انسانهای آگاه تشکیل و شکست یک نهاد اجتماعی را از زاویه منطق مورد تجزیه و تحلیل قرار میدهد و سعی می نمایند علل و عوامل آن را برسی کنند. اگر فرصت و علاقه ی به این امر نداشت؛ به هیچ وجه بنیان گذاران آن نهاد را طعنه نمی دهند. زیرا موفقیت و یا شکست هر نهادی بستگی به شرکت اعضا و سهم گیری در آن نهاد است. «انجمن حمایت از معارف...» بر اساس احساسات مردم دوستی تشکیل شد و پس از تشکیل و گذر زمان به نتیجه رسید که آن احساساتی که عده ای از دوستان قبل از تشکیل آن ابراز میکردند؛ جنبه عملی ندارد، لذا منحل شد. بنا بر این اگر با مسایل کمی دقت کنید؛ انسانهای خرد مند؛ بنیانگذاران آن نهاد را محکوم نمی کنند که چرا آن را تشکیل دادند که عاقبت شکست خورد!

در مورد مرض سادیسم بهتر است همان جمله ی نوشته قبلی را بیاورم: «تازه ما اصطلاح سادیسم را در باره افرادی شنیده بودیم که به لحاظ جسمی و روانی و بر اثر شکنجه "حضوری" دیگران لذت می برند؛ سادیست های عالم مجازی انترنیت یکی از کشفیات آقای فروتن است!».

اگر در آن زمان این جمله را تند و سریع نمی خواندی؛ برداشت دیگری نیز نمی کردی. معنای این جمله این است که «سادیست» ها کسانی را که در حضور شان هستند و به آنها دست رسی دارند؛ میخواهند شکنجه جسمی و روانی کنند، نه اینکه در عالم مجازی نا شناختگی چنین کنند. لذا برای همین نوشته بودم که «سادیست های عالم مجازی انترنیت یکی از کشفیات آقای فروتن است».

در مورد اینکه در شفاخانه ها افراد سادیست مورد شناسایی قرار میگیرد و حتا میزان خفیف وشدید آن را تشخیص میدهد؛ ممکن است در شفاخانه روانی «علی آباد» کابل چنین باشد که من ازش خبر ندارم اما تا جائیکه مربوط به شفاخانه روانی شهر وین است؛ داکتر ها با هیچ وسیله ی پزشکی قادر به تشخیص چنین بیماری نیستند. با وجودیکه بیمارستان های وین در کشور های اروپایی به لحاظ درمانی در ردیف اول قرار دارد.

همین داکتر های وین هنوز هم از تشخیص مرض سادیست در افراد عاجر هستند و هم از علت بروز چنین مرض از افراد. من فکر میکنم جناب فروتن مرض «سل» یا «تبرکلوس» را با سادیست اشتباهی گرفته است. زیرا میزان خفیف وشدید مرض سل را میتوان داکتر ها به آسانی تشخیص بدهند اما در مورد مرض سادیست نه. درست بر اساس همین اندرز بود که به شما نوشته بودم:«  ... در نوشته های بعدی تان سعی کنید مسئولانه و رسالت مندانه تحلیل کنید».

فروتن عزیز! سواد و تحصیل را میتوان آدم در دانشگاه فرا بگیرد؛ اما منطق و خرد؛ جُز ای از مضمون درس های دانشگاهی  نیست. بر اساس پیروی از خرد و عقل آدم میتواند تشخیص بدهد که افراد سادیست از راویه و برخورد او با افراد و خانواده اش میتوان شناسایی کرد؛  نه از آزمایشات  وسایل پزشکی در شفاخانه ها.

فروتن جان، متهم کردن دیگران مبنی بر اینکه من در باره سادیست ها فقط چیز هایی شینده ام و (شنیده کی بود مانند دیده) را داخل قوس آورده اید، کار خوبی نیست. زیرا انسانها  بخشی از معلومات شان را از داده های شنیدگی در مغز شان منتقل می کنند. بعضی ها این شنیدگی ها را وحی منزل می شمارند و بعضی ها هم آن را از فلتر عقل و خرد «منطقیزه» کرده قسمتی از آن را دور می اندازند و قسمت از آن را بعنوان بخشی از واقعیت های مطلق و یا نسبی در یاخته های ذهنی شان بایگانی می نمایند. لذا نه دیدن بصورت مطلق یک حقیقت مطلق است و نه شنیدن بصورت مطلق یک پدیده غیر واقعی و حقیقی است، بناً قبل از اینکه حکم صادر کرد؛ باید آن را با میکروسکوپ منطق تجزیه و تحلیل کرد.

من ادعا نکرده ام که در قسمت روانشناسی صاحب نظر هستم ولی یگان کتابی که در باره روان شناسی خوانده ام، میدانم که هیچ استاد روان شناسی و از  جمله «ولیام جیمز» نیز مثل شما با جرئت انسانها را به لحاظ روانی دسته بندی نمی کرد. شما در در ابتدای تحلیل روان کاوی تان اول منفی بافها را مورد تجزیه قرار داده اید، بعد آنها را در ردیف افرادی قرار داده اید که به مردم و عنعنات آنها احترام نمی گزارند و در نتیجه از آن منفی بافها آدم های روانی ساخته اید که به مرض سادیست مبتلایند، چون به مرض سادیست مبتلایند، در وبلاگ پیام مردم آزاری می کنند! آخر این چه تحلیل روان شناسانه است که شما می کنید؟

از نظر روان شناسی انسانها مثبت نگر و منفی نگر تفاوتی از هم ندارند و هر دوی این قشر در امورات زندگی و از جمله در ادرات دولتی جایگاه مناسبی دارند. مثلاً مثبت نگر ها در «ریسپشن» ها و دفاتر «استقبالیه» استخدام می شوند و منفی نگر ها در بانکها و حسابداری.

 اینکه شما با پیروی از رشته ی تان از آدم های منفی نگر آخرش دیوانه و سادیست می سازید، ما را به تعجب وامیدارید که اگر درین رشته دوکترا بگیرید سرنوشت این افراد را به علی اباد می کشانید!

در مورد توجیه تان با بعضی از مبحث ها؛ باید عرض کنم که در ادبیات اصطلاحی داریم بنام «سفسطه». مثلاً شخصی یک سلسله یاد داشت های صحیح را از  موضوع بحث انتخاب می نماید تا در کنار آن برداشت های جانبی غلط و غیر منطقی اش را سر هم بندی نموده بخورد خوانندگان بدهند. گرچه فروتن عزیز آگاهانه چنین قصدی را نداشته است، اما ما می بینیم که او عملاً به چنین سبکی کشانده شده است. من در نوشته قبلی در باره ذهن چنین استدلال کرده بودم:

«ضمن آرزوی بهروزی تان عرض اینکه «همه چیز از ذهن شروع نمی شود» و ذهن منبع بزرگ "تولیدی" فکر و باور ها نیست، بلکه انعکاس دهنده و یا کپی کننده این باور ها از ماحول و جامعه است».

معنای این جمله این است که ذهن تولید کننده نیست بلکه انعکاس دهنده و یا کپی کننده از طبیعت و محیط اجتماعی است. اما اگر خوانندگان بحث قبلی را دنبال نکرده باشند و فقط نوشته ی جدید فروتن را مرور کنند؛ به این نتیجه خواهند رسید که جدل در میان نادر و فروتن بر سر این است که فروتن میگوید ذهن تولید کننده همه چیز است و نادر میگوید ذهن هیچ کاره است. به بیان دیگر بحث بر سر تولید کننده و انعکاس دهنده است؛ نه بر سر اینکه ذهن هیچ کاره باشد. اما جناب فروتن وظیفه انعکاس دهنده ذهن را که نادر ازش یاد کرده است؛ قُلاج کرده و در عوض آن ذهن را از نظر نادر یک چیز به درد نخور و بی فایده تلقی کرده است، به این جملات وی توجه کنید:

«باید یاد آور شد که اگر فرض کنیم پیش از آنکه آتش درذهن انسان تولید شود درطبیعت وجود داشته اما چرا بجای انسان سایر موجودات قادر به کشف آن نشده .درحقیقت قوه تولید کننده نهفته درانسان قادربه اجرای این کار شده.ازطرف هم آیا همین آتش که امروز می بینم به همین شکل پیش از شناخت بشر بوده است ویا تغیرات را انسان درآن بوجود آورده است».

بناً ما به این میگوئیم سفسطه، چرا که واژه های انعکاس و تجلی را که من به ذهن نسبت داده بودم جناب فروتن کلاً دور انداخته است و استدلال میکند که این ذهن از نظر  من به درد نخور است. اجازه بدهید جمله نظرات قبلی ام را در باره ذهن یک بار دیگر درج کنم:

«این ذهن بشر نیست که تولید کننده  حالت های روحی مثبت و منفی شود باشد بلکه این شرایط اجتماعی است که ذهن انسانها آن را در خودش تجلی میدهد».

جناب فروتن باید معنای انعکاس و تجلی را در اصطلاحات  فلسفی بخواند بعد میداند که این تحلیل از ذهن که ارایه کرده ام چقدر علمی و جامع است.

اینکه  نوشته اید: «آیا همین آتش که امروز می بینم به همین شکل پیش از شناخت بشر بوده است ویا تغیرات را انسان درآن بوجود آورده است» نیز درست نیست. چرا که انسان اگر تغییراتی در ماهیت یک عنصر بیاورد، آن عنصر یا تجزیه می شود و یا تغییراتی در آن پدید می آید که از حالت آن عوض می شود. مثلاً اگر در آب تغییراتی بیاورد آب یا به یخ تبدیل می شود  و یا به بخار. لذا آتش نیز همان آتش است که از قبل بود. بشر تنها وسیله و ابزار سوختی آن را در اختیار دارد. مثلاً قبلاً با چقماق آتش روشن میشد حالا با گاز و باروت اما ماهیتش یکی است. حتا ماهیت آتش جهنم نیز تفاوت ندارد که بقول طباطبایی حرارت ماحول آن سبب می شود که تاکهای انگور در زمستان برای بهشتیان ثمر بدهد. خدا کند که آقای فروتن نیز ازین انگور ها استفاده کند و آتش جهنم نصیبش نشود!

فروتن عزیز اینکه «انسان دربانک "ذهنی "درجریان زندگی سپرده های فکری می گذارد ،این سپرده ها حافظه انسان را تشکیل میدهد» و غیره صحیح می فرمائید ولی شما در قالب بحث های قبلی آگاهانه و یا نا آگاهانه یک بحث فلسفی براه انداخته اید و استدلال کرده اید که همه چیز از ذهن شروع می شود و ذهن در حقیقت منبع بزرگ تولید فکر و باور ها است. اینکه ذهن انسان چه وظیفه دارد و چگونه عمل می کند موضوع بحث ما را تشکیل نمی دهد. شما حق دارید ذهن انسان را از زاویه های متفاوتی بررسی کنید اما به بررسی گرفتن موضوع؛ آخرش داد گاهی برای انسانها منفی نگر تمام نشود تا از ازین انسانها منفی آدم ها روانی و سادیست بسازید و آنها را در تیمارستان بستری کنید.

اینکه نوشته اید که «انسانها دارای ذهنیت وویژگی های متفاوت هستند..» صحیح اما آیا به نظر شما همه چیز درذهن انسان وجود دارد که ضرورت به پرورش دارد؟ یا اینکه ذهن بشر موظف است تا افکار و روحیات محیط اجتماعی از قبیل سنت ها، عادات و عنعنات و اخلاق را در خودش انعکاس و تجلی بدهد. کدامش صحیح است؟

تا حال شما به این نظر هستید که ذهن مرکز تولید افکار است و همه چیز را مربوط به ذهن میدانید. من میگویم که ذهن انسان خارج از مناسبات اجتماعی و اخلاقیات و ارزشهای آن، مولد کننده ی چیزی نیست. ذهن انسان در یک محیط اجتماعی میتواند افکار و اخلاقیات روحی و روانی آن جامعه  را کپی نموده در یاخته هایش انعکاس و تجلی میدهد. انعکاس و تجلی از نظر فلسفی این است که آن اطلاعات داده شده را بررسی نموده و تکامل میدهد. لذا شما اگر ذهن انسان را مقدم بر جامعه و محیط اجتماعی بدانید، بقول خودت ایده آلیست هستید، اما اگر وجود اجتماعی را مقدم بر ذهن بدانید با وجودیکه بدت هم بیاید؛ ماتریالیست هستید. یا اگر از اصطلاح ماتریالیست واهمه دارید، ریالیست هستید.

پیروان مکتب ریالیست، مخالف ایده های روانشناسی ای است که در دانشگاهای مکتب فکری ایده آلیستی  و از جمله در دانشگاه کابل تدریس میگردد. زیرا این مکتب قوانین و پدیده های اجتماعی را بصورت مطلق تابع اصول و قوانین روانشناسی می کند و بر سانترالیزم ذهن و روان متکی است. زیرا کلید شناخت از جامعه را در ذهن و  تصورات ایده آلیستی شان جستجو می کند، بر اساس این استدلال است که شما میگوئید «همه چیز از ذهن شروع می شود» و ذهن منبع بزرگ "تولیدی" است.

بر مبنای این بینش ایده آلیستی؛ این خبره ها و صاحبان تفکر هستند که فکر و ایده تولید می کنند و جامعه و نظام اجتماعی را می گردانند. شکل مدرن این طرز تفکر را میتوان در «پارلمان تاریزم» کشور های غربی مشاهده کرد و شکل بدوی این تفکر را در تقلید گری «قیم رعییتی»  ولایت فقیه.

بینش مکتب فکری روانشناسی ایکه جناب فروتن تحصیل می کند، جامعه شناسی را درپرتو قوانین روانشناسی قرار می دهد تا بر اساس این بینش، ماهیت ساختار نظام طبقاتی را  بپوشاند و مشکلات جامعه را ناشی از ذهن و روان انسانها بداند . مثبت نگری و منفی نگری هایی که  فروتن به افراد نسبت می دهد در واقع از ازفرد منشا ءنمی گیرد بلکه برعکس این محیط اجتماعی است که حالات وعادات روانی فرد را تعین نموده در ذهن فرد شکل میدهد. فروتن ما با پیروی از مکتب روان شناسی سعی می کند علت و منشه ی اساسی مشکلات اجتماعی از جمله دزدی، آدم کشی ، قتل، بی رحمی، منفی و بافی و غیره  را ناشی از ذهن پلید فرد و سیستم عصبی  او قلمداد کند. در حالیکه روانشناسی علمی سیستم عصبی و مکانیسم تاثیرات محیط زیستی را در ذهن انسان به بررسی می گیرد. این روان شناسی علمی از نظر فروتن و سایر همفکران او اعتبار ندارد؛ زیرا او در دانشگاه کابل چنین روان شناسی ای را درس نگرفته و برای همین هم از نظر او این تحلیل ها رسمیت ندارد.

روان شناسی علمی که ما آن را می شناسیم؛ مشکلات افراد را در جامعه مرتبط و متقابل میداند و  از همین رو قبل از اینکه یک روانشناس روانشناس باشد، باید یک جامعه شناس نیز باشد اما روانشناسی جناب فروتن با جامعه و مناسبات اجتماعی بیگانه است و سر و کارش صرفاً با مغز و ذهنیات است. بهمین دلیل ما آن روانشناسی را که او مشغول تحصیل آن است به لحاظ تقسیم بندی فلسفی، ایده آلیستی می نامیم.

 زیرا آموزگان جناب فروتن روان شناسی را مجزا از جامعه شناسی میداند، و هرگز آن را با علم جامعه شناسی قاطی نمی کند و اگر کسی روان شناسی را با جامعه شناسی مرتبط دانست، از نظر او طرفش از علم روان شناسی آگاهی ندارد!

برای اینکه آن جناب متوجه شود باید عرض کنم که مکتب و دانشگاه و شاخه های علمی اش؛ افق اساسی رسیدن به شناخت بشر از طبیعت، جامعه و تفکر می باشد، اما یگانه افقی نیست. یعنی افق اساسی است، اما یگانه نیست. یگانه رسیدن به حقیقت  خرد انسان است که اگر در همان دانشگاه نیز مضمونات درسی را با خرد و عقل نقاد بررسی نتوانست؛ بقول ایرانی ها در جا  خواهد زد. بناً خرد هم در دانشگاه است و هم در بیرون دانشگاه.

به این قسمت از استدلال تان توجه میکنیم:

«فرضن اگر شما بعنوان یک انسان مسول ومتعهد همیشه به زیبائی هایو درونی خویش فکر نمائید .به توانائی ها وارزشها انسانی خود پی ببرید وحس انسان دوستی را درذهنیت خویش پرورش بدهید .واقعاً این خصوصیات جز لاینفک زندگی شما می شود . اگر برعکس افکار ضد مردمی ،تعصب ،ضرررسانی و...درذهن خود حک نمائیم واقعاًما به یک انسان منفی نگر تبدیل می شویم وواقعاً (ضدمردم ) اگر باورندارید آنرا متحان کنید» .

دوست عزیز من لحظه ی هم نمیتوانم مقولات انسان دوستی، مردم دوستی و غیره را خارج از مناسبات اجتماعی فکر کنم. من به زیبایی ها درونی خویش بشکل منحصر به فرد نمی توانم بیاندیشم، بلکه زیبایی های روانی ام را توام با جامعه و مناسبات اجتماعی آن اهمیت میدهم. به همین دلیل هم مقوله انسان دوستی را در محیط جغرافیایی که زندگی میکنم و در شرایط مشخص زمانی ارج میگزارم و رعایت میکنم. مثلاً در اروپا چون با من بعنوان یک انسان برخورد می کنند، من هم در قبال جامعه همین احساس را دارم اما اگر در محیط دیگر و از جمله در افغاستان باشم  و اگر در زندگی اجتماعی و سیاسی زمینه عملی این شعار را نبینم؛ بلکه عکس آن را مشاهده کنم، خودم را با شرایط همساز می کنم.

اگر جمعی حقوق انسانی ام را رعایت نکند؛ زیبایی ها درونی ام به من حکم میکند که مثل آنها عمل کنم و این خصوصیات جز لاینفک زندگی ام می شود و این افکارم طبق محیط اجتماعی عمل خواهد کرد هم تعصب و هم ضرر رسانی در ذهنم شکل خواهد گرفت و بقول شما یک انسان منفی نگر تبدیل می شوم اما این تعصب و منفی نگری ام در سطح عام به هیچ وجه ضد مردمی و بیزاری از از مردم نمی باشد. چه بسا که مردم و هم نوعانم را نیز درین  منفی بافی و انتقام از طرف، به منظور دفاع از حقوق خودم و هم ملت و هم طبقه ام بسیج خواهم کرد. بناً نه منفی نگر در ذاتش بد و همیشه منفی نگر است  که آخرش سر از سادیست در  بیاورد و نه تعصب ورزیدن به جمعی نشان ضد مردمی است. این است درکی که من از روان شناسی دارم.

من شخصی را درینجا می شناسم که میگوید ده سال است که با کسی جنگ نکرده اما در افغانستان در هر ماهی یک و دو بار با مردم دعوا داشته است. حال از نظر شما این تصمیمات ذهنی او بوده که آدم مثبت نگر شده و یا اینکه محیط اجتماعی زمینه و بهانه ی چنین دعوایی را به او فراهم نکرده است؟

در قسمت بخش دیگری از نظرات تان باید عرض کنم که درین دنیا خیلی از افراد و جریان های فکری بخاطر مردم دوستی و دفاع از انسان و حقوق انسانی، جنگ و قهر انقلابی و خشونت را بغرض انتقام از مظالم اجتماعی و رهایی بشریت از جنگ دایمی سر لوحه برنامه شان قرار داده اند که ما در تاریخ جامعه انسانی ثمره مثبت و بی نظیر شان را دیده ایم. لذا شما به مقولات حقوقی مثل انسان دوستی، حقوق انسانی و حقوق بشر به شکل خشک و مجرد برخورد می کنید و از درک ماهیتش عاجز هستید.

اینکه نوشته اید انسان با مطالعه چند کتاب روانشناس نمی شود وباید دوکترا داشته باشد ویک مدت از زندگی وعمر خودش را صرف تحقیق درین حوزه نماید هم تحلیل خوبی نیست.چرا که معیار یک روان شناس بودن تحصیل زیاد کردن و دکترا داشتن نیست، بلکه در راس قرار دادن خرد و عقل نقاد است. ما خیلی روان شناسان و جامعه شناسانی داشته ایم  که دکترا هم نداشته اند اما تحلیل ها و آثار آنها خدمتی به بشریت کرده اند.