آیا دلیل عدم انکشاف, باید ونباید های اسلام در جامعه است؟

از محب الله ظفرنژاد


کلمه عقب ماندگی امروزه مبدل به واژۀ گردیده که متوان آن را به عنوان یک دغدغۀ عمومی بر شمرد . واقعیت که باید به آن تن در داد و اعتراف کرد این است که جهان غرب در ابعاد گونانگون نسبت به بلوک شرق پیشی گرفته اند و رشد کرده اند – و آنها  توانسته است که تا از شر پدیدۀ عقب ماندگی خود را خلاصی بخشد . ولی اینکه شگوفای در جوامع شرقی چرا به بهران گرایده و حرکت شان به این سمت بطی شمرده شده است همواره به عنوان یک معضله مطرح بوده است که بتوان برای آن جواب داشته باشد و عامل تعریف کند . و این دغدغه نه تنها ذهن دانشمندان را می رنجاند که مردم عام نیز  تعابیر و تعاریف گوناگون بر این عامل لیست می کنند. یکی ازین ذهنیت های غیر علمی که متوان به آن  اشاره کرد این است که برخی اسلام را بعنوان یک دین آسمانی, زنجیری میداند که همواره با بستن دست پای جامعه، جلو رشد را در ابعاد گوناگون گرفته  و میگیرد.
لذا سوال اصلی این نوشه را متوان اینگونه مطرح کرد که ( آیا واقعآ اسلام با عقب ماندگی رابط دارد؟) با خواندن این سوال شاید هر فرد محقق و روش شناس این جمله در ذهن اش خطور کند که این سوال، سوالی نیست که بتوان آنرا دریکی دو صفحه جواب داد ولی تذکر این نکته لازمی است که منظور نویسنده یک پردازش مختصر به جواب این سوال است که بتوان جلوی ضیاع وقت و کسرانگیزۀ خواننده را گرفت.
از آنجای که اسلام به عنوان یکی از ادیان آسمانی پر طرفدار قلمرو شان در شرق برجسته تر است ، همینگونه فقر و فقدان رشد اقتصادی, اجتماعی , و فرهنگی به معنای اخذ نیز در این سرزمین قابل مشاهده است . و این دو پدیده که متوان ادعا کرد که از باب اتفاق دست به دست هم داده باشد گاهی برای گروهی این سوال پیش می آید که نکند همین اسلام در فقدان شکوفای اقتصادی و اجتماعی دخیل باشد –لذا دراین قسمت لازم دانسته میشود که یک تعریف کوتاهی از اسلام داشته باشیم  .
     *اسلام دینی است با مبنای آسمانی و متکی بر منابع چون قرآن, سنت,اجماع,عقل, وقیاس که این موارد تقریبآ مورد اتقاق تمام پیروان این دین است . در درون این دین به دلیل برداشت متفاوت فقهای اسلامی فارقه های بوجود آمده  است که دو مذهب عمده که عبارت باشد از اهل تشیع و اهل تسنن شناخته شده تر است  ولی  این اختلاف در برداشت از چندان جدیت برخوردار نمی باشد که تاوان بنیادی بشود پرداخت.
ولی در یک تقسیم بنده دیگر پیروان آن تقسیم میشود به مسلمانان بنیاد گرا و مسلمانان اصول گرا , که فرق بنیاد گراهای با اصول گراها در این میشود که مطابق باور بنیاد گراها اعمال و کردار که یک مسلمان انجام می دهد باید موافق و مطابق با قرآن و احکام الاهی باشد  , ولی اصول گراها را باور بر این است که کافی است تا اعمال و رفتار یک مسلمان مخالف با احکام خداوندی نباشد . فرق این دو دیدگاه بنیادی این میشود که هرگاه ما بر دیدگاه اول باورمند باشیم , هر عمل و کرداری که در قران و سنت آمده و نص سریع نسبت به آن وجود دارد را میتوان انجام داد در غیر آن جواز نداریم که تا از خود نو آوری های به بهانۀ استنباط, اجتهاد, و تفسیر داشته باشیم. در نتجه هر تکنالوژی که همگام با مرور زمان بشر موفق به کشف و اختراع آن مشود چون حکمی نسبت به آن در اسلام وجود ندارد جواز ندارد. در مقابل مطابق ایمان مکتب اصول گرای  انسان مسلمان جواز دارد که از هر پدیده و اعمالی استقبال کند  مگر مخالف احکام آسمانی باشد  لذا تا زمانی که در حرمت عملی قران حرفی برای گفتن نداشته باشد , یک اصول گرا دست باز دارد تا پیش رود. که در نتیجه اساسآ با تکنالوژی روز مشکل پیدا نمی کند . لذا در این قسمت میتوان این سوال را مطرح کرد که آیا مکتب بنیاد گرای بعنوان یک فارقۀ از اسلام تا چه اندازه میشود برای آن جغرافیای تعریف کرد , آیا قدرت و قلمرو آن به آندازۀ خواهد بود که بتوان به عنوان یک فارقۀ از اسلام روی آن حساب کرد ؟ که مسلمآ جواب منفی خواهد بود , لذا هر زمان که ما از اسلام نام می بریم باید همان اسلام اصول گرا در ذهن ما سبقت داشته باشد.
حال جای این سوال باقی مانده که آیا واقعآ فقط کشور های از میکروب فقر رنج می برد که تحت جغرافیای اسلام قرار دارد ؟ یانه میان اسلام و عقب ماندگی رابطۀ وجود ندارد .
در مصداق اگر عملآ دقت در کار باشد یقینآ جواب منفی خواهد بود  زیرا ما بسا کشور های داریم که مسلمان نیست و مترقی هم نیست و در مقابل کشور های هم داریم که اسلام هستند و رشد نسبی هم دارند نسبت به بعضی کشور های غیر اسلامی . لذا اگر ملاک این بودی که فقط اسلام جلو رشد را میگرفت ما باید کشور غیر اسلامی غیر مترقی نمیداشتیم
لذا منطق هم حکم می کند که میان اسلام و عقب ماندگی نباید رابط، وجود داشته باشد بلکه علت را در جای دیگری باید جست , اینکه از باب اتفاق این دو با هم ساخته اند بحث دیگری است. که بعید نیست گفته شود این امر بدلیل دوری از دین و عدم پیاده کردن احکام قرانی در حیات انسانی هم باشد – زیرا نباید فراموش کرد که خداوند در قرآن کسپ دانش رانه تنها تشویق کرده است که واجب هم قرار داده است .
منظور از دوری اسلام , تنها افراد نمی باشد که از دین اسلام در گریز است , بلکه شامل افراد که از اسلام برداشت نا درست دارد هم میشود – چون ما یک اسلام داریم و در مقابل  آن مسلمان داریم , نمیشود که خطبۀ یک آخوند بیسواد که با استفاده از احادیث جعلی برای مارهای جهنم هزار سر و از هر سر آن هزار سر دیگر میسازد آنرا به اسلام نسبت داد و یا تعویض نویسان که دکان تعویض نویسی زده و در سرلوحۀ آن مینویسد (انواع تعویض از قبیل دلگرمی, دلسردی, گو شیرکن , و فتنه بپا کن موجود ااست) چون اسلام قانونی است که باید به آن عمل کرد نه ابزار که بتوان با استفاده ازان مایحتاج زندگی را در آورد.
لذا بر انسان عاقل است تا میان ذات و ماهیت اسلام و انسان های که تنها چهرۀ مسلمانی بخود میگیرد فرق قایل باشد . و این نکته را بعنوان یک واقعیت تاریخی نیز نباید فراموش کرد که اولین تمدن که در جهان ایجاد شده روزی در جامعه اسلامی و با مسلمانان انجام شده است. این مسایل بصراحت میتواند گویای این باشد که میان اسلام و عقب ماندگی نباید رابطۀ وجود داشته باشد .و پیوند دادن این پدیده به اسلام یک باور کاملآ غیر علمی وغیر منطقی است . لذا آخرین سوال که میتوان مطرح کرد این است که آیا پدیدۀ که واقعآ چه در طول تاریخ و چه در عصر کنونی باعث شده و میشود که این جوامع از رشد باز مانده چه خواهد بود؟
البته پدیده های که دانشمندان تا حال مطرح کرده اند عمدتآ دو عامل را شامل میشود که عبارت است از 1- عامل داخلی 2- عامل خارجی
_عامل داخلی همان استبداد پادشاهان ,فیودالان, و زورمندان  دانسته است که با خود کامگی همواره این مجال را از ساکنان این مرزو بوم گرفته تا حرکت داشته باشد در مسیر رشد همگانی , زورمندانی که همواره خود را خدایان مردم و ملت می نامیدند و قدرت را بعنوان یک امتیاز خانوادگی میراث اجدادی خود قرار داده بودند.
_ عامل خارجی که تاکید روی آن صورت گرفته تجاوز کشور های زورمند بر این مرزوبوم است که با لشکر کشی های پیاپی این مجال را از مردم گرفته تا قدمی در راستای تکامل بر داشته باشد .
ولی اگر از واقعیت نگذریم تا چند فیصد این عوامل توانسته که در این امر نقش ایفا کند آیا کشور های که امروزه خود را ببر آسیا می نامند ازاین آسیب در امان بوده  آیا آنها دستخوش خود کامگی نشده است ؟ اگر دلیل همین دو پدیده باشد چرا امروزه که یک دهه از تشکیل نظام و تغیر رژیم در کشور ما میگذرد و هیچگونه اکراه و اجباری هم درکار نیست این مردم نتوانسته خود را سامان دهد.مگر ببرهای آسیا که عبارت باشد از ( چاپان , هنگ کنگ, تایوان, سنگاپور,و کره) در مدت 25 سال خود را در ردیف کشور های توسعه یافته قرار ندادند.؟ امروزه کی را باید مقصر دانست ؟ تجاوز بیگانه ها را یا نظام استبدادی و غیر مردمی را ؟ امروزه که مردم در رقم زدن سر نوشت شان بصورت مستقیم و غیر مستقیم دخالت دارند آیا چه دلیل دیگر بوده میتواند که ما خود را مقصر ندانیم و تقصیر را به خارجی و داخلی  تقسیم کنیم؟  . ولی نه واقعیت چیزی دیگریست , واقعیت این است که جامعه مارا مرض فراگرفته و ما از خود خبر نداریم و احساس میکنیم که سالم هستیم – و آن چیزی نیست جز( فرهنگ سیاسی غیرمدون و قبیلوی) که در این فرهنگ قانون گریزی برد تلقی شده و رعایت قانون باخت خوانده میشود .
آیا واقعآ ملاک ارزش در جامعه ما چیست؟ قانون مداری یا قانون گریزی ؟
آیا اگر فردی بتواند حافظ و مجری قانون را گول زده و از چنگ آن فرار کند خود را برنده احساس نمی کند ؟
آیا واقعآ اگر رانندۀ از چراغ ترافیک با زیرکی و گول زدن ترافیک رد شود برای راننده و سر نشینان آن یک امتیاز خوانده نمیشود که چه عجب راننده شجاعی که توانست روی ترافیک حساب نکرده از چراغ رد شود و آن فردی دومی که خواسته رعایت قانون کند تنبل  وبی دست پا خوانده نمیشود ؟  که البته این جزی ترین مثالیست که دلالت بر ملاک ارزش در جامعه می نماید , هرگاه در اکثر ابعاد جامعه اعم از روابط عمومی و خصوصی ملاحظ صورت گیرد فاجعه است .
که این مرض اجتماعی را نمیتوان در جغرافیای دولت خلاصه کرد بلکه نقش ملت را هم باید در آن برازند ه خواند – زیرا هرگاه کسی بتواند با رشوه و واسطه, کاری برای ما انجام داده باشد  اگر لازم شود پایش را هم خواهیم بوسید .
بدبختی جامعه در وقتی است که مریض باشد و نداند که مریض شده  که این سرطان اجتماعی  هر گاه تشخیص و معالجه شود خوب و الا اگر خود را در رگهای خون با خون جامعه خود را آغشته بسازد معالجه آن نا ممکن خواهد شد و درنتجه جامعه را به درۀ سقوط خواهد کشانید