افغانستان "شهر بی پرسان"
گذار از کودکي
اسد بودا
متن سخنراني در سومين کنفرانسِ سالانة جوانان
· 1. در دستورِ نشتِ امروز، عنوان سخنرانيام را «مشارکتِ جوانان در فرايندِ توسعه»، گذاشتهاند. من هنگامِ موافقتم برای شرکت در این نشست، از طریقِ امیل به مسئولینِ آن نوشتم که عنوانِ سخنرانیِ من «گذار از کودکی» است. به هرحال، در این فرصتِ کوتاهي که براي من اختصاص دارد، در مورد گذار از کودکی سخن خواهم گفت.
· 2. انتخابِ عنوان «گذار از کودکي»، بهجای «مشارکتِ جوانان در فرايندِ توسعه»، دلایلی دارد که به صورتِ اجمال به دو تای آنها اشاره میگردد:
· 1. 2. مفاهیمی چون «مشارکت»،«جوانان»، «توسعه»، «حقوقِ بشر»، «حقوقِ زن»، «دموکراسی» و مانندِ اینها در بازار افغانستان به نشانههای مبادلهپذیر با پول بدل شدهاند و در نتیجه سخنگفتن از آنها بیش از آنکه ماهیتِ فکری و اخلاقی داشته باشد، بعد کالایی و تجاری دارد. به سخنی دقیقتر در بازارِ تجاریِ امروز افغانستان، میان مفاهیم مذکور و تبلیغاتِ تجاریِ «اْونیکس»، «پشتَنیبانک» و «شرکتِ رحیمگردیزی»، تفاوتِ معناداری وجود ندارد. در تمامیِ آنها پول، اول و آخر و ظاهر و باطن است و کوشش میگردد با بهکارگیریِ نیرنگهای رنگارنگ مخاطبان را فریب دهند و پول به دستآورند.
· 2. .2. در فضای حاکم بر ذهنيتِ کنوني، انتخابِ عناوین بیش از آنکه از روی دقت و تامل باشد، براساس مسلمات و پیشفرضهای طرح میشوند که اغلب خطاست. یکی از این مسلمات که فراوان به کار برده میشود، «جوان» یا «جوانان» است. سخنگفتن از جوانان، امروز لقلقهي زبانِ هر روشنفکر و سیاستمدار و مطبوعاتچی و ملایِ مسجد و غیرذالک است. اما آیا بهراستی مفهوم جوان در افغانستان که «اجتماعِ بزرگ کودکان» را در خود جای داده واقعیتِ عینی و بیرونی دارد یا خیر؟ اگر دارد چگونه و به کدام معنا؟ میتوان این پرسش را به گونهی دیگر مطرح کرد: آیا جامعهی افغانستان توانسته است مرحلهی کودکیرا پشتِ سر بگذراند؟ در واقع تامل در مفهوم جوان و تردید در مورد به کاربردنِ آن در جامعة افغانستان به يک معنا تامل در بارة زیستجهانِ است که درونمایههای آنرا مسلماتِ بیبنیاد تشکیل میدهند.
· 3. برای روشنکردن این موضوع ناگزیرم به زبان سرد و شیطانیِ فلسفه پناه ببرم و فارغ از حس وطنپرستی و البته وفادار به حقیقت با شما سخن بگویم. پرداختن به موضوع جوان از این منظر، زمينهي طرحِ معنادار یک فرضیهی رادیکال را فراهم ميسازد که ميتوان در مورد صحت و سقم آن با هم گفتوگو کرد: به نظر میرسد جامعهی افغانستان در دورانِ کودکی به سر میبرد. افغانستان سرزمینی است که اجتماع بزرگ از کودکان را در خود جای داده است. سخنگفتن از جوان در این جامعه که هنوز مرحلهی کودکیرا پشتِ سر نگذاشته خطا و از نوع خیالبافیهای شاعرانهو ملا نصرالدینیِ «اقبال لاهوری» است که اسلامرا قلبِ جهان و تمدنِ بشری میپنداشت و افغانستانرا «قلبِ آسیا». اکنون، اما، پوچی این ادعا بر همگان روشن است: اسلام حاشیهی کوچکی در متنِ جهان و تمدنِ بشری است و افغانستان گندابِ مرگباری که نه با «فسادِ» آن آسیا فاسد شده است و نه از «گشاد» آن آسیا گشاد خواهد شد.
· 4. کوشش ميکنم به وعدهی خود وفادار بوده و تا آنجا که وقت اجازه ميدهد، موضوع بحثم را در چاچوب تئوریک و به صورتِ فلسفي دنبال نمایم. چارچوب تئوریکِ این بحث دیدگاه «ایمانوئل کانت» است و با استناد به مفهومِ «صغارت» و «کودکی» در اندیشهی کانت و بهصورت مشخص «در پاسخ به پرسشِ روشنگری: روشنگری چیست؟ (سیام سپتامبر 1784)»، توضیح خواهم داد جامعة افغانستان، جامعهی روشننشدهای است که «عزم و شهامتِ بهکارگیریِ فهم خود بدونراهنمای دیگری» را ندارد و با خرسندیِ تمام کوشش میکند «همواره کودک باقی بماند.» اگر به خانههای بیریخت و رنگارنگِ شهر کابل دقت کنید، بهروشنی پیمیبرید که کابل بیش از آنکه قد و قوارهی یک پایتخت را داشتهباشد، شبیهِ «کودکستان» است و سیمایِ بهتمام کودکانه و عروسکی دارد. از نظر روشی، رویکرد من به این موضوع، یک رویکرد هرمنوتیکی و تاویلی خواهد بود. این بدان معنا نیست که ما کانت را «هرمنوتسین» و تاويلگرا بپنداریم، رویکرد هرمنوتیکی به این معنا که میتوان تاویلها و تفسیرهای متفاوتي از مفاهیم چون جوانی و کودکی ارائه کرد؛ تاویلهای که امکان دارد با چارچوبِ ذهنی حاکم بر افغانستان قرابتی چندانی نداشته باشند. جوانی، گذار از مرحلهی کودکی و در واقع نوعی «بلوغ» است، اما میتوان «بلوغ» را به گونههای متفاوت تاویل کرد: بلوغِ جسمی، بلوغِ شرعی و فقهی، بلوغِ ذهنی و عقلی و تا آنجا که بهتاریخ و فرهنگ ارتباط پیدا میکند، بلوغ تاریخی و تمدنی. بلوغ جسمی را به بیداریِ انگیزههای جنسی تفسیر کردهاند و بلوغ فقهی را نهسال برای دختران و 15 سال برای پسران و البته در قوانینِ مدرن و سکولار تلاش ميگردد تفاوتي ميان بلوغ سنی دختران و پسران وجود نداشته باشد.
· 5. بلوغ سني، جسمی و فقهی از آنجا که بیشتر جنبهی زیستی و فیزیولوژیک دارند، ربطی به بحثِ امروز من ندارند. بیداریِ انگیزههای جنسی را از آنجا که میان انسان و حیوان مشترک است، نمیتوان ویژگیِ نابِ انسانی دانست و بنابراین نمیتواند سنجیدار گذار از کودکی باشد. بلوغِ فقهی چه بر مبنای سن و چه بر مبنای عادتِ ماهانه و روییدن مو در اندامِ جنسی و زیر بغل و ریش و سبیل و به اصطلاح مردم ما «بروت»، نیز از آنجا که در پیوستار میان قرارداد و فیزیولوژی قرار دارد، نمیتواند سنجندارِ بلوغِ انسانی قرار گیرد. بحثهاي آماري ناظر بر ساختارجمعيتي، بلوغ و جواني را بر مبناي رشد جسمي و قراردهاي هاي قانوني و فقهي ميسنجند. خطاست، اما، اگر تصور شود هرکس ریشش دراز تر و بدنش پشمالوتر، عاقلتر و بالغتر. منطقِ اندازهگیریِ انسانیتِ انسانها براساس بلندی ریش و پیچشهای سبیل، یک منطق طالبانی است؛ منطقی که براساس آن بز، گربه، شیر و دیگر حیواناتِ پشمالو نیز میتواند بالغ و عاقل تلقی شوند. گذار از کودکی و رسیدنِ انسان به مرحلهيِ بلوغِ انسانی، میبایست براساس ویژگیهای خاص انسانی توضیح داده شود: تفکر. در اینجاست که دیدگاه کانت که گذار از کودکی و رسیدن به مرحلهی بلوغ را نه براساس ویژگیهای زیستی و سنی و یا قرار دادِ فقهی، بلکه با سنجیدارِ نیروی عقل و تفکر، این ویژگیِ انسانی تحلیل کرده است، چارچوبِ روشنی را برای درکِ این موضوع فراهم میسازد.
· 6. بهتر است از خط تئوريک بحث دور نشويم. کانت در «روشنگری چیست؟» از نوعی «کودکیِ خودخواسته» سخن میگوید که به نظر میرسد بازرترین مصداقِ آن در دنیایِ امروز افغانستان است. کودکیِ خودخواسته، کودکی است که انسانخودش بر خویش تحمیل میکند. از نظر کانت کودکی و «صغارت، ناتوانی در بهکاربردنِ فهم خود بدون راهنمای دیگری است. این صغارت خود-تحمیلی است اگر علتِ آن نه در سفیهبودن، بلکه در فقدانِ عزم و شهامت در بهکارگیری فهم بدون دیگری باشد.» بنابراین کودکی امرجسمانی نیست، ناتوانیِ انسان از بهکارگیری نیروی عقل و تفکر است. اما چرا انسانها به این کودکیِ خواسته روی میآورند؟ کانت معتقد است که «تنبلی و بزدلی دلایلی هستند بر اینکه چرا بخشِ بزرگی از انسانها، زمانی طولانی پس از آنکه طبیعت، آنانرا به بلوغِ جسمانی رسانده و از یوغِ قیمومیتِ دیگران آزاد کرده است همچنان با خرسندی در همهی عمر صغیر میمانند؛ و نیز بههمین دلایل است که چرا برای دیگران آسان است که خود را قیمِ آنان کنند.» انسانها یا به دلیل تنبلی کودکی را میخواهند، زیرا به کارگیری قوهي فهم مستلزم رنج و ریاضت است و یا آنکه بزدلاند، شجاعتِ اندیشدن و تفکرورزی را ندارند و از بهکارگيري نيروي فهم ميترسند. تنبلی و ترسویی سبب میگردد که انسانها در همهی عمر کودک باقی بمانند و در نتیجه «قیمهای که از سرِ خیرخواهی، سرپرستیِ انسانهای صغیر را بهعهده گرفتهاند زود در مییابند که بخشِ اعظم بشر، گام برداشتن به سویِ بلوغ ذهنیرا نه تنها دشوار، بلکه بسیار خطرناک میدانند.»
· 7. نکتهی مهمی که تا حدی زیادی با واقعيتهاي جامعة افغانستان ارتباط دارد و بحثِ امروز را روشنتر ميکند، تاکیدي است که از سوي کانت مبنی بر پیوندِ درونیِ «دین» و «کودکی» صورت ميگيرد. از نظر او فرمانروایان نمیتوانند در امورِعلمی و هنری قیمِ و ولیِ امر اتباعِ شان باشند، زیرا امور علمی و هنری به تفکر و سختکوشی نیاز دارد. جا زدن در مقام وجدانِ دینی، اما برای آنها دشوار نیست. کانت اظهار ميدارد که «من کانونِ روشنگری را امورِ دینی دانستهام؛ یعنی روشنگری را خروج از صغارتی دانسته ام که خود بر خویش، بیش از همه در امورِ دینی، تحمیل کرده است؛ زیرا نخست اینکه فرمانروایانِ ما هیچ علاقهای ندارند که در امور هنری و علوم، نقش قیمِ اتباعِ شانرا بر عهده بگیرند. دوم اینکه صغارتِ دینی هم زیانبارترین و هم ننگینترین نوعِ صغارت است.(تاکید از من است)» بيترديد توضيح کانت در مورد پيوندِ دين و کودکيِ خودخواسته از اين راز پرده بر ميدارد که چرا ملاها و حاکمان توانستهاند با توسل به امورديني قيوميتِ شانرا بر مردم استمرار بخشند. روشنترين دليلش اين است که گفتارهايِ ديني، اغلب تکرار بيمعناي الفاظ هستند و معناي خاصيرا تداعي نميکند. فيالمثل اين ادعاي ديني که «خداوند در همهجا هست و در هيچ جا نيست»، حتي اگر هزارن توجيه کلامي و منطقي شود، باز هم معنايي را نميرساند ولي در جوامعي که کودکي طبعيتِ ثانونويِ آنها شده کمتر مورد چون و چرا قرار ميگيرد. دين از طريق خلق اعتقاداتِ جزمي کودکي را که امر تاريخي و گذاراست، به امر دايمي بدل ميکند.
· 8. اگر بلوغ را «بهکاربردنِ فهم خود بدون راهنمای دیگری» بدانيم، در اين صورت سخن گفتن از جوان و بلوغِ ذهني و فکري در جامعة افغانستان بيمعنا خواهد بود. نيروي فهم و عقلرهاييبخش در جامعة افغانستان بهکلي تعطيل است. اگر در چارچوب تئوريکِ موضوعرا تحليل کنيم، ميتوان گفت که جامعة که نيروي فکر و خرد در آن تعطيل است، نه به صورت آزاد و مستقل، تنها در پناهِ يک قيم ميتواند زندگي کند. وابستگي به قيموميت بيروني، تاريخ استبداد در افغانستان را توضيح ميدهد و البته حاکميت استبداد را ميتوان معلول کودکي خواسته و ناتواني از بهکارگيري نيروي فهم و خرد دانست. درست به همين دليل است که نياز قيم داريم؛ـ قيمي که حافظ امنيتِ و مدافع جان ما باشد، قيمي که امکانات فني و غذايي دولتِ ما را تامين کند؛ قيمهاي که براي دولت طراحي کنند. دونرهاي که نهادهاي مدنيِ ما را در راه گسترش و تقويتِ صلح و دموکراسي ياري رساند. ما نيروي فهم خود را به دليل ترس و تنبلي تعطيل کردهايم، ما شهامتِ بهکارگيري نيروي فهم خود را نداريم؛ کودکاني هستيم که کتابهاي ديني به جاي فهم ما عمل ميکنند، ملاها بهجاي وجدانِ ما و خرسنديم از اينکه تماميِ عمر ما در کودکي ميگذرد. تاويل تقويمي کودکي خطاست. ما از نظر ذهني در مرحلهي کودکي بهسر ميبريم. اغلب گام برداشتن به سوي بلوغِ ذهني را نه تنها دشوار، بلکه حرام و بسيار خطرناک ميدانند: «مردم افغانستان، از نظر ذهني و تاريخي به معناي واقعي کلمه در مرحلهي کودکي به سر ميبرند.»
· 9. سخنِ پاياني اينکه نبايد وضعيتِ کودکي را طبيعي تلقي کرد. گذار از کودکي سخت و دشوار، اما، ناميسر نيست. اگر تنبلي و بزدلي را مهمترين دلايل کودکي بدانيم، با سختکوشي و شجاعتپيشهکردن و نترسيدن از طرح ايدهها و پرسشهاي نو، ميتوان اين کودکيِ خود خواستهرا پشت سر گذاشت. به کاربردن فهم خود، به چالشکشيدنِ مسلمات و عملکردن بدونِ راهنمايي ديگري، يک ضرورت است. نبايد انتظاري کتابي را داشت که بهجاي فهم ما عمل کند و يا ملاي غمگساري که تصور ميرود کليد آسمانها بهدست اوست. اين کودکي «خود- تحميلي»اي که ما را به حقير ترين مردمِ دنيا بدل کرده است و هرکسي در دنياي امروز براي ما نقش قيم و سرپرسترا بازي ميکند، نه با رشد جسم و ريش پشم و سن، بلکه با بلوغ ذهني و فکري پايان مييابد.
منبع www.urozgan.org· 2. انتخابِ عنوان «گذار از کودکي»، بهجای «مشارکتِ جوانان در فرايندِ توسعه»، دلایلی دارد که به صورتِ اجمال به دو تای آنها اشاره میگردد:
· 1. 2. مفاهیمی چون «مشارکت»،«جوانان»، «توسعه»، «حقوقِ بشر»، «حقوقِ زن»، «دموکراسی» و مانندِ اینها در بازار افغانستان به نشانههای مبادلهپذیر با پول بدل شدهاند و در نتیجه سخنگفتن از آنها بیش از آنکه ماهیتِ فکری و اخلاقی داشته باشد، بعد کالایی و تجاری دارد. به سخنی دقیقتر در بازارِ تجاریِ امروز افغانستان، میان مفاهیم مذکور و تبلیغاتِ تجاریِ «اْونیکس»، «پشتَنیبانک» و «شرکتِ رحیمگردیزی»، تفاوتِ معناداری وجود ندارد. در تمامیِ آنها پول، اول و آخر و ظاهر و باطن است و کوشش میگردد با بهکارگیریِ نیرنگهای رنگارنگ مخاطبان را فریب دهند و پول به دستآورند.
· 2. .2. در فضای حاکم بر ذهنيتِ کنوني، انتخابِ عناوین بیش از آنکه از روی دقت و تامل باشد، براساس مسلمات و پیشفرضهای طرح میشوند که اغلب خطاست. یکی از این مسلمات که فراوان به کار برده میشود، «جوان» یا «جوانان» است. سخنگفتن از جوانان، امروز لقلقهي زبانِ هر روشنفکر و سیاستمدار و مطبوعاتچی و ملایِ مسجد و غیرذالک است. اما آیا بهراستی مفهوم جوان در افغانستان که «اجتماعِ بزرگ کودکان» را در خود جای داده واقعیتِ عینی و بیرونی دارد یا خیر؟ اگر دارد چگونه و به کدام معنا؟ میتوان این پرسش را به گونهی دیگر مطرح کرد: آیا جامعهی افغانستان توانسته است مرحلهی کودکیرا پشتِ سر بگذراند؟ در واقع تامل در مفهوم جوان و تردید در مورد به کاربردنِ آن در جامعة افغانستان به يک معنا تامل در بارة زیستجهانِ است که درونمایههای آنرا مسلماتِ بیبنیاد تشکیل میدهند.
· 3. برای روشنکردن این موضوع ناگزیرم به زبان سرد و شیطانیِ فلسفه پناه ببرم و فارغ از حس وطنپرستی و البته وفادار به حقیقت با شما سخن بگویم. پرداختن به موضوع جوان از این منظر، زمينهي طرحِ معنادار یک فرضیهی رادیکال را فراهم ميسازد که ميتوان در مورد صحت و سقم آن با هم گفتوگو کرد: به نظر میرسد جامعهی افغانستان در دورانِ کودکی به سر میبرد. افغانستان سرزمینی است که اجتماع بزرگ از کودکان را در خود جای داده است. سخنگفتن از جوان در این جامعه که هنوز مرحلهی کودکیرا پشتِ سر نگذاشته خطا و از نوع خیالبافیهای شاعرانهو ملا نصرالدینیِ «اقبال لاهوری» است که اسلامرا قلبِ جهان و تمدنِ بشری میپنداشت و افغانستانرا «قلبِ آسیا». اکنون، اما، پوچی این ادعا بر همگان روشن است: اسلام حاشیهی کوچکی در متنِ جهان و تمدنِ بشری است و افغانستان گندابِ مرگباری که نه با «فسادِ» آن آسیا فاسد شده است و نه از «گشاد» آن آسیا گشاد خواهد شد.
· 4. کوشش ميکنم به وعدهی خود وفادار بوده و تا آنجا که وقت اجازه ميدهد، موضوع بحثم را در چاچوب تئوریک و به صورتِ فلسفي دنبال نمایم. چارچوب تئوریکِ این بحث دیدگاه «ایمانوئل کانت» است و با استناد به مفهومِ «صغارت» و «کودکی» در اندیشهی کانت و بهصورت مشخص «در پاسخ به پرسشِ روشنگری: روشنگری چیست؟ (سیام سپتامبر 1784)»، توضیح خواهم داد جامعة افغانستان، جامعهی روشننشدهای است که «عزم و شهامتِ بهکارگیریِ فهم خود بدونراهنمای دیگری» را ندارد و با خرسندیِ تمام کوشش میکند «همواره کودک باقی بماند.» اگر به خانههای بیریخت و رنگارنگِ شهر کابل دقت کنید، بهروشنی پیمیبرید که کابل بیش از آنکه قد و قوارهی یک پایتخت را داشتهباشد، شبیهِ «کودکستان» است و سیمایِ بهتمام کودکانه و عروسکی دارد. از نظر روشی، رویکرد من به این موضوع، یک رویکرد هرمنوتیکی و تاویلی خواهد بود. این بدان معنا نیست که ما کانت را «هرمنوتسین» و تاويلگرا بپنداریم، رویکرد هرمنوتیکی به این معنا که میتوان تاویلها و تفسیرهای متفاوتي از مفاهیم چون جوانی و کودکی ارائه کرد؛ تاویلهای که امکان دارد با چارچوبِ ذهنی حاکم بر افغانستان قرابتی چندانی نداشته باشند. جوانی، گذار از مرحلهی کودکی و در واقع نوعی «بلوغ» است، اما میتوان «بلوغ» را به گونههای متفاوت تاویل کرد: بلوغِ جسمی، بلوغِ شرعی و فقهی، بلوغِ ذهنی و عقلی و تا آنجا که بهتاریخ و فرهنگ ارتباط پیدا میکند، بلوغ تاریخی و تمدنی. بلوغ جسمی را به بیداریِ انگیزههای جنسی تفسیر کردهاند و بلوغ فقهی را نهسال برای دختران و 15 سال برای پسران و البته در قوانینِ مدرن و سکولار تلاش ميگردد تفاوتي ميان بلوغ سنی دختران و پسران وجود نداشته باشد.
· 5. بلوغ سني، جسمی و فقهی از آنجا که بیشتر جنبهی زیستی و فیزیولوژیک دارند، ربطی به بحثِ امروز من ندارند. بیداریِ انگیزههای جنسی را از آنجا که میان انسان و حیوان مشترک است، نمیتوان ویژگیِ نابِ انسانی دانست و بنابراین نمیتواند سنجیدار گذار از کودکی باشد. بلوغِ فقهی چه بر مبنای سن و چه بر مبنای عادتِ ماهانه و روییدن مو در اندامِ جنسی و زیر بغل و ریش و سبیل و به اصطلاح مردم ما «بروت»، نیز از آنجا که در پیوستار میان قرارداد و فیزیولوژی قرار دارد، نمیتواند سنجندارِ بلوغِ انسانی قرار گیرد. بحثهاي آماري ناظر بر ساختارجمعيتي، بلوغ و جواني را بر مبناي رشد جسمي و قراردهاي هاي قانوني و فقهي ميسنجند. خطاست، اما، اگر تصور شود هرکس ریشش دراز تر و بدنش پشمالوتر، عاقلتر و بالغتر. منطقِ اندازهگیریِ انسانیتِ انسانها براساس بلندی ریش و پیچشهای سبیل، یک منطق طالبانی است؛ منطقی که براساس آن بز، گربه، شیر و دیگر حیواناتِ پشمالو نیز میتواند بالغ و عاقل تلقی شوند. گذار از کودکی و رسیدنِ انسان به مرحلهيِ بلوغِ انسانی، میبایست براساس ویژگیهای خاص انسانی توضیح داده شود: تفکر. در اینجاست که دیدگاه کانت که گذار از کودکی و رسیدن به مرحلهی بلوغ را نه براساس ویژگیهای زیستی و سنی و یا قرار دادِ فقهی، بلکه با سنجیدارِ نیروی عقل و تفکر، این ویژگیِ انسانی تحلیل کرده است، چارچوبِ روشنی را برای درکِ این موضوع فراهم میسازد.
· 6. بهتر است از خط تئوريک بحث دور نشويم. کانت در «روشنگری چیست؟» از نوعی «کودکیِ خودخواسته» سخن میگوید که به نظر میرسد بازرترین مصداقِ آن در دنیایِ امروز افغانستان است. کودکیِ خودخواسته، کودکی است که انسانخودش بر خویش تحمیل میکند. از نظر کانت کودکی و «صغارت، ناتوانی در بهکاربردنِ فهم خود بدون راهنمای دیگری است. این صغارت خود-تحمیلی است اگر علتِ آن نه در سفیهبودن، بلکه در فقدانِ عزم و شهامت در بهکارگیری فهم بدون دیگری باشد.» بنابراین کودکی امرجسمانی نیست، ناتوانیِ انسان از بهکارگیری نیروی عقل و تفکر است. اما چرا انسانها به این کودکیِ خواسته روی میآورند؟ کانت معتقد است که «تنبلی و بزدلی دلایلی هستند بر اینکه چرا بخشِ بزرگی از انسانها، زمانی طولانی پس از آنکه طبیعت، آنانرا به بلوغِ جسمانی رسانده و از یوغِ قیمومیتِ دیگران آزاد کرده است همچنان با خرسندی در همهی عمر صغیر میمانند؛ و نیز بههمین دلایل است که چرا برای دیگران آسان است که خود را قیمِ آنان کنند.» انسانها یا به دلیل تنبلی کودکی را میخواهند، زیرا به کارگیری قوهي فهم مستلزم رنج و ریاضت است و یا آنکه بزدلاند، شجاعتِ اندیشدن و تفکرورزی را ندارند و از بهکارگيري نيروي فهم ميترسند. تنبلی و ترسویی سبب میگردد که انسانها در همهی عمر کودک باقی بمانند و در نتیجه «قیمهای که از سرِ خیرخواهی، سرپرستیِ انسانهای صغیر را بهعهده گرفتهاند زود در مییابند که بخشِ اعظم بشر، گام برداشتن به سویِ بلوغ ذهنیرا نه تنها دشوار، بلکه بسیار خطرناک میدانند.»
· 7. نکتهی مهمی که تا حدی زیادی با واقعيتهاي جامعة افغانستان ارتباط دارد و بحثِ امروز را روشنتر ميکند، تاکیدي است که از سوي کانت مبنی بر پیوندِ درونیِ «دین» و «کودکی» صورت ميگيرد. از نظر او فرمانروایان نمیتوانند در امورِعلمی و هنری قیمِ و ولیِ امر اتباعِ شان باشند، زیرا امور علمی و هنری به تفکر و سختکوشی نیاز دارد. جا زدن در مقام وجدانِ دینی، اما برای آنها دشوار نیست. کانت اظهار ميدارد که «من کانونِ روشنگری را امورِ دینی دانستهام؛ یعنی روشنگری را خروج از صغارتی دانسته ام که خود بر خویش، بیش از همه در امورِ دینی، تحمیل کرده است؛ زیرا نخست اینکه فرمانروایانِ ما هیچ علاقهای ندارند که در امور هنری و علوم، نقش قیمِ اتباعِ شانرا بر عهده بگیرند. دوم اینکه صغارتِ دینی هم زیانبارترین و هم ننگینترین نوعِ صغارت است.(تاکید از من است)» بيترديد توضيح کانت در مورد پيوندِ دين و کودکيِ خودخواسته از اين راز پرده بر ميدارد که چرا ملاها و حاکمان توانستهاند با توسل به امورديني قيوميتِ شانرا بر مردم استمرار بخشند. روشنترين دليلش اين است که گفتارهايِ ديني، اغلب تکرار بيمعناي الفاظ هستند و معناي خاصيرا تداعي نميکند. فيالمثل اين ادعاي ديني که «خداوند در همهجا هست و در هيچ جا نيست»، حتي اگر هزارن توجيه کلامي و منطقي شود، باز هم معنايي را نميرساند ولي در جوامعي که کودکي طبعيتِ ثانونويِ آنها شده کمتر مورد چون و چرا قرار ميگيرد. دين از طريق خلق اعتقاداتِ جزمي کودکي را که امر تاريخي و گذاراست، به امر دايمي بدل ميکند.
· 8. اگر بلوغ را «بهکاربردنِ فهم خود بدون راهنمای دیگری» بدانيم، در اين صورت سخن گفتن از جوان و بلوغِ ذهني و فکري در جامعة افغانستان بيمعنا خواهد بود. نيروي فهم و عقلرهاييبخش در جامعة افغانستان بهکلي تعطيل است. اگر در چارچوب تئوريکِ موضوعرا تحليل کنيم، ميتوان گفت که جامعة که نيروي فکر و خرد در آن تعطيل است، نه به صورت آزاد و مستقل، تنها در پناهِ يک قيم ميتواند زندگي کند. وابستگي به قيموميت بيروني، تاريخ استبداد در افغانستان را توضيح ميدهد و البته حاکميت استبداد را ميتوان معلول کودکي خواسته و ناتواني از بهکارگيري نيروي فهم و خرد دانست. درست به همين دليل است که نياز قيم داريم؛ـ قيمي که حافظ امنيتِ و مدافع جان ما باشد، قيمي که امکانات فني و غذايي دولتِ ما را تامين کند؛ قيمهاي که براي دولت طراحي کنند. دونرهاي که نهادهاي مدنيِ ما را در راه گسترش و تقويتِ صلح و دموکراسي ياري رساند. ما نيروي فهم خود را به دليل ترس و تنبلي تعطيل کردهايم، ما شهامتِ بهکارگيري نيروي فهم خود را نداريم؛ کودکاني هستيم که کتابهاي ديني به جاي فهم ما عمل ميکنند، ملاها بهجاي وجدانِ ما و خرسنديم از اينکه تماميِ عمر ما در کودکي ميگذرد. تاويل تقويمي کودکي خطاست. ما از نظر ذهني در مرحلهي کودکي بهسر ميبريم. اغلب گام برداشتن به سوي بلوغِ ذهني را نه تنها دشوار، بلکه حرام و بسيار خطرناک ميدانند: «مردم افغانستان، از نظر ذهني و تاريخي به معناي واقعي کلمه در مرحلهي کودکي به سر ميبرند.»
· 9. سخنِ پاياني اينکه نبايد وضعيتِ کودکي را طبيعي تلقي کرد. گذار از کودکي سخت و دشوار، اما، ناميسر نيست. اگر تنبلي و بزدلي را مهمترين دلايل کودکي بدانيم، با سختکوشي و شجاعتپيشهکردن و نترسيدن از طرح ايدهها و پرسشهاي نو، ميتوان اين کودکيِ خود خواستهرا پشت سر گذاشت. به کاربردن فهم خود، به چالشکشيدنِ مسلمات و عملکردن بدونِ راهنمايي ديگري، يک ضرورت است. نبايد انتظاري کتابي را داشت که بهجاي فهم ما عمل کند و يا ملاي غمگساري که تصور ميرود کليد آسمانها بهدست اوست. اين کودکي «خود- تحميلي»اي که ما را به حقير ترين مردمِ دنيا بدل کرده است و هرکسي در دنياي امروز براي ما نقش قيم و سرپرسترا بازي ميکند، نه با رشد جسم و ريش پشم و سن، بلکه با بلوغ ذهني و فکري پايان مييابد.
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 9:14 توسط علاقمندان وبلاک
|