب و شر ق تطابق ندارد چنانچه در متن تمدن غرب شاهد رشد دینداری هستیم و رشد علم و نکنولوژی باعث مرگ دین نشد بلكه مردم بهتر فهمید که از دین چه انتظار باید داشت و چه چیز را از علم باید خواست ! دیگراینکه سوالات علمی را نباید در مقابل دین گزاشت و از دین سوال  کرد که عمر کره زمین برای ما تعيين کند و یا قوانین برق ،قوانین حرکت و جاذبه را برای ما توضیح دهد اگر ما به قران کریم هم نظر اندازیم هدایت ، تشویق و ناکید قران نیز بر این است که به زمین و کهکشان ها به تحقیق بپردازید تا خو دما انسانها  با استفاده از استعداد و قوه تعقل خود به کشفیات دست یابیم  نه اینکه قران و خداوند کارهای انسانها را برایش انجام دهد  و انسان ها کاری جز قورت دادن لقمه های آماده را نداشته باشد و  ما انسانها هیچ نقشی در این کره خاکی نداشته باشیم.

بنده با آقایون که برای اینکه اسلام را با مدرنیته هماهنگ کند دست به تحریف نظرات دانشمندان میزنند و اینکه نظریه دانشمندان و کشفیات عام و نکنولوزی از کتاب و سنت گرفته شده است کاری بیهوده می دانم که نتنها باعث رشد و شکوفائی دین نمیشود بلكه دین را بی جا با چالشهای فراوان مواجه می سازد لذا کسانیکه  نظریه نسبیت

انيشتين را جعل میکنند ویا در سدد استخراج ان از کتاب و سنت است بیهوده به هدر دادن و قت و انرژی شان مصروف است لذا من کاری آفای بروجردی ودبگران را که در این تلاش هستند اضافه کاری میدانم که دین را با نیت پاک به چالش مواجه میسازد !

لذا کشفیات علمی در این نگرش  به هیچ عنوان در قطب مقابل دین قرار نمی گیرد بلکه دین موئيد علم قرار می گیرد علم نیز می تواند درينصورت به دین شناسی و معرفت دینی ما کمک کند ،نه اینکه انرا منسوخ کند، دین با تصریح و تشویق قرآن انسانها را به تحقیق و مطالعه تاریخ وا می دارد و احادیث نیز داریم که علم را ولو در چین باشد طلب نمائید . لذا دین با این دیدگاه نه تنها در قطب مخالف دین قرار نمی گیرد بلکه مشوق و محرک آن قرار می گیرد ،اینکه گفته دانشمندی که ذکر کرده اید اگر کسی علم دارد دین ندارد، هرکه دین دارد علم ندارد ، جز حرف کلی شعار و ادعا نیست ، اگر ما به گزشته دانشمندان قرون گزشته مسلمانان چون بو علی سینا ، ابن خلدون ، ابوریحان البیرونی و غیره نگاه کنیم هیچ وقت دینداری شان را  با علمش نه تنها در تضاد  و ضدیت نیافتند  بلكه همیشه معتقد بودند که با هر کشفي  قدرت و ابتکار  خداوند را بیشتر درک می کنند .

لذا این ادعا به جهان بینی افراد مربوط می شود که چگونه به جهان مینگرد اگر دید مومنانه به جهان داشته باشیم و این جهان را دارای معنی و هدف بدانیم علم و کشفیات آن سازگار با دین است اگر به جهان هدف و غایتی قایل نباشیم لذا کشفیات علم در طبیعت نیز در قطب مخالف دین قرار خواهد گرفت چون ما از اول مشخص کرده ایم که نیروی ماورای و جود ندارد لذا کشفیات ما نیز در همین راستا خواهد بود .

در مورد سوئ تفاهم که در مورد نویشته من" که آزادی در نتیجه غلبه علم بر کلیسا و مسیحیت حاصل شده علم آمد پای مسیحیت را کوتا کرد و این اتفاقیست که در غرب اتفاق افتاده و میان مسلمانان اتفاق نیافت و لازم هم نیست..."

منظور بنده این بود که تجربه مسیحیت تجربه بس آموزنده برای مسلمین است به این معنی است که مسلمانان نباید تجربه آنها را تکرار کند و دین را به جای علم بگذارد .و توقع که از علم دارد از دین نیز بنماید، دین بطور کلی وظیفه معنی دهی و معنویت دهی به انسان دارد، در حاليكه علم وظیفه کشف قوانین طبیعت و جهان ، جامعه، تاریخ و قانونمندی جهان را دارد .لذا وظیفه هر دو یکی نیست در عین اینکه ارتباط و داد ستدي مستمری نیز  باهم دارد.در مورد نظام سیاسی که شما اشاره کرده اید که حاکمیت یا حکومت باید به امور دنیوی ،نظم ،امنیت ، قانونمندی اجتماعی و اقتصادی بپردازد، حاکمیت باید بشكل دیموکراتیک آن واتکا به تعقل متفکران و عقل جمعی انسانهای همان جامعه و کشور ساخته شود با شما موافقم اینکه حق حاکمیت را باید از مردم گرفت نه از دین یک امر منطقی است ،دین حق و امتیازی برای هیچ کس نداده است که بر امور مردم حاکم باشد  ، بلكه این وظیفه مردم است که حکومت و ساختار سیاسی خود را تعيين کند نه اینکه فلان آقا یا فلان فقیه یا دانشمند! دین به عقیده تعدادی زیادی از متفکرین دینی خاصتان روشنفکران دینی در امور روابط و سامان دهي امور اجتماعی و سیاسی انسانها را ازاد گزاشته است و حقوق آنها را به رسمیت شناخته است اما این نظریه مورد علاقه تعدادی دیگر از دانشمندان خاصتا دسته از فقها نیستند، آنها معتقدند که دین باید از پایگاه  قدرت و زور بر خور دار باشد در حاليكه روشنفکران دینی به دیموکراسی به عنوان ساختار سیاسی بیطرف نسبت به دین معتقد است و دین را از حاکمیت و حکومت جدا میداند  دین و فرهنگسازی دینی را و ظیفه  حکومت نه بلكه وظیفه متفکرین و روشنفکران دینی میداند و دینی را که  حاکمیت فرهنگسازی میکند درای آفتی میداند که حاکمیت از ان برای مقدس سازی حکومت استفاده میبرد و ظلم خود را با ان توجیه ميكنند و به اسانی میتواند با هر جریان و تفکری که مورد پسند شان نباشد به مبارزه بر خواسته  و به سرکوبی ، نابودی انها اقدام کنند و آزادی انسان را با شمشیر دینی ذبح شرعی نموده و به ان مباحات نمایند .    

آصف اکبری