نه به‌خاطره می‌ماند نه به رومان و داستان و نه ... جالب برایم آنست که با نوشتن شاید بتوان ذهن و روحیه‌ام را که گاهی آزار می‌دهد، آرام ساخت لذا هست که نوشته عامل دل خوشی‌ام که مرا شوق زندگی می‌دهد و روحیه می‌بخشد که با ناراحتی کنار بیایم، می‌باشد. آخرین روزم در مکتب خانگی نیز برایم جالب است در اطراف و محلات مسایل دینی در" مسجد" تدریس می‌گردد که آنرا بنام "مکتب خانگی " یاد می‌نمایند. من‌هم در مکتب خانگی درس می‌خواندم البته نه از روی علاقه‌ی شخصی بل براساس جبر فامیل. اگر به‌درس‌های مکتب خانگی نمی‌رفتم حتماً چندین کوتک محکم هر شب نصیبم می‌شد. واقعاً از حق نگزریم; هرکسی اگر در مکتب آخندی " خانگی" درس خوانده باشد، حتماً از برخورد های نادرست و (قاف پایی) آخندها مستفید شده اند. مقصود از  "آخرین روزم در مکتب آخندی  " آنست‌که از آن روز به بعد با جناب آخند خدا حافظی نموده و دیگر هرگز در نزدش درس نخواندم. ماجرا از آنجا ناشی می‌شود که آخند ها طبق معمول با هیچ میتود درسی و روش‌های تدریس آشنا نیستند. از منظر علم تعلیم و تربیه هتک حرمت، لت و کوب شاگرد و برخوردهای خشونت‌آمیز در برابر آنها قطعاً مجاز نمی‌باشد زیرا در چنین وضعیت نه‌تنها که یادگیری صورت نمی‌گیرد بلکه شاگرد تبدیل به یک انسان عقده مند شده وبا کسب همین ویژگی‌ها تقدیم جامعه می‌شود اما برعکس در اطراف و محلات بهترین آخند کسی است که شاگرد را خوب حسابی (قاف پایی) بزند تا فریادش به قول خود شان تا آسمان هفتم برسد. هم‌چنان دانشمندان برای معلم خوب ویژگی‌های چون تسلط بالای موضوع، مهربان بودن، داشتن مهارت لازم برای درک خصوصیات و تفاوت‌های فردی شاگردان و ده‌ها خصیصه‌های دیگر که مستلزم تدریس و یادگیری بهتر است، نسبت می‌دهند اما آنها فاقد و مستثنا از این ویژگی‌ها می‌باشند. من و دوست عزیزم (محمد آصیف جان) یادش بخیر نمی‌دانم در کجا زندگی می‌کند من به احترام‌اش سر ِ تعظیم فرو می‌آورم و درود می‌فرستم. ما هم درس بودیم یک‌جا درس‌خواندن می‌رفتیم با هم‌دیگر در اجرای کارها کمک می‌کردیم و بیشترین وقت را یک‌جا سپری می‌نمودیم. در واقع من و او که از زندگی تکراری هر روز خسته شده بودیم روزی از روزها به احتمال اغلب در اواخیر فصل خزان و شروع زمستان بود که با هم به‌توافق رسیدم تا یک روز بجای مکتب و آخند به‌جای بهتری به تفریح برویم. فردای همان‌روز کتاب‌های مانرا بدست برادر کوچک دوستم سپرده و گفتیم شما بروید ما به تعقیب تان می‌آیم بعد از آن در مرکز ولسوالی جاغوری (سنگ‌ماشه) به اصطلاح (چکر) آمدیم بعداً دوباره برگشتیم اما در مسیر راه اضطراب و احساس عجیبی در خود حس می‌کردیم از نظر روان‌شناسی گفته می‌شود که اضطراب یک حالت مبهم، دلواپسی و پریشان حالی‌که توام با ترس همراه  است، می‌باشد. فکر می‌کنم بیشتر آن به‌خاطر ترس از (قاف پایی) زدن جناب آخند بوده باشد. بعد از گذشت دو روز رخصتی و تفریح به مکتب رفیتم. بدون وقفه آخند صاحب ما را به‌منظور بازجویی استحضار نمود و سوال کرد: در این دو روز کجا بودید؟  گفتیم سنگ ماشه! به‌خاطر چه رفته بودید؟ خوب تفریح; به به پاهای این دو نفر را بسته کنید که من تفریح بهتر برای‌شان یاد دهم سر انجام پاهای من و دوستم را بستند و به اندازه‌ای قاف پایی زد که نمی‌دانم صدای مان تا آسمان چندم رسیده باشد در جریان‌که چوب‌های آخند به کف پایم حواله می‌شد با خود عهد بستم که دیگر هرگز در مکتب آخندی درس نخوانم برای یک هفته تمام سعی و تلاش‌ام را به‌خرچ دادم تا دلایل و بهانه‌ی موجه برای ترک مکتب آخندی پیدا کنم اتفاقاً یکی از نزدیکان ما یک‌دانه تاویز برای دندان دردی پسرش  و یک‌دانه برای گاو شان که درست شیر نمی‌داد از آخند گرفته بود و هر دوی آن بدست من افتاد تاویزها را باز گردم تا بفهمم که چه نوشته است نوشته‌های آخند بزبان عربی بود و خوانده نمی‌شد که چه نوشته است اما همین قدر فهمیدم که در هر دوی آن عین محتوا و مسایل درج شده بود برای بعضی‌ها گفتم این آخند برای درد دندان و شیرگاو یک نوع تاویز میدهد به‌هر صورت آخند از این کار اطلا‌ع یافت مرا خواست و این بار قاف پایی نزد بلکه چند چوب محکم در دستانم زد برایش گفتم آخند صاحب خدا حافظ دیگر دوست ندارم نزدت بیایم و درس بخوانم از آن‌روز به بعد حتی یک روز هم در مکتب خانگی (آخندی) نرفتم. از درس خواندن در مکتب حکومتی لذت می‌بردم و اوقات بیکاری ام را بجای رفتن در مکتب خانگی به‌دمبوره زدن سپری می‌نمودم دمبوره از نظر آخند ها آله‌ی شیطانی است و گناه دارد اما دمبوره که به قول اسد بودا (دم بوره) است  از نظر من نماد فرهنگی مردم مان است، آنرا دوست دارم. ولی یک سوال مهمی‌که در ذهنم تا هنوز باقی است، حساسیت جناب آخند با تفریح رفتن است. در ضمن کسی‌که دندان درد شود، باید از طریق داکتر آنرا چاره کرد نه تاویز از طرف‌هم این تاویز در شیر گاو چه تاثیری خواهد گذاشت.