چرا دین نباید یک امر خصوصی باشد؟
چرا دین نباید یک امر خصوصی باشد؟
از نادر نظری
قبل از آغاز بحث یکالتماس از دوستان :
از همه ی دوستان عزیز خواهشمندم که نسبت به دوستان نویسنده و یا خواننده کم لطفی نکنند. ما انسانهای هستیم که بصورت بسیار متمدنانه نظرات همدیگر را نقد و بررسی می کنیم. نقد دیدگاه همدیگر مان به معنای بی احترامی به شخص طرف نمی باشد و ما در عینحالی که مخالفت دیدگاه همدیگر هستیم، کمال حرمت و احترام را با هم داریم.
من درینجا چندین دوستان روحانی دارم. ضمن مخالفت دیدگاه همدیگر، با هم دوستان صمیمی هستیم. آنها خود شان اعتراف دارند که از موافقین نظرات شان با من رابطه صمیمی دارند. لذا دوستان سعی کند اسم اشخاص را به نیکی یاد کند و اگر از کسی خوشش هم نیاید؛ لطف کند در باره شخص نویسنده و یا خواننده مطلبی ننویسند.
قرار هم نیست که ما توقع داشته باشیم تا نظرات دیگران را تغییر بدهیم. تغییر دیدگاه و نظریه کسی مستلزم مطالعه زیاد و علاقه مندی پیرامون مسایل است. لذا به چند مطلب خواندن در وبلاگ فکر نکنم کسی دیدگاه خود را تغییر بدهد. برای همین امر بر خلاف نظرات کریم جان شفایی و محمد جواد جان، با هر کسی بحث و گفتگو مفید است. هیچ انسانی درین جهان وجود ندارد که قابل تغییر نباشد، منتها تغییراتش بستگی به محیط پیرامونی او دارد که در آن محیط زیست و زندگی دارد، از چه منبعی تغذیه اقتصادی و فکری می کند و در چه موقعیت های قشری وطبقاتی قرار دارد.
بناً از دوستان عزیز خواهش می کنم فضای وبلاگ را صمیمی بسازید که هر کسی در اینجا احساس آرامش و امنیت کند تا نظرات خود شان مطرح بتواند. بگذارید همه ی دوستان چه موافق و چه مخالف حرفهای شان را با خیال آسوده بگویند تا موافقینش تشویق کنند و مخالفینش نظرات وی را نقد کنند. اگر فضای وبلاگ مناسب نبود، هیچ کسی احساس آرامش نمی نماید و مجبور است که بخاطر سطح نازل فضای وبلاگ در بحث شرکت نکند. وقتی کسی در بحث سهم نگرفت، نظرات شان نا شناخته می ماند و ما نمی توانیم از دانش و نعمت سواد تحصیل یافتگی و علمی که آنها آموخته است معلومات بگیریم و ازش بهره ببریم.
یک بار دیگر از شما دوستان عزیز پیرامون این تقاضا، تمنا می کنم که در حق مخالفین نظرات خود تان و حتا در حق آنانی که از قیافه شان خوش تان نمی آید کم لطفی نکنید!
رعایت کردن این تقاضا مُعرف، بلوغ یافتگی فکری یک مردم را نشان می دهد. صحتمند باشید.
ادامه بحث:
چرا دین نباید یک امر خصوصی باشد؟
آقای مظفری در پاسخ به نظرات آقای هادی با هنر و اینجانب، مطالب بحث بر انگیزی نوشته است. من آرزو دارم که وقت برای پرداختن به کلیه نظرات آقای مظفری پیدا کنم ولی امروز که درینجا رخصتی عمومی است، فرصت آن را پیدا کردم تا به بخشی از نظرات ایشان بپردازم. آقای مظفری نوشته است:
«نکته دیگر در نوشته آقای نظری، امر شخصی دانستن دین است، ایشان اظهار داشته که دین نباید در کارهای انسان از جمله در اظهار نظرهای شان دخالت داده شود، در حالیکه یک انسان دین دار حق دارد اولاً بداند که به چه دینی معتقد می شود به دینی که امر شخصی و درونی است و هیچ نمود عینی و خارجی در رفتار و کردار انسان ندارد، یا دینی که در همه کارهای فردی و اجتماعی او حق اظهار نظر و راهنمایی دارد؟ اگر کسی به دینی معتقد شود که در بخش های مختلف زندگی او نظر داشته باشد چرا چنین کسی حق نداشته باشد به محتوای دین خود رفتار نماید؟ چرا حق نداشته باشد برای حل مشکل فردی و اجتماعی خود راه حل پیشنهادی دین خود را مطرح کند؟ آیا این همان فتوای ایمان غیر دینی نیست که به جای احترام به عقیده و دین و باور کسی، باور او را تخطئه کرده و راه بر خلاف باور او را توصیه کند؟ آیا این همان استبداد رأی نیست که تلقی خود از دین را بر دیگران تحمیل نماید و بگوید آن چه من می فهمم فقط همین درست است و جز این هرچه هست نادرست است؟».
در پاسخ به این بخش از نظرات جناب مظفری، چندین طرز تفکر و دیگاهی وجود دارد که مخالف دخیل بودن دین در امورات اجتماعی، سیاسی، دولت داری و غیره است. یکی از مخالفین این دیدگاه، طریقه و یا دیدگاه عرفانی است. این دیدگاه معتقد هست که وقتی خدا، جهان و کائنات را ساخت، استفاده درست و نادرست اش به انسان بستگی دارد. خداوند نیازی ندارد که انسانها برای او عبادت و تملق گویی کند و این تملق گویی را بنام دین داری در عرصه های سیاسی و اجتماعی عمومی اش بسازد.
مخالف دیگری این دیدگاه، بخشی از روحانیت شیعه در ایران است. برجسته ترین منتقد دخالت دین در امر دولت داری آقای طالقانی بود که می گفت، «ما انقلاب نکردیم که شاه برود جایش را شیخ بگیرد و یک بار دیگر شیخ ها دمار از روزگار مردم در بیاورد».
یکی از مخالفین دیگر این نظریه، سکولاریسم است. نظریه سکولاریسم در باره خصوصی سازی دین؛ در امر خصوصی افراد، محصول تجربه جامعه بشری می باشد. سکولاریسم معتقد است که دین نباید در سیاست بازی و دولت مداری استفاده شود. چرا که برای سیاست و دولت داری قانونی لازم است که پاسخ گوی نیامندی انسانها باشد.
مخالفین دیگری، مثل کمونیستها، ماتریالیستها، آتئیستها و غیره را بگذارید به طاق بلند که آنها حرفهای گنده تری نسبت به دین داری دارند.
از همه ی این دیدگاه ها، ما نگاه خود مان را نسبت به دین داری در عرصه انفرادی و عرصه اجتماعی بیان کنیم و از خرد، منطق شناخت و تجربه خود و مردم ما استفاده کنیم و ببینیم که آیا دخالت دادن دین در عرصه های اجتماعی و سیاسی واقعاً مفید است و یا مضیر؟
ما بعنوان انسانهایی که در قرن 21 زندگی می کنیم چقدر از خرد، منطق، و تجربه جامعه انسانی برای شناخت از دین داری استفاده می کنیم؟ آیا حکومت داری خلفای اسلامی در طول تاریخ اسلام سیاسی برای ما کافی نیست؟ از اسلام سیاسی سنتی گرفته تا اسلام سیاسی جمهوری اسلامی، ما کدام افتخاری داریم که این حکومت های برای ما عرضه کرده باشد؟
اکثریتی از صاحب نظران به این باورند که هر چقدر دین در عرصه های سیاسی و اجتماعی کشانده شود، به همان پیمانه مردم باور های شان را نسبت به دین از دست می دهند و دین چهره استبداد بخود می گیرند. نمونه اش حکومت سه و چهار ساله جمهوری اسلامی ایران است. چه ستم و استبدادی که در طول این دوران بر مردم ایران و بر مهاجرین افغانستانی روا نداشته شده است. تبعیض های ملیتی و برخورد های فاشیستی جمهوری اسلامی ایران؛ حتا روی بشریت قرن 21 را سیاه کرده است. شما در کدام حکومت های قرن 21 مشاهده می کنید که دولت قانونی وضع کند که مهاجرین در پارک های آن شهر ممنوع الدخول باشند! کاری که جمهوری اسلامی ایران، علیه مهاجرین افغانی می کند. آیا این برخورد های تبعض آمیز؛ ریشه در اسلامیزه شدن دین در سیاست و اجتماع ندارد؟ اگر ندارد، پس چرا رژیم شاه چنین ستمی علیه مهاجرین افغانستانی نمی کرد؟ جواب این است که رژیم شاه بقول آیت الله منتظری، عار داشت نام ایران در فهرست ناقضین حقوق بشر ثبت شود، زیرا رژیم شاه مثل آخند ها نمی خواست دین را اجتماعی و سیاسی کند. برای حکومت جمهوری اسلامی ترویج دین در تمام عرصه ها یکی از هدفی بود که آنها دنبال می کنند. از همین رو، ستم بر مهاجرین و انصار برای آنها باکی نیست.
خلاصه آقای مظفری، دخالت دادن دین در امر عمومی و سیاسی مشکل آفریده و مشکل می آفریند.از نظر حقوق بشری، انسان اگر حق دارد دین داشته باشد، حق ندارد نظرات دینی اش را در امر اجتماع داری و سیاست مداری دخالت بدهد. زیرا هر جامعه ی متشکل از تمامی افراد جامعه اند که دارای عقاید دینی مختلفی می باشند. رسمیت یافتن عقیده خاص و تحمیل این عقیده بر امور اجتماعی و سیاسی افراد و گروه دیگری از انسانها، مخالف ارزشهای حقوق انسانی می باشد.
این امر را از نظر تاریخی اگر بررسی کنیم، قبلاً مذهب حنفی در افغانستان رسمیت داشت که بعضی از امور اجتماعی و حتی سیاسی را از نظر مذهب حنفی در اداره قضایی حل و فصل میکرد. این یک عمل نا عادلانه برای باقی مذاهب از جمله شیعه ها بود. حالا بجای اینکه برای بخش امور قضایی؛ یک قانون دیگری توشیح و وضع کند، مذهب شیعه را نیز رسمیت داده است که در واقع کار را بد تر کرده اند. این چند قانونی مذهبی، دامنه دعوا و نزاع ها را به مرور بیشتر نموده؛ عاقبت اختلاف میان مجریان قانون مذهبی و شاکیان دعوا کننده می گردد و موجب هرج و مرج در جامعه و ادارات قضایی می شود.
اگر افغانستان از تجربه تاریخ مردم خودش و جامعه جهانی می آموخت، می باید اسلام عزیز شان را برای عبادت و نیاش های دینی ومذهبی نگهمیداشت و قانون اساسی، قانون قضایی و تمامی قانون های نهاد های اجتماعی را بنا به نیاز مندیهای جامعه می نوشت و ازین قانون پیروی می کرد. این اقدام موجب ضعف و به حاشیه راندن اسلام نمی گردید، بلکه باعث تقویه دادن اسلام میشد و در واقع اسلام را از قهقرایی نجات میداد.
حالا که شما می گوئید که نه، این نظر درست نیست، اسلام می باید در تمامی عرصه ها دخالت کند، برای اینکه اسلام در تمامی زمینه های فردی،سیاسی، اجتماعی حرفی برای گفتن دارد و طرحی برای امور دارد، قبل از اینکه دلسوزی به اسلام باشد، دشمنی بسیار عیان و عریان به اسلام است. زیرا اسلام را مثل مسیحیت،عابقت «لاته ناشسته» درست خواهد کرد و در نتیجه دورش خواهد انداخت. البته فرق مسیحیت در این است که آنها مسیحت را از زوال و نابودی نجات داد و از سیاست و حکومت داری کنار کشاند ولی فکر نمی کنم شما روحانیون آنقدر علم و ابتکار داشته باشید که از مسیحی ها پیروی بتوانید!
جمله آقای مظفری را در بحث تکرار می کنم:
«یک انسان دین دار حق دارد اولاً بداند که به چه دینی معتقد می شود به دینی که امر شخصی و درونی است و هیچ نمود عینی و خارجی در رفتار و کردار انسان ندارد، یا دینی که در همه کارهای فردی و اجتماعی او حق اظهار نظر و راهنمایی دارد؟».
بلی آقای مظفری! یک انسان دین دار حق دارد که نمود های عینی و خارجی دینش را در زندگی خصوصی و اجتماعی تماشاه کند و ببیند که مجریان دینی و حاکمان شرعی از داده های دینش؛ چه نحوی در امور روزمره، اجتماعی و دولت داری استفاده کرده اند. ببیند که طرح و حرف دینش به درد اجتماع داری و سیاست خورده است و یا نه؟ اگر به دردش خورده و از آن استفاده خوب شده است، باید چنین دینی را همیشه و برای همه ی امور به چنگ و دندان بگیرند. اما اگر دید که نه، این دین به درد کار های اجتماعی و سیاست کردن نمی خورد، جنبه دخالت در اجتماع و سیاست کردن اش را قلاج کند از آن به درد عبادت و تقویه روحی و روانی اش استفاده کند. اگر چنین کرد، به آن آدم دینی می شود یک انسان خردمند و عاقل نامید و اگر چنین نکرد و گفت که نه، این به درد می خورد اما در طول 1400 سال شریعت مداران خوب نبوده اند که از آن خوب استفاده کنند، دیگر نباید این آدم دیندار را، انسان خردگرا نامید. این آدم را باید بقول شما؛ مومن نامید که یکسره ایمان داشته باشد و نه عقل و خرد. زیرا از نظر روانی، ایمان داری محض موجب کاهش منطق و خرد می گردد و عاقبت از انسان برده می سازد. قسمت دیگری از نظر اقای مظفری را درج نموده تبصره می کنم:
«آیا این همان فتوای ایمان غیر دینی نیست که به جای احترام به عقیده و دین و باور کسی، باور او را تخطئه کرده و راه بر خلاف باور او را توصیه کند؟ آیا این همان استبداد رأی نیست که تلقی خود از دین را بر دیگران تحمیل نماید و بگوید آن چه من می فهمم فقط همین درست است و جز این هرچه هست نادرست است؟»
نه آقای مظفری این فتوا نیست، زیرا این فتوا جنبه صدمه زدن برای افراد و جامعه ندارد و هیچ بی احترامی ای را نسبت به عقیده افراد مرتکب نمی شود. زیرا توصیه این پیشنهاد این است که باور و عقیده خودش را برای خودش حفظ و نگهداری کند و آن را به دیگران که ضرری از آن عاید حال آنها شود، تحمیل نکند.
در رابطه با فهمی که اینجانب از مسئله دارم، فهم و نظر خصوصی نیست، بلکه چکیده ای از فهم خرد گرایی می باشد. این فهم و دانشی که من ازینجا و از آنجا آموخته ام محصول فکر و عقیده انسانهای خردگرا می باشد و انسانهای خردمند نه به کسی عقیده شان را تحمیل می نمایند و نه کدام زور و قدرتی دارند تا زمینه تحمیل چنین استبدادی را فراهم کنند. تازه تحمیل عقیده درست، بهتر از تزریق عقیده نادرست است که یک عمر اسیر آن باشد.
اینکه گفته اید آیا آقای باهنر حق ندارد برای حل مشکل فردی و اجتماعی راه حل پیشنهادی دین خود را مطرح کند؟ باید عرض کنم که چرا ایشان حق دارد. من که نگفته ام ایشان چنین حقی ندارد. نقد نظر آقای با هنر به معنای این نیست که من گفته باشم ایشان چنین حقی ندارد. همانگونه که ایشان حق دارد نظرات شان را مطرح کند، من هم حق دارم نظرات وی را به نقد بکشم. من هم حق دارم بگویم که راه حل های دینی آقای باهنر در عصر فعلی در هیچ محیطی کار برد علمی و عملی ندارد. (البته منظورم صرفاً پیشنهاد راه حل های دینی آقای باهنر است که عمدتاً از جانب آقای مظفری حمایت شده است، وگر نه من از طرح های علمی جامعه شناسانه آقای باهنر پشتیبانی می کنم) من هم حق دارم بگویم که طرح ها و راه حل های دینی ایشان نه مربوط به عصر کنونی است و نه هم کار برد عملی دارد.
تقریباً همه ی ارزشهای دینی که از دوره بدویت بجامانده در عصر فعلی دیگر قبیح دانسته می شود. در عرصه سیاسی،هم خلافت اسلامی دیگر منسوخ شده است و هم امارت اش و هم جمهوری اسلامی اش.
حتی ایمان داشتن به دین و مذهبی که از روی عقل و خرد نباشد دیگر زیبنده نمی باشد. شکنجه، شلاق زدن، دست بریدن،سنگسار کردن، از دره انداختن و غیره که از قوانین اسلامی است دیگر از جمله قبیحات است. حتی سوختاندن گنهکاران، نیش زدن مار و گژدم و تمامی شکنجه های جهنم که از دوره انسانهای جهالت بجا مانده و این شکنجه را به خدا نسبت می دهند، دیگر یک امر بسیار زشت محسوب می گردد. وقتی انسانهای فعلی چنین شکنجه ها را نمی پسنند، چطور ممکن است خدا این عمل بد را مجوز بدهد.
جمع کردن انسانها در یک اردوگاه بزرگ بنام بهشت نیز منطقی محسوب نمی گردد تا درین خانه فقط بخورند و بیاشامند و همراه حُر ها بهشتی که وظیفه همخوابه شدن با هزاران مرد را دارند، سات تیری کنند.
زنده بودن برای همیشه در بهشت نیز نوعی بردگی ابدی به حساب می آید و موجب خستگی و بیزاری ازین زندگی یک نواختی که جز خوردن و نوشیدن و همخوابه شدن وظیفه دیگری نباشد، می باشد.
در عرصه ایمان داری مذهبی و توصیه های اخلاقی مثل نماز خواندن، روزه گرفتن، دعا خواندن و سایر عبادات مذهبی نیز بلحاظ علم محاسبه و آمار گیری ها، جامعه اسلامی نسبت به باقی جامعه های انسانی بیشتر خلاف ها و تمرد از اخلاق انسانی را دارا می باشد. وقتی عبادات و مناجات بقول شریعتی تاثیر مثبت در زندگی آنها نداشه باشند، دیگر چه به درد می خورد.
از لحاذ علمی مسلمانان نسبت به سایر ادیان و مذاهب، در پائین ترین سطح قرار دارد. آنها بجای چسپیدن به علم ساینس، وهم و پندار های شان را علم می دانند و در بالاترین مراحل به اصطلاح علم شان، یا با کشتن و قتل عام انسانهای دیگر به مومنین شان امر جهاد می دهند و یا در مرحله دیگری به سنجش و مقایسه درجات حدس اکبر و حدس اصغر می پردازند!
در بخش فلسفی، کشور های اسلامی بجای تقویت دادن فلسفه، ایمان را فلسفی کرده اند آنها معتقد هستند که وظیفه فلسفه باید پیوند دادن عمیق دین با فلسفه باشند.در حالیکه بقول صاحبنظران، ایمان قطب مخالف فلسفه است.
بنا براین چه چیزی را آقای مظفری بعنوان طرح و راه حل های دینی پیشنهاد می کند که به درد جامعه فعلی و عصر فعلی بخورد؟ اینکه گفته شود خوب، خوب است و بد بد است که حرف اسلامی نیست، بشریت پنجهزار قبل این چیز ها را می گفت. مشکلات جامعه فعلی نوع حکومت داری است که اسلام چیزی برای گفتن ندارد. مشکلات فعلی نیاز بشر برای بهبود زندگی اقتصادی مردم است که اسلام طرحی برایش ندارد. مشکلات مردم آزادی های فردی و سیاسی است که اسلام به شدت مخالف آن است. مشکلات مردم آزادی عقیده، اندیشه و بیان است که اسلام برای جلوگیری از آن فتوای مرگ صادر می کند.نیاز مندی جامعه آزادی های سیاسی و دموکراسی است که عالمان دینی به شدت به آن مخالفت می ورزند و غیره و غیره..
از همینرو خصوصی سازی دین در عصر فعلی، یکی از نیازمندی های شدید بشر می باشد که باید برایش اهمیت داد و دین را از یک مهلکه نجات داد. شخصی سازی دین، تعصب، فرقه گرایی دینی، خشونت ها را از میان بر می دارد و برای انسانها یک فضای صلح و امنی خواهد ساخت که بدور از دهشت و وحشت و انتحار و انفجار زندگی کنند.
خصوصی سازی دین سبب می شود که انسانها به دین و مذهب شان به دیده نیک بنگرند و نسبت به عالمان دینی بد بین نشوند. قسمی که مردم فعلاً از روحانیون به شدت احساس نفرت و بیزاری می کند. در حالیکه سی سال قبل چنین نبود. دلیلش هم این بود که دین زیاد در عرصه اجتماع و سیاست کشانده نشده بود. مردم عالمان خود شان را دوست داشتتد. زیرا عالمان دینی از جایی صادر نشده بودند. برای مردم شان کار می کردند و دین داری را توام با مردم دوستی می دانستند. در حالکیه عالمان دینی صادراتی هستند و سیاست دین مداری را مقدم تر از مردم شان میدانند. مثلاً اگر در کویته پاکستان هزاران نفر از مردم هزاره توسط تروریست ها قتل عام شوند، یک روحانی مستقل را پیدا نخواهی کرد که روز قدس سیاسی شده را محکوم کند!
همین شیخ آصف محسنی را مثال می زنم که سی سال قبل برای کلیه هزاره های شیعه یک عالم خوب و دلسوز بود و نفوذ چشم گیری داشت. وقتی همراه ایران لین لین برقرار کرد و روحانی دیندار سیاسی شد، دیگر به ضد اش بدل شد. حالا نفرت هزاره های با سواد را می توانید از سایت ها علیه او بخوانید.
در سالهای اول به اصطلاح انقلاب، افراد مذهبی آخند دوست هم بودند ولی اکنون خیلی از افراد مذهبی ضد آخند هستند! دلیلش چیست؟ دلیلش این است که جمعی از آخند ها، دین پاک شان را برای شکم های ناپاک شان فروختند و دین را سیاسی شده و اجتماع زده ساختند. حالا شما اگر به سمت این مسیر در حرکت هستید و تجارب مردم را در نظر نمی گیرید، دین را در اجتماع و سیاست راه بدهید تا بعداً ببینید از پیشش چه می سازید!
البته آخند های ایران ثمره سیاست دین بازی اش را در قبال هزاره ها دیده اند. برای همین امر دارند جبران می کنند. پروژه مدرسه سازی آنها در افغانستان و تربیه نمودن آخند های پطلون پوش درین مدرسه ها، در خدمت جبران نفوذ از دسترفته و ترویج سیاست دین سازی در میان قشر تحصیل کرده ها است. آخند ها ایران میدانند که خطر ناک ترین قشر در میان مردم، معارف دیده ها و دانشگاهی رفته ها هستند. بقول آنها از میان این قشر، طاغوت زده، ملحد و غرب پرست می رویند. که از نظر ما، خردمند ببار می آید. چون آخند ها در میان این قشر بدلیل کار های تئوریک کم می آورند و از نفوذ دانشگاهیان می ترسند، از مدرسه هایی که ساخته اند، آخندی تولید می کنند که ظاهراً دکتر می گویند. این دکتر ها می توانند تا حدودی با دانشگاهی ها مقابله کنند و یا نفوذ آنها را در جامعه کم رنگ بسازند.
خلاصه برای کشادن دین در امر خصوصی انسانها، و راه نیافتن دین در عرصه های اجتماعی و سیاسی، امتیازت زیادی دارد. هر انسان دین دار خردمند و عاقل، باید از خصوصی سازی دین در میان افراد حمایت و پشتیبانی کند.
یکی از خصلت های منفی ما انسانهای جهان سومی این است که غرب ستیز هستیم و از غرب ستیزی بنیاد گرایان اسلامی تقلید می کنیم. غرب ستیزی از یک دیدگاه خرد ستیزی و منطق گریزی هم خوانده می شود. ما بجای اینکه از دانش و آگاهی کشور های غربی و از خردی که این مردمان کمایی کرده اند استفاده کنیم، نسبت به آنها تعصب می ورزیم و خود مان را به افتخارات تاریخی مان قناعت می دهیم. اگر به این امر تعصب نداشته باشیم مگر کجای این تجربه زهر دارد که مردم غرب دین را از سیایت جدا کرده اند و ما نتوانیم؟ آیا جدایی دین از دولت منجر به بی دینی افراد می شود؟ اگر چنین است پس چرا مسلمانان کشور های غربی بی دین نشده اند؟
یقیناً مسلمانانی که در کشور های غربی زندگی می کنند و با محیط اینجا منطبق شده اند به مراتب بهتر از مسلمانانی هستند که در کشور های دین سالار زندگی می کنند. من مدتی با پاکستانی ها در بیرمنگم انگلیس آشنا شدم. ابتدا فکر می کردم که آنها مثل پاکستانی هایی هستند که عموماً دوکه باز و بد معامله هستند اما کمی که از آشنایی ما گذشت، دیدم که آنها بگفته مردم، مسلمانان واقعی هستند. زیرا با وجودیکه نماز می کردند ولی هرگز تظاهر به دینداری و بدگویی دیگران نمی کردند. روزی دیدم خانم صاحب خانه ای که من در آنجا کار می کردم در یک اطاق خلوت مشغول نماز خواندن است. آنهم نماز دست باز شیعه. با دیدن این امر متعجب شدم .زیرا در طول چند ماهی که من با وی آشنایی پیدا کردم اصلاً اکت ها و تظاهر دینداری مسلمان مآبانه نمی کرد و حتا خود و دخترانش حجاب هم نداشتند.
پس از آن که باوی در باره مذهب چیز هایی می پرسیدم دوست نداشت اظهار نظر کنند. یک روز از من پرسید که پول کارم را که از خانه خواهرش را رنگ کرده بودم گرفته ام؟ گفتم بلی. گفت کم که نداده است. گفتم نه. باز تاکید کرد که سعی کن دروغ نگویی یک روز ازش می پرسم. دو دله شده جواب دادم مهم نیست اگر کمی کم داده باشد بلاخره قناعتم را گرفته است. گفت چقدر کم داده، گفتم صد از ششصد پوند، صد پوند کم داده است، فوراً موبایلش را گرفته زنگ زد اما خواهرش گوشی را نگرفت. عصبانی شده گفت بیا برویم در خانه اش. هرچه التماس کردم قبول نکرد و نیم ساعتی را با موتر رفتیم به خانه اش. وقتی زنگ خانه را بصدا در آوردیم، خواهرش در را باز کرد. بدون اینکه سلام و کلام مقدماتی بکند گفت که چرا پول کارگر را کم داده است، خواهرش بطرف من نگاه کرده هان و هون می کرد و توجیه اش برای خواهرش موجه جلوه نمی کرد. خواهرش گفت که فوراً صد پوند کارگر را بیاورد. وی هم با دست پاچگی پول را آورد و هرچه به خواهرش اسرار کرد که بخانه آمده چای بخورد، قبول نکرد.
روز دیگر از وی پرسیدم که چرا بخاطر یک کارگر با خواهرش چنین برخورد کرد. در جواب گفت که وی با حرام خوری دارد ایمانش را سُست می نماید و به حق خوری خود را عادت می دهد. ازین خاطر چنین کرده است!
ازین داستان نتیجه می گیریم که ایمان داری مذهبی در یک فضای سالم و انسانی است که بر عمل انسان تاثیر می نهد، نه با تبلیغات خشک مذهبی و با تظاهر به دیندادی و اسلامیزه کردن همه ی امور جامعه!
به همین دلیل جدایی دین از دولت و کنار راندن دین از عرصه های اجتماعی و سیاسی نه بی دینی محسوب می شود و نه هم نقش و نفوذ دین را کمرنگ می سازد. از نظر من بر اعتبار و حیثیت دین می افزاید. حال که شما می گوئید چنین نیست، پس مجالس گریه داری و به سر و صورت زنی، دعا و تزرع گری برپا کنید تا مردم دیندار شود! وقتی چنین دین دارانی تربیه کنید، دیگر خرد و منطقی نیز در میان انسانهای آن جامعه پیدا نمی توانید. مثلاً اگر به مردم اروپا بگویی که در افغانستان و ایران چند صد نفر با هم نشسته یک جا گریه و زاری می کنند، اولاً باور نمی کند ولی اگر ثابت کنی که چنین است، می گویند، پس اینها که مشغول گریه کردن بشکل جمعی هستند، مشکل روانی دارند و آدم های عادی نیستند!
حالا شما آخند ها که مخالف خصوصی شدن دین در امر شخصی افراد هستید، چنین مراسم مذهبی ماتم گری برپا دارید تا به دینداری کمک کند!
من درینجا چندین دوستان روحانی دارم. ضمن مخالفت دیدگاه همدیگر، با هم دوستان صمیمی هستیم. آنها خود شان اعتراف دارند که از موافقین نظرات شان با من رابطه صمیمی دارند. لذا دوستان سعی کند اسم اشخاص را به نیکی یاد کند و اگر از کسی خوشش هم نیاید؛ لطف کند در باره شخص نویسنده و یا خواننده مطلبی ننویسند.
قرار هم نیست که ما توقع داشته باشیم تا نظرات دیگران را تغییر بدهیم. تغییر دیدگاه و نظریه کسی مستلزم مطالعه زیاد و علاقه مندی پیرامون مسایل است. لذا به چند مطلب خواندن در وبلاگ فکر نکنم کسی دیدگاه خود را تغییر بدهد. برای همین امر بر خلاف نظرات کریم جان شفایی و محمد جواد جان، با هر کسی بحث و گفتگو مفید است. هیچ انسانی درین جهان وجود ندارد که قابل تغییر نباشد، منتها تغییراتش بستگی به محیط پیرامونی او دارد که در آن محیط زیست و زندگی دارد، از چه منبعی تغذیه اقتصادی و فکری می کند و در چه موقعیت های قشری وطبقاتی قرار دارد.
بناً از دوستان عزیز خواهش می کنم فضای وبلاگ را صمیمی بسازید که هر کسی در اینجا احساس آرامش و امنیت کند تا نظرات خود شان مطرح بتواند. بگذارید همه ی دوستان چه موافق و چه مخالف حرفهای شان را با خیال آسوده بگویند تا موافقینش تشویق کنند و مخالفینش نظرات وی را نقد کنند. اگر فضای وبلاگ مناسب نبود، هیچ کسی احساس آرامش نمی نماید و مجبور است که بخاطر سطح نازل فضای وبلاگ در بحث شرکت نکند. وقتی کسی در بحث سهم نگرفت، نظرات شان نا شناخته می ماند و ما نمی توانیم از دانش و نعمت سواد تحصیل یافتگی و علمی که آنها آموخته است معلومات بگیریم و ازش بهره ببریم.
یک بار دیگر از شما دوستان عزیز پیرامون این تقاضا، تمنا می کنم که در حق مخالفین نظرات خود تان و حتا در حق آنانی که از قیافه شان خوش تان نمی آید کم لطفی نکنید!
رعایت کردن این تقاضا مُعرف، بلوغ یافتگی فکری یک مردم را نشان می دهد. صحتمند باشید.
ادامه بحث:
چرا دین نباید یک امر خصوصی باشد؟
آقای مظفری در پاسخ به نظرات آقای هادی با هنر و اینجانب، مطالب بحث بر انگیزی نوشته است. من آرزو دارم که وقت برای پرداختن به کلیه نظرات آقای مظفری پیدا کنم ولی امروز که درینجا رخصتی عمومی است، فرصت آن را پیدا کردم تا به بخشی از نظرات ایشان بپردازم. آقای مظفری نوشته است:
«نکته دیگر در نوشته آقای نظری، امر شخصی دانستن دین است، ایشان اظهار داشته که دین نباید در کارهای انسان از جمله در اظهار نظرهای شان دخالت داده شود، در حالیکه یک انسان دین دار حق دارد اولاً بداند که به چه دینی معتقد می شود به دینی که امر شخصی و درونی است و هیچ نمود عینی و خارجی در رفتار و کردار انسان ندارد، یا دینی که در همه کارهای فردی و اجتماعی او حق اظهار نظر و راهنمایی دارد؟ اگر کسی به دینی معتقد شود که در بخش های مختلف زندگی او نظر داشته باشد چرا چنین کسی حق نداشته باشد به محتوای دین خود رفتار نماید؟ چرا حق نداشته باشد برای حل مشکل فردی و اجتماعی خود راه حل پیشنهادی دین خود را مطرح کند؟ آیا این همان فتوای ایمان غیر دینی نیست که به جای احترام به عقیده و دین و باور کسی، باور او را تخطئه کرده و راه بر خلاف باور او را توصیه کند؟ آیا این همان استبداد رأی نیست که تلقی خود از دین را بر دیگران تحمیل نماید و بگوید آن چه من می فهمم فقط همین درست است و جز این هرچه هست نادرست است؟».
در پاسخ به این بخش از نظرات جناب مظفری، چندین طرز تفکر و دیگاهی وجود دارد که مخالف دخیل بودن دین در امورات اجتماعی، سیاسی، دولت داری و غیره است. یکی از مخالفین این دیدگاه، طریقه و یا دیدگاه عرفانی است. این دیدگاه معتقد هست که وقتی خدا، جهان و کائنات را ساخت، استفاده درست و نادرست اش به انسان بستگی دارد. خداوند نیازی ندارد که انسانها برای او عبادت و تملق گویی کند و این تملق گویی را بنام دین داری در عرصه های سیاسی و اجتماعی عمومی اش بسازد.
مخالف دیگری این دیدگاه، بخشی از روحانیت شیعه در ایران است. برجسته ترین منتقد دخالت دین در امر دولت داری آقای طالقانی بود که می گفت، «ما انقلاب نکردیم که شاه برود جایش را شیخ بگیرد و یک بار دیگر شیخ ها دمار از روزگار مردم در بیاورد».
یکی از مخالفین دیگر این نظریه، سکولاریسم است. نظریه سکولاریسم در باره خصوصی سازی دین؛ در امر خصوصی افراد، محصول تجربه جامعه بشری می باشد. سکولاریسم معتقد است که دین نباید در سیاست بازی و دولت مداری استفاده شود. چرا که برای سیاست و دولت داری قانونی لازم است که پاسخ گوی نیامندی انسانها باشد.
مخالفین دیگری، مثل کمونیستها، ماتریالیستها، آتئیستها و غیره را بگذارید به طاق بلند که آنها حرفهای گنده تری نسبت به دین داری دارند.
از همه ی این دیدگاه ها، ما نگاه خود مان را نسبت به دین داری در عرصه انفرادی و عرصه اجتماعی بیان کنیم و از خرد، منطق شناخت و تجربه خود و مردم ما استفاده کنیم و ببینیم که آیا دخالت دادن دین در عرصه های اجتماعی و سیاسی واقعاً مفید است و یا مضیر؟
ما بعنوان انسانهایی که در قرن 21 زندگی می کنیم چقدر از خرد، منطق، و تجربه جامعه انسانی برای شناخت از دین داری استفاده می کنیم؟ آیا حکومت داری خلفای اسلامی در طول تاریخ اسلام سیاسی برای ما کافی نیست؟ از اسلام سیاسی سنتی گرفته تا اسلام سیاسی جمهوری اسلامی، ما کدام افتخاری داریم که این حکومت های برای ما عرضه کرده باشد؟
اکثریتی از صاحب نظران به این باورند که هر چقدر دین در عرصه های سیاسی و اجتماعی کشانده شود، به همان پیمانه مردم باور های شان را نسبت به دین از دست می دهند و دین چهره استبداد بخود می گیرند. نمونه اش حکومت سه و چهار ساله جمهوری اسلامی ایران است. چه ستم و استبدادی که در طول این دوران بر مردم ایران و بر مهاجرین افغانستانی روا نداشته شده است. تبعیض های ملیتی و برخورد های فاشیستی جمهوری اسلامی ایران؛ حتا روی بشریت قرن 21 را سیاه کرده است. شما در کدام حکومت های قرن 21 مشاهده می کنید که دولت قانونی وضع کند که مهاجرین در پارک های آن شهر ممنوع الدخول باشند! کاری که جمهوری اسلامی ایران، علیه مهاجرین افغانی می کند. آیا این برخورد های تبعض آمیز؛ ریشه در اسلامیزه شدن دین در سیاست و اجتماع ندارد؟ اگر ندارد، پس چرا رژیم شاه چنین ستمی علیه مهاجرین افغانستانی نمی کرد؟ جواب این است که رژیم شاه بقول آیت الله منتظری، عار داشت نام ایران در فهرست ناقضین حقوق بشر ثبت شود، زیرا رژیم شاه مثل آخند ها نمی خواست دین را اجتماعی و سیاسی کند. برای حکومت جمهوری اسلامی ترویج دین در تمام عرصه ها یکی از هدفی بود که آنها دنبال می کنند. از همین رو، ستم بر مهاجرین و انصار برای آنها باکی نیست.
خلاصه آقای مظفری، دخالت دادن دین در امر عمومی و سیاسی مشکل آفریده و مشکل می آفریند.از نظر حقوق بشری، انسان اگر حق دارد دین داشته باشد، حق ندارد نظرات دینی اش را در امر اجتماع داری و سیاست مداری دخالت بدهد. زیرا هر جامعه ی متشکل از تمامی افراد جامعه اند که دارای عقاید دینی مختلفی می باشند. رسمیت یافتن عقیده خاص و تحمیل این عقیده بر امور اجتماعی و سیاسی افراد و گروه دیگری از انسانها، مخالف ارزشهای حقوق انسانی می باشد.
این امر را از نظر تاریخی اگر بررسی کنیم، قبلاً مذهب حنفی در افغانستان رسمیت داشت که بعضی از امور اجتماعی و حتی سیاسی را از نظر مذهب حنفی در اداره قضایی حل و فصل میکرد. این یک عمل نا عادلانه برای باقی مذاهب از جمله شیعه ها بود. حالا بجای اینکه برای بخش امور قضایی؛ یک قانون دیگری توشیح و وضع کند، مذهب شیعه را نیز رسمیت داده است که در واقع کار را بد تر کرده اند. این چند قانونی مذهبی، دامنه دعوا و نزاع ها را به مرور بیشتر نموده؛ عاقبت اختلاف میان مجریان قانون مذهبی و شاکیان دعوا کننده می گردد و موجب هرج و مرج در جامعه و ادارات قضایی می شود.
اگر افغانستان از تجربه تاریخ مردم خودش و جامعه جهانی می آموخت، می باید اسلام عزیز شان را برای عبادت و نیاش های دینی ومذهبی نگهمیداشت و قانون اساسی، قانون قضایی و تمامی قانون های نهاد های اجتماعی را بنا به نیاز مندیهای جامعه می نوشت و ازین قانون پیروی می کرد. این اقدام موجب ضعف و به حاشیه راندن اسلام نمی گردید، بلکه باعث تقویه دادن اسلام میشد و در واقع اسلام را از قهقرایی نجات میداد.
حالا که شما می گوئید که نه، این نظر درست نیست، اسلام می باید در تمامی عرصه ها دخالت کند، برای اینکه اسلام در تمامی زمینه های فردی،سیاسی، اجتماعی حرفی برای گفتن دارد و طرحی برای امور دارد، قبل از اینکه دلسوزی به اسلام باشد، دشمنی بسیار عیان و عریان به اسلام است. زیرا اسلام را مثل مسیحیت،عابقت «لاته ناشسته» درست خواهد کرد و در نتیجه دورش خواهد انداخت. البته فرق مسیحیت در این است که آنها مسیحت را از زوال و نابودی نجات داد و از سیاست و حکومت داری کنار کشاند ولی فکر نمی کنم شما روحانیون آنقدر علم و ابتکار داشته باشید که از مسیحی ها پیروی بتوانید!
جمله آقای مظفری را در بحث تکرار می کنم:
«یک انسان دین دار حق دارد اولاً بداند که به چه دینی معتقد می شود به دینی که امر شخصی و درونی است و هیچ نمود عینی و خارجی در رفتار و کردار انسان ندارد، یا دینی که در همه کارهای فردی و اجتماعی او حق اظهار نظر و راهنمایی دارد؟».
بلی آقای مظفری! یک انسان دین دار حق دارد که نمود های عینی و خارجی دینش را در زندگی خصوصی و اجتماعی تماشاه کند و ببیند که مجریان دینی و حاکمان شرعی از داده های دینش؛ چه نحوی در امور روزمره، اجتماعی و دولت داری استفاده کرده اند. ببیند که طرح و حرف دینش به درد اجتماع داری و سیاست خورده است و یا نه؟ اگر به دردش خورده و از آن استفاده خوب شده است، باید چنین دینی را همیشه و برای همه ی امور به چنگ و دندان بگیرند. اما اگر دید که نه، این دین به درد کار های اجتماعی و سیاست کردن نمی خورد، جنبه دخالت در اجتماع و سیاست کردن اش را قلاج کند از آن به درد عبادت و تقویه روحی و روانی اش استفاده کند. اگر چنین کرد، به آن آدم دینی می شود یک انسان خردمند و عاقل نامید و اگر چنین نکرد و گفت که نه، این به درد می خورد اما در طول 1400 سال شریعت مداران خوب نبوده اند که از آن خوب استفاده کنند، دیگر نباید این آدم دیندار را، انسان خردگرا نامید. این آدم را باید بقول شما؛ مومن نامید که یکسره ایمان داشته باشد و نه عقل و خرد. زیرا از نظر روانی، ایمان داری محض موجب کاهش منطق و خرد می گردد و عاقبت از انسان برده می سازد. قسمت دیگری از نظر اقای مظفری را درج نموده تبصره می کنم:
«آیا این همان فتوای ایمان غیر دینی نیست که به جای احترام به عقیده و دین و باور کسی، باور او را تخطئه کرده و راه بر خلاف باور او را توصیه کند؟ آیا این همان استبداد رأی نیست که تلقی خود از دین را بر دیگران تحمیل نماید و بگوید آن چه من می فهمم فقط همین درست است و جز این هرچه هست نادرست است؟»
نه آقای مظفری این فتوا نیست، زیرا این فتوا جنبه صدمه زدن برای افراد و جامعه ندارد و هیچ بی احترامی ای را نسبت به عقیده افراد مرتکب نمی شود. زیرا توصیه این پیشنهاد این است که باور و عقیده خودش را برای خودش حفظ و نگهداری کند و آن را به دیگران که ضرری از آن عاید حال آنها شود، تحمیل نکند.
در رابطه با فهمی که اینجانب از مسئله دارم، فهم و نظر خصوصی نیست، بلکه چکیده ای از فهم خرد گرایی می باشد. این فهم و دانشی که من ازینجا و از آنجا آموخته ام محصول فکر و عقیده انسانهای خردگرا می باشد و انسانهای خردمند نه به کسی عقیده شان را تحمیل می نمایند و نه کدام زور و قدرتی دارند تا زمینه تحمیل چنین استبدادی را فراهم کنند. تازه تحمیل عقیده درست، بهتر از تزریق عقیده نادرست است که یک عمر اسیر آن باشد.
اینکه گفته اید آیا آقای باهنر حق ندارد برای حل مشکل فردی و اجتماعی راه حل پیشنهادی دین خود را مطرح کند؟ باید عرض کنم که چرا ایشان حق دارد. من که نگفته ام ایشان چنین حقی ندارد. نقد نظر آقای با هنر به معنای این نیست که من گفته باشم ایشان چنین حقی ندارد. همانگونه که ایشان حق دارد نظرات شان را مطرح کند، من هم حق دارم نظرات وی را به نقد بکشم. من هم حق دارم بگویم که راه حل های دینی آقای باهنر در عصر فعلی در هیچ محیطی کار برد علمی و عملی ندارد. (البته منظورم صرفاً پیشنهاد راه حل های دینی آقای باهنر است که عمدتاً از جانب آقای مظفری حمایت شده است، وگر نه من از طرح های علمی جامعه شناسانه آقای باهنر پشتیبانی می کنم) من هم حق دارم بگویم که طرح ها و راه حل های دینی ایشان نه مربوط به عصر کنونی است و نه هم کار برد عملی دارد.
تقریباً همه ی ارزشهای دینی که از دوره بدویت بجامانده در عصر فعلی دیگر قبیح دانسته می شود. در عرصه سیاسی،هم خلافت اسلامی دیگر منسوخ شده است و هم امارت اش و هم جمهوری اسلامی اش.
حتی ایمان داشتن به دین و مذهبی که از روی عقل و خرد نباشد دیگر زیبنده نمی باشد. شکنجه، شلاق زدن، دست بریدن،سنگسار کردن، از دره انداختن و غیره که از قوانین اسلامی است دیگر از جمله قبیحات است. حتی سوختاندن گنهکاران، نیش زدن مار و گژدم و تمامی شکنجه های جهنم که از دوره انسانهای جهالت بجا مانده و این شکنجه را به خدا نسبت می دهند، دیگر یک امر بسیار زشت محسوب می گردد. وقتی انسانهای فعلی چنین شکنجه ها را نمی پسنند، چطور ممکن است خدا این عمل بد را مجوز بدهد.
جمع کردن انسانها در یک اردوگاه بزرگ بنام بهشت نیز منطقی محسوب نمی گردد تا درین خانه فقط بخورند و بیاشامند و همراه حُر ها بهشتی که وظیفه همخوابه شدن با هزاران مرد را دارند، سات تیری کنند.
زنده بودن برای همیشه در بهشت نیز نوعی بردگی ابدی به حساب می آید و موجب خستگی و بیزاری ازین زندگی یک نواختی که جز خوردن و نوشیدن و همخوابه شدن وظیفه دیگری نباشد، می باشد.
در عرصه ایمان داری مذهبی و توصیه های اخلاقی مثل نماز خواندن، روزه گرفتن، دعا خواندن و سایر عبادات مذهبی نیز بلحاظ علم محاسبه و آمار گیری ها، جامعه اسلامی نسبت به باقی جامعه های انسانی بیشتر خلاف ها و تمرد از اخلاق انسانی را دارا می باشد. وقتی عبادات و مناجات بقول شریعتی تاثیر مثبت در زندگی آنها نداشه باشند، دیگر چه به درد می خورد.
از لحاذ علمی مسلمانان نسبت به سایر ادیان و مذاهب، در پائین ترین سطح قرار دارد. آنها بجای چسپیدن به علم ساینس، وهم و پندار های شان را علم می دانند و در بالاترین مراحل به اصطلاح علم شان، یا با کشتن و قتل عام انسانهای دیگر به مومنین شان امر جهاد می دهند و یا در مرحله دیگری به سنجش و مقایسه درجات حدس اکبر و حدس اصغر می پردازند!
در بخش فلسفی، کشور های اسلامی بجای تقویت دادن فلسفه، ایمان را فلسفی کرده اند آنها معتقد هستند که وظیفه فلسفه باید پیوند دادن عمیق دین با فلسفه باشند.در حالیکه بقول صاحبنظران، ایمان قطب مخالف فلسفه است.
بنا براین چه چیزی را آقای مظفری بعنوان طرح و راه حل های دینی پیشنهاد می کند که به درد جامعه فعلی و عصر فعلی بخورد؟ اینکه گفته شود خوب، خوب است و بد بد است که حرف اسلامی نیست، بشریت پنجهزار قبل این چیز ها را می گفت. مشکلات جامعه فعلی نوع حکومت داری است که اسلام چیزی برای گفتن ندارد. مشکلات فعلی نیاز بشر برای بهبود زندگی اقتصادی مردم است که اسلام طرحی برایش ندارد. مشکلات مردم آزادی های فردی و سیاسی است که اسلام به شدت مخالف آن است. مشکلات مردم آزادی عقیده، اندیشه و بیان است که اسلام برای جلوگیری از آن فتوای مرگ صادر می کند.نیاز مندی جامعه آزادی های سیاسی و دموکراسی است که عالمان دینی به شدت به آن مخالفت می ورزند و غیره و غیره..
از همینرو خصوصی سازی دین در عصر فعلی، یکی از نیازمندی های شدید بشر می باشد که باید برایش اهمیت داد و دین را از یک مهلکه نجات داد. شخصی سازی دین، تعصب، فرقه گرایی دینی، خشونت ها را از میان بر می دارد و برای انسانها یک فضای صلح و امنی خواهد ساخت که بدور از دهشت و وحشت و انتحار و انفجار زندگی کنند.
خصوصی سازی دین سبب می شود که انسانها به دین و مذهب شان به دیده نیک بنگرند و نسبت به عالمان دینی بد بین نشوند. قسمی که مردم فعلاً از روحانیون به شدت احساس نفرت و بیزاری می کند. در حالیکه سی سال قبل چنین نبود. دلیلش هم این بود که دین زیاد در عرصه اجتماع و سیاست کشانده نشده بود. مردم عالمان خود شان را دوست داشتتد. زیرا عالمان دینی از جایی صادر نشده بودند. برای مردم شان کار می کردند و دین داری را توام با مردم دوستی می دانستند. در حالکیه عالمان دینی صادراتی هستند و سیاست دین مداری را مقدم تر از مردم شان میدانند. مثلاً اگر در کویته پاکستان هزاران نفر از مردم هزاره توسط تروریست ها قتل عام شوند، یک روحانی مستقل را پیدا نخواهی کرد که روز قدس سیاسی شده را محکوم کند!
همین شیخ آصف محسنی را مثال می زنم که سی سال قبل برای کلیه هزاره های شیعه یک عالم خوب و دلسوز بود و نفوذ چشم گیری داشت. وقتی همراه ایران لین لین برقرار کرد و روحانی دیندار سیاسی شد، دیگر به ضد اش بدل شد. حالا نفرت هزاره های با سواد را می توانید از سایت ها علیه او بخوانید.
در سالهای اول به اصطلاح انقلاب، افراد مذهبی آخند دوست هم بودند ولی اکنون خیلی از افراد مذهبی ضد آخند هستند! دلیلش چیست؟ دلیلش این است که جمعی از آخند ها، دین پاک شان را برای شکم های ناپاک شان فروختند و دین را سیاسی شده و اجتماع زده ساختند. حالا شما اگر به سمت این مسیر در حرکت هستید و تجارب مردم را در نظر نمی گیرید، دین را در اجتماع و سیاست راه بدهید تا بعداً ببینید از پیشش چه می سازید!
البته آخند های ایران ثمره سیاست دین بازی اش را در قبال هزاره ها دیده اند. برای همین امر دارند جبران می کنند. پروژه مدرسه سازی آنها در افغانستان و تربیه نمودن آخند های پطلون پوش درین مدرسه ها، در خدمت جبران نفوذ از دسترفته و ترویج سیاست دین سازی در میان قشر تحصیل کرده ها است. آخند ها ایران میدانند که خطر ناک ترین قشر در میان مردم، معارف دیده ها و دانشگاهی رفته ها هستند. بقول آنها از میان این قشر، طاغوت زده، ملحد و غرب پرست می رویند. که از نظر ما، خردمند ببار می آید. چون آخند ها در میان این قشر بدلیل کار های تئوریک کم می آورند و از نفوذ دانشگاهیان می ترسند، از مدرسه هایی که ساخته اند، آخندی تولید می کنند که ظاهراً دکتر می گویند. این دکتر ها می توانند تا حدودی با دانشگاهی ها مقابله کنند و یا نفوذ آنها را در جامعه کم رنگ بسازند.
خلاصه برای کشادن دین در امر خصوصی انسانها، و راه نیافتن دین در عرصه های اجتماعی و سیاسی، امتیازت زیادی دارد. هر انسان دین دار خردمند و عاقل، باید از خصوصی سازی دین در میان افراد حمایت و پشتیبانی کند.
یکی از خصلت های منفی ما انسانهای جهان سومی این است که غرب ستیز هستیم و از غرب ستیزی بنیاد گرایان اسلامی تقلید می کنیم. غرب ستیزی از یک دیدگاه خرد ستیزی و منطق گریزی هم خوانده می شود. ما بجای اینکه از دانش و آگاهی کشور های غربی و از خردی که این مردمان کمایی کرده اند استفاده کنیم، نسبت به آنها تعصب می ورزیم و خود مان را به افتخارات تاریخی مان قناعت می دهیم. اگر به این امر تعصب نداشته باشیم مگر کجای این تجربه زهر دارد که مردم غرب دین را از سیایت جدا کرده اند و ما نتوانیم؟ آیا جدایی دین از دولت منجر به بی دینی افراد می شود؟ اگر چنین است پس چرا مسلمانان کشور های غربی بی دین نشده اند؟
یقیناً مسلمانانی که در کشور های غربی زندگی می کنند و با محیط اینجا منطبق شده اند به مراتب بهتر از مسلمانانی هستند که در کشور های دین سالار زندگی می کنند. من مدتی با پاکستانی ها در بیرمنگم انگلیس آشنا شدم. ابتدا فکر می کردم که آنها مثل پاکستانی هایی هستند که عموماً دوکه باز و بد معامله هستند اما کمی که از آشنایی ما گذشت، دیدم که آنها بگفته مردم، مسلمانان واقعی هستند. زیرا با وجودیکه نماز می کردند ولی هرگز تظاهر به دینداری و بدگویی دیگران نمی کردند. روزی دیدم خانم صاحب خانه ای که من در آنجا کار می کردم در یک اطاق خلوت مشغول نماز خواندن است. آنهم نماز دست باز شیعه. با دیدن این امر متعجب شدم .زیرا در طول چند ماهی که من با وی آشنایی پیدا کردم اصلاً اکت ها و تظاهر دینداری مسلمان مآبانه نمی کرد و حتا خود و دخترانش حجاب هم نداشتند.
پس از آن که باوی در باره مذهب چیز هایی می پرسیدم دوست نداشت اظهار نظر کنند. یک روز از من پرسید که پول کارم را که از خانه خواهرش را رنگ کرده بودم گرفته ام؟ گفتم بلی. گفت کم که نداده است. گفتم نه. باز تاکید کرد که سعی کن دروغ نگویی یک روز ازش می پرسم. دو دله شده جواب دادم مهم نیست اگر کمی کم داده باشد بلاخره قناعتم را گرفته است. گفت چقدر کم داده، گفتم صد از ششصد پوند، صد پوند کم داده است، فوراً موبایلش را گرفته زنگ زد اما خواهرش گوشی را نگرفت. عصبانی شده گفت بیا برویم در خانه اش. هرچه التماس کردم قبول نکرد و نیم ساعتی را با موتر رفتیم به خانه اش. وقتی زنگ خانه را بصدا در آوردیم، خواهرش در را باز کرد. بدون اینکه سلام و کلام مقدماتی بکند گفت که چرا پول کارگر را کم داده است، خواهرش بطرف من نگاه کرده هان و هون می کرد و توجیه اش برای خواهرش موجه جلوه نمی کرد. خواهرش گفت که فوراً صد پوند کارگر را بیاورد. وی هم با دست پاچگی پول را آورد و هرچه به خواهرش اسرار کرد که بخانه آمده چای بخورد، قبول نکرد.
روز دیگر از وی پرسیدم که چرا بخاطر یک کارگر با خواهرش چنین برخورد کرد. در جواب گفت که وی با حرام خوری دارد ایمانش را سُست می نماید و به حق خوری خود را عادت می دهد. ازین خاطر چنین کرده است!
ازین داستان نتیجه می گیریم که ایمان داری مذهبی در یک فضای سالم و انسانی است که بر عمل انسان تاثیر می نهد، نه با تبلیغات خشک مذهبی و با تظاهر به دیندادی و اسلامیزه کردن همه ی امور جامعه!
به همین دلیل جدایی دین از دولت و کنار راندن دین از عرصه های اجتماعی و سیاسی نه بی دینی محسوب می شود و نه هم نقش و نفوذ دین را کمرنگ می سازد. از نظر من بر اعتبار و حیثیت دین می افزاید. حال که شما می گوئید چنین نیست، پس مجالس گریه داری و به سر و صورت زنی، دعا و تزرع گری برپا کنید تا مردم دیندار شود! وقتی چنین دین دارانی تربیه کنید، دیگر خرد و منطقی نیز در میان انسانهای آن جامعه پیدا نمی توانید. مثلاً اگر به مردم اروپا بگویی که در افغانستان و ایران چند صد نفر با هم نشسته یک جا گریه و زاری می کنند، اولاً باور نمی کند ولی اگر ثابت کنی که چنین است، می گویند، پس اینها که مشغول گریه کردن بشکل جمعی هستند، مشکل روانی دارند و آدم های عادی نیستند!
حالا شما آخند ها که مخالف خصوصی شدن دین در امر شخصی افراد هستید، چنین مراسم مذهبی ماتم گری برپا دارید تا به دینداری کمک کند!
ادامه بحث در فرصت مناس
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 12:3 توسط علاقمندان وبلاک
|