دموكراسي اسلامي؛ از شعار تا حقیقت


جمشید  امیری/ بخش سوم


به باورعلامه سید قطب جوامع امروزی با سرعت وحشتناک به سوی پرتگاه نیستی و نابودی در حرکت است. اساس حرکت جوامع امروزی که بر مبنای مادیت و دنیاگرایی بناشده است که به هیچ صورت پاسخ‌گوی انسان با وجدان نمی‌تواند باشد. امروزه ما شاهد حضور ده‌ها مکتب و ایدیولوژی سیاسی و اعتقادی هستیم که همه بر اساس فکر ناقص انسانی بنا شده و هیچ درد انسان را که اشرف مخلوقات است، مداوا نتوانسته است.
تا زمانی که این اندیشه‌های ناقص انسانی بر نظام بشریت سیطره داشته باشد و از اندیشه‌های الهی که سراپا حکمت، تکامل و نجات را به انسان نوید می‌دهد، خبری نباشد، به هیچ صورت راه نجات از حالتی که همه از دست آن به ستوه آمده‌اند، دریافتنی نخواهد بود.
سید قطب یکی از سرسخت‌ترین دشمنان نظام کمونستی نیز به حساب می‌آید. او به روشنی نقاط ضعف و نیز خرافات نظام کمونستی را ابراز داشته است.
به باور وی این مکتب به آن دلیل که کلیه تلاش‌های انسان را ناشی از گرسنگی و کوشش در راه خوراک می‌پندارد و همه‌ی تحولات تاریخ را مستند به تغییر و تکامل ابزار تولید می‌داند، مكتب خوبی نیست.
و نظام کمونیستی از مهمترین خواص انسان که تنها وجه امتیاز میان او و حیوانات است، غافل شده و بزرگ‌ترین وظیفه او یعنی یگانه عامل مثبت بودن در جهان و در تطورات تاریخ را، نادیده گرفت است.
به باور سید قطب یک نظام اجتماعی و سیاسی در صورتی می‌تواند ضامن ترقی و سعادت جامعه باشد که بر اساس شناخت انسان و شناخت خواسته‌های او در راه کمال به وجود آمده باشد. به باور او این‌که تمدن جدید بر پایه تعالیم و حکمت‌های الهی بنا نشده است، به این دلیل می‌باشد که زوال تمدن جدید فرا رسیده و دور نیست که همه‌ی این نظام‌های زودگذر ازبین روند و جای‌شان را به قوانینی بدهند که با سرشت انسانی سازگاری و مطابقت دارد.
مخالفت با دموکراسی صرفاً از جانب سید قطب جدی گرفته نشده است؛ بلکه کسانی همچون ابوالاعلی مودودی به شدت با نظام به قول خود ایشان «ساخته‌ی نفس و غریزه‌ی انسانی» مخالف بوده اند. مودودی از جمله شخصیت‌های مطرح در جهان اسلام و بنیان‌گذار حزب جماعت اسلامی پاکستان بود.
او آثاری را از خود به‌جا گذاشته که روی بیشتر شخصیت‌های مسلمان از جمله سید قطب تأثیر فراوان داشت. او از زمره کسانی است که مخالف سازگاری دین و دموکراسی بوده اند. وی در اثر خود «نهضت و منصوبان آن» سه اصل فاسد مدنیت غرب را ذکر می نماید:
1- سکولاریسم (بی‌دینی یا جهانیت) 2- ناسیونالیسم (ملیت‌پرستی) 3- دموكراسی (حاکمیت جمهوریت)
مودودی این سه اصل جوامع غربی را اساس مصیبت‌ها و تنش‌هایی که جوامع بشری در حال حاضر به آن سر دچار اند، می‌داند. مودودی در مورد مخالفت خود با دموكراسی می‌نویسد: «در مدنیت فعلی غرب، هدف و مفهوم جمهوریت، حاکمیت جمهوریتِ مردم است؛
یک، خواسته‌های مجموع مردم یک منطقه در منطقه‌ی خویش، خودمختار و مطلق‌العنان باشد؛ بعداً باید تابع هیچ یک از قوانین نباشد، بلکه قوانین باید تابع خواسته‌های مردم باشند و هدف حکومت کردن به این معناست که نظم و نیروی مردم باید برای برآوردن خواسته‌های اجتماعی‌شان به‌کار برده شود.
این گونه جمهوریت مردم را لگام‌گسسته و بندگان نفس ساخته، به خواسته‌های قانون‌سازی نفس‌شان صلاحیت تام می‌دهد. به نظر مولانا مودودی طرز زندگی مبتنی بر لادینی (لامذهبی)، قوم‌پرستی (ناسیونالیسم) و اصول جمهوریت، جهان را به میدان کارزار و پیکار گرگان تبدیل خواهد کرد.
لذا ما از اساس با هر نظام اجتماعی که بر این سه اصل بنا شده باشد، آن را فاسد می‌دانیم، و خصومت ما علیه لادینیت و نظام جمهوری قومی بوده است....»(1: 150)
در کل دموكراسی با تمام خصایلی که دارد، چون ساخته‌ی دست بشر ـ چه شرقی و چه غربی ـ است، مورد قبول حضرت مولانا مودودی قرار نداشته و در مقابل آن، تا آخرین مرحله‌ی حیات مبارزه کرد. او بدیل دموكراسی را حکومت اسلامی می‌دانست.
و معتقد بود که «حکومت اسلامی بدون انقلاب اسلامی لاجرم وا می‌ماند و فرو می‌ریزد. بنابرین برای رسیدن به حکومت اسلامی باید از مرحله‌ی انقلاب اسلامی گذر كرد.»( 78:2)
علامه محمد حسین طباطبایی صاحب تفسیر قدرتمند «المیزان»، یکی دیگر از مخالفان سازگاری دین و دموکراسی در میان اندیشمندان اسلامی بود. او به این باور بود که برنامه‌ها و اساسات اسلام، بر وحی و پیام الهی استوار است. حال آن‌که در دموکراسی، قوانین و اصول، مولود افکار مردم است.
تفاوت دیگر به باور طباطبایی این است که در دموکراسی، «حق» قربانی رأی اکثریت است. به این معنا که اگر اکثریت افراد جامعه خواسته باشند، تغییراتی را که ولو به ضرر اقلیت‌های جامعه هم باشد، وضع می‌نمایند.
هیچ قانون جز رای عمومی در این سیستم سیاسی و اجتماعی موجود نیست؛ ولی مقررات قابل تغییر در جامعه‌ی اسلامی، نتیجه‌ی شورای مردمی است که پایه‌ی اصلی آن را حق و واقع‌بینی تشکیل می‌دهد، نه خواست امیال اکثریت مردم جامعه.
در جامعه‌ی اسلامی، هیچ اکثریتی خواسته‌ها و امیال هوس‌آلود خود را بالای مردم تحمیل کرده نمی‌تواند. به باور وی، همه‌ی ادیان در ابتدا به‌جای این که به خواست‌ها و آرزوهای اکثریت تن در دهند، با آنها درمی‌افتند، و انسان‌ها فطرتاً نسبت به حق چندان توجه ندارند.
او به هواداران دموكراسی در جوامع اسلامی گوش‌زد می‌کند که «وقتی که ما با دیده‌ی واقع‌بینی بر روش دموكراسی که فعلاً در ملل متمدن جهان است، نگاه کرده و کیفیت استنباط جهانی این روش را دقیقاً بررسی نماییم، می‌بینیم کاری که این روش انجام داده، این است که روش ستمگرانه‌ی استبداد و بی‌بندوباری عهد اساطیر را از حالت فردی بیرون کشیده و به شکل اجتماعی درآورده است.
بی عدالتی‌ها و ستمگری‌ها و خودسری‌هایی که اسکندرها و چنگیزها در گذشته با منطق زور اعمال می‌کردند، فعلاً جامعه های نیرومند دموكراتیك و تمدن جهان به‌طور دسته‌جمعی با ملت های ضعیف روا می‌دارند. با این تفاوت که زورگویی‌ها و ستمگری‌های گذشته از راه جهالت بی‌پرده انجام می‌گرفت و در نتیجه حس انتقام را زودتر بیدار می نمود و در واژگون ساختن دستگاه بیدادگری، نقش موثرتری بازی می کرد.
ولی مظالم امروزه با اصول فنی و روانی و در نهایت مهارت در لفافه‌ی احیای حق و حقیقت و گسترش عدالت و بشر دوستی و نوع پروری انجام می‌پذیرد. هر وقت یکی از پرده‌های روزانه دریده شد، مظالم پس پرده برای همه آفتابی می‌شود... .»( 155:1)
او به عنوان مطرح‌ترین مفسر قرآن کریم همانند سید قطب و مودودی به ناسازگاری دموكراسی با اسلام، باور داشته و این دو را با هم قابل مقایسه و قابل تطابق نمی‌داند.
همان‌طوری که واضح است اجماع نظر در میان متفکران اسلامی در مورد دموكراسی وجود ندارد؛ به همین دلیل است که عده‌یی به مخالفت با این مفهوم پرداخته و عده‌یی دیگر در تأیید آن به استدلال می‌پردازند.
بعد از آن‌که دیدگاه منتقدان و مخالفان دموكراسی را بررسی نمودم؛ حالا نظریات و طرح‌های موافقان نسبت به سازگاری دموكراسی و اسلام را تبیین می‌کنم.
البته حکم قاطع در مورد تأیید و یا هم رد دموكراسی از سوی دانشمندان اسلامی بستگی به نوعیت دموكراسی و یا هم مدل‌هایی که امروز درغرب مطرح است، دارد. بر این اساس ما نمی‌توانیم به روشنی حکم نماییم که فلان دانشمند اسلامی، مخالف دموكراسی است و آقای دیگر موافق آن. بدین اساس به سختی می‌شود دانشمندی را دریابیم که باهمه‌ی اصول‌های دموكراسی موافق باشد.
روی هم‌رفته، عده‌یی پیشرفت و تجدد را باعث کامیابی و سربلندی ملت و کشور خود می‌دانستند و در راستای تغییر و ضعیت نابه‌سامان و نابه‌هنجار مردم خویش می‌کوشیدند. یکی از این شخصیت‌ها، فیلسوف آگاه و نابغه‌ی شرق، سید جمال‌الدین افغان (1838-1897 م) بود.
«سیدجمال‌الدین افغان، مسلمانان را به تأسیس حکومت‌های اسلامی طبق نظام‌های جدید از طریق تدوین قانون اساسی و تأسیس مجلس شورای برگزیده از سوی مردم فرا خواند.
او به واحد اسلامی و مبارزه با استبداد حکام و جهل و ظلم و عقب‌ماندگی سیاسی مسلمانان و رسوخ عقاید خرافی به اندیشه‌های مسلمانان و مبارزه با تفرقه‌ی مذهبی و مقابله با حکومت‌های خودکامه که متکی به اراده‌ی شاه یا سطان- بدون کدام نظارت یا محاسبه‌یی – بود، دعوت می‌کرد.»(3: 31)
سید جمال معتقد بود که اگر جهان اسلام خواستار مبارزه با استعمار جهان غرب هست؛ الزاماً باید در قدم نخست خویشتن را از جمود و خمود فکری برهاند و در برابر واقعیت‌ها سر تسلیم فرود آورد. علوم غرب را بیاموزد و با اسرار قرن خویش آشنا گردد.
همین گونه در راهی حرکت نمایند که آنها را به سوی ترقی و علم سوق می‌دهد. سید جمال نقاط ضعف و ناتوانی کشورهای اسلامی را نیک دریافته بود.
او باور داشت هر بلایی که بر سر یک کشور شرقی می‌آید، از آن طریق استعمار می‌تواند به خوبی راه خود را دریابد. به باور او، نقاط ضعف همانا استبداد داخلی، ضعف اخلاقی و پسمانی اندیشه و غلبه‌ی خرافات و جهل است.
ادامه دارد...