کتابهای زندانی در کتابخانهء ما



از محمد هادی با هنر
دیریست که دانشجویان آروزی یک کتابخانه را  داشتند که ما باید کتابخانه ای مجهز داشته باشیم . کتابخانه که مجهز و مدرن که دانشجویان بتوانند از کتابهایش استفاده کنند. به همین اساس کتاب های را جمع آوری کردیم تا روزی یک کتابخانه داشته باشیم.
چندی محل کتابهای ما بالا خانه دکان ها بود که از آنجا در اختیار خوانندگان قرار می گرفت. به همین بابت ما پولی را بابت کرایه دکان به دکان دار می پرداختیم. و همین حسرت ما را به ساختن کتابخانه بیشتر می کرد.  به همین آروز کتابخانه ای هم تاسیس شد. روز های را به یاد دارم که ما در جستجویی کتاب برای کتابخانه از خانه خود کتاب می آوردیم تا در قفسه کتابخانه مانده شود و تعداد شان زیاد به نظر برسد.
به هر حال ما جمعی دانشجویان با همکاری عده دوستان از خارج از انجمن کتابخانه ای را براه انداختیم  و برای مسئول کتابخانه یک مبلغی را به نام عضویت انجمن براه انداختیم. به همین اساس کتابخانه تا یک مدتی برای دوستان باز بود. عده یی دوستان در خارج هم برای کتابخانه امکاناتی را وعده داده بود که نمیدانم به دلایلی نامعلومی این وعده ها فراموش شد.
تعداد کتاب کتابخانه کمی افزوده شد ولی  کتابخانه همچنان به کم کاری دوستان و بی توجهی مسدود گردید که هنوز هم مسدود است. ساختمان سفید رنگ در نمایی بسیار قشنگ و درب  همیشه بسته کتابخانه و کتابهای در حصار این زندان و زندانیان که هیچ کسی به دیدنش نمی رود، قرار دارد که هر لحظه با دیدنش درد ما را تازه تر می کند. من هر لحظه که چشمانم به این ساختمان و کتابهای در حصار آن را می بینم با خود می گویم ایکاش چنین کتابخانه ای نمی داشتیم تا حسرت آن را به دل می داشتیم و حالا که هیچ آرزویی برایی بهبودی آن نداریم.
روزهای به این می اندیشیدیم که چه کتابخانه ای داشته باشیم که حد اقل اگر که روزگاری ما بی کتاب بودیم و حسرت نداشتن کتاب را میخوردیم، حد اقل دوستان دیگر که در راستایی رشد و آمادگی ذهنی قرار دارد دیگر حسرت این را نخورد. ولی با چه کلماتی در باره کار فعلی خود دید و آن را توجییه کرد. تعدادی از این کتاب ها که در این کتابخانه زندانی هست اگر به اینجا نمی آمد حد اقل در خانه ما می بود که فقط اعضایی فامیل ما خواهر و برادر خورد ما از آن استفاده می کرد. ولی حالا هیچ کسی از آن استفاده نمی کند.
نه ما و اعضایی فامیل ما و نه هیچ کس دیگر